بر اساس پارهای شواهد و قرائن چنین بر میآید که من هنوز زندهام و در قید این حیات ... هستم. شکر، ملالی هم نیست جز بودن همان رخدادها و اتفاقاتی که نباید باشند ولی هستند و از آنطرف نبود و فقدان چیزهایی که باید باشند ولی نیستند.
چند وقتی است که بنا به دلایل کاملا پزشکی۱ از اینجا نوشتن دور بودم و این امر گله و البته نگرانی تنی چند از دوستان را برانگیخته بود. اما به طور قطع و یقین من اگر شمهای از آنچه که در این مدت بر من گذشت و دلایل این وقفه در نوشتن را بیان کنم، دوستان نگرانتر خواهند شد.
آنروزها کلی با خدا دست به گریبان بودم که آخه چرا؟ یهو این همه اتفاق و رخداد با هم،چرا؟ حالا نمیشد آن همه بلا / رحمت آسمانی دانه دانه و با رعایت فاصله ایمنی به سرم فرو میریخت؟ حکمت این تسریع در سیر توالی و توارد مثلا چه بوده؟ من که هر جا برم باز هم در دسترس و تیررس و دیدرس و ... او هستم؛ حالا این همه عجله و بدو بدو کردن برای چه بود؟ احتمالا این هم برمیگردد به همان حکمت و تمشیتامور که فقط خودش را آگاهی از آن است ...
... القصه تا حد زیادی تمام شد و کم کم زندگیم دارد ریتمش را مییابد،آنهم تقریبا بعد از یکماه. حقیقتا شادم که آنروزهای سخت و وحشتناک گذشت و رفت. خوشحالم که از آنروزها و کلا آنروزها چیزی اینجا ننوشتم.
اما راستش الان که فکرش را میکنم، میمانم که چهطور توانستم آنها را از سر بگذرانم؟! چرا که حقیقتا سخت بود و سخت بود و سخت و ...
به سبک اینهائی که تو کنکور رتبه میارن و در پاسخ به اینکه رمز موفقیت شما چه بوده؟ جواب میدن که: فلان و فلان. حالا من هم میگم: در وهله اول یاری خداوند و بعد همراهی و همراهی و همراهی جواد. حقیقتا اگر جواد با اون وضع که البته خیلی هم براش ناآشنا نیست باهام راه نمیاومد و کمکم نمیکرد، قطعا کم میاوردم و از ادامه درمیموندم. بعدش هم مثلا جا دارد از کلیه عزیزان و آشنایان و دوستانی که ما را در به انجام رساندن این مهم یاری فرمودند، تشکر و قدردانی نمایم.
۱ـ توضیح مختصر و مفید دلایل پزشکی وبلاگ ننوشتن، یا مروری بر آنچه گذشت: کلنگ این پروژه پزشکی ماجرا با خودم بود که تا آمدم کمی به خودم برسم و برای برخی از دردهای کهنه دکتر بروم، مادرم پروژه را رسما افتتاح فرمودند و یک هفتهای بیمارستان بودند. بعدش در منزل درگیر رتق و فتق امور بودیم... مجددا خودم یکی دو روزی ـ به علت فشار وارده ـ تعطیل و لایتحرک!بودم و دور از جون تا آمدم کمی سرپاشوم، مادر جواد پروژه را بهره برداری فرمودند و ایضا یک هفتهای در بیمارستان ... و البته خدای نکرده محض خالی شدن عریضه، همزمان جاری گرامی نیز در بیمارستان دیگری ... القصه طرح ضربتی و کورس بیمارستانروی عزیزان فعلا دوره نقاهت و سکون را میگذراند. حالا یکی در میان به اینها سرما خوردگی شدید جواد و مصاحبه دانشگاه و امتحانات و مجددا بیمارشدن و مشکل پوست دستم و ساز مخالف زدن زانوم و سردرد پیوسته و علیالدوام بنده و چندتائی اتفاق اینچنینی هم اضافه کنید تا دستتان بیاید که چقدر به ما خوش گذشته؟!
از این مجملتر نمیشد شرح آن همه گفت. باز هم شکر که رمقی مانده.
باقی بقایتان