شیطنت میکنم و حواست را از مانیتوری که به آن مثل همیشه خیره شدهای، پرت میکنم. آنقدر که رویت را به سمت من برگردانی و نگاهم کنی.
برایت از رنگ عشق میگویم. از اینکه گاهی گمان میکنم سفید است و یاد اولین تار موی سفیدم میافتم. چیزی نمیگوئی. فقط نگاهم میکنی. من میگویم که نه، عشق باید نارنجی یا قرمز آتشی باشد. تو حواست میرود به اینکه دو ماه است قسط فلانی عقب افتاده.
حالا دست زیر چانهات میگذاری و تکیه میدهی به میز و نگاهم میکنی. همین کافی است که من ادامه بدهم عشق گاهی هم صورتی است.
حالا لبخندی میزنی و من باز میگویم که گاهی هم آبی آسمانی یا اصلا سبز کمرنگ است. تو یادت میآید که میزان ساعات اضافهکاری این ماهت را هنوز رد نکردهای؛ ولی همچنان به رویم لبخند میزنی و نگاهم میکنی.
من دستانم را دو طرف بدنم باز میکنم و روی حاشیه گلبهی فرش راه میروم و ادای راه رفتن روی لبه جدول کنار خیابان را در میآورم و مواظبم که نیفتم و زیر لب آوازی را زمزمه میکنم.
تو هنوز دست به زیر چانه، داری نگاهم میکنی و لبخند میزنی. نمیدانم به چه فکر میکنی؟ همانطور که روی حاشیه گلبهی فرش راه میروم و زیر لب آوازی را زمزمه میکنم و مواظبم که نیفتم، یادآوری میکنم که باید ...
حالا تو میروی و من نگاهت میکنم. هنوز هم حواسم هست که نیفتم ... میآئی و میگوئی که چه به موقع رفتی. اگر یک دقیقه دیرتر رفتهبودی، آشغالها را برده بودند !!!