بیرون گرفته به نظر میآید
ابری است انگار هوا و رنگپریده
ظرفهای صبحانه را میشویم
از خانه همسایه کناری
بوی لوبیا قرمز سوخته میآید
سوخته هم نباشد، حتما ته گرفته !
و از خانه ما هم لابد بوی تنماهی
زن همسایه پائینی باز دارد
سر کودکش داد میزند
مثل همیشه سر ریاضی و دیکته
تحقیر و تهدید می کند
پسر بازیگوش دبستانیاش را
و من باز دلم میگیرد
...
درس که هیچ، ولی
کلی داستان خواندهام از صبح
کمی هم نوشتهام
...
امروز هم صبح
رفتنش را نفهمیدم
دو بار تلفنی با هم
صحبت کردیم
وقت دکتر - تب دیشبش
رادیولوژی - قرص
نمیگم ولی نگرانم هنوز
...
مثل همیشه پنجره را بازگذاشتهام
حالا بیرون دارد باد میآید
توی خانه میپیچد
با پرده و کاغذهای روی میز
بازی میکند
بو ی نم خاک هم میآید
حالا دیگر نمنم ریز باران
با رعد و برق همراه شده
منتظر تلفنی که نیستم
من بروم
چائیام را بخورم
شاید بعدش هم
رفتم زیر باران
هوائی شدهام باز
و نگرانم هنوز !
...
از خود صبح گرفته بود دلش
اما بغضش قبل از من
ترکیده آسمان !
کاش میتوانستم
صدایش را ضبط کنم
همین ریزش نرم و لطیف را
آرام و یکدست و مرتب و منظم
بدون غرش و رعد و برق
...
خیلی وقت است که
محتاط شدهام و
زیر باران خیس نشدهام
بروم تا دیر نشده
...
شاید وقتی برگشتم
پاک کنم این پست را
بعدش ملافهها را عوض کنم
بعد هم یک فکری
برای شام کردم