سلام
فکر کردن به تو، همیشه آرامم میکند. همین تویی که هربار خیال میکنم گمات کردهام، سرک میکشی و خودت را نشان میدهی و باز زمزمه میکنی که هستی، که همیشه بودهای.
میگویم، نمیشود یک بار پای حرفهای هم بنشینیم و تو گلایهها و حال بد ما را نگذاری به حساب ناشکری؟!
نمی شود اینقدر بزرگ نباشی تو و دست نیافتنی؟
نمیشود فقط گوش کنی و مدام به یادم نیاوری که همه چیز میتوانست جور دیگری پیش برود؟ نمیشود...
اما ایندفعه قصه دیگریاست. خوش و شادان اومدم بگم که این کار آخریت، محشر بود. به خودت قسم که خیلی معرکه و عالی بود! اصلا حرف نداشت.
تا اومدم بگم که آخه چهطور تونستی این کار را بکنی؟ یادم اومد که تا حالا برام خیلی کارها کردی و من حواسم نبوده یا بوده و به روم نیاوردم.
چند ساله که مدام بهت نق میزنم و کلی توپ و تشر میام که چرا چنین است و چرا چنان نیست؟
همهاش آه و حسرت که یعنی میشه که دیگه ... یعنی میاد اونروزی که دیگه ... یعنی میبینم اونروز را که دیگه... حالا شد، یعنی تو خواستی که بشه.
میبینی که بعد از چند روز دارم اینجا مینویسمش، شاید تو شوک بوم و البته هنوز هم هستم!
راستش را بخوای دلم داشت برات تنگ میشد؛ خودت خوب میدونی که چی دارم میگم؟!
خدایا! ممنونم که این شادی و رهایی را بهم چشاندی. هر چی از خوشحالی و شادیم بگم، کم گفتم. خودت که داری میبینی، من اصلا چی را باید برات بگم؟!
خدایا! مهربونی و کرم و لطفت را بدجوری به روم آوردی؛ باز هم کنارم باش. همراهم بمون.
خدایا! هر چند که بنده خوبی برات نیستم، ولی تو خدای خیلی خوبی هستی.
همین.
بنده حالاحالاها شاد و شرمسار تو
هدی