نهفرشتهام، نهشیطان، کیام و چیام؟ همینم!
نه ز بادم و نه ز آتش، که نواده زمینم !
منم و چراغ خردی که بمیرد از نیسمی
نهسپیدهدم به دستم، نه ستاره بر جبینم
منم و ردای تنگی که به جز "من"اش نگنجد
نه فلک بر آستانم، نه خدا در آستینم
نهحقحقم، نه ناحق نه بدم، نه خوب مطلق!
سیه و سپیدم: ابلق! که به نیک و بد عجینم
نه برانمش، نه در بر کشمش، غم است دیگر!
چه بگویم از حریفی که مناش نمیگزینم ؟!
نزنم نمک به زخمی که همیشگیست، باری
که نه خسته نخستین، نه خراب آخرینم
تب بوسهایم از آن لب، به غنیمت است امشب
که نه آگهم که فردا، چه نشسته در کمینم؟!
پ.ن: با اجازه دوست خوبم، عکس قشنگشون رو از وبلاگقشنگشون محترمانه برداشتم. آخه خیلی به این شعری که شاعرش را نمی دانم کیه، می خورد. خدا کنه که راضی باشه.