نه! مرا به بازیهای پیچیدهات داخل نکن ... بگذار همین قدر بیحوصله و گاه تلخ باشم... بگذار همین لبخندهای موقت را داشتهباشم و شادیهای کوچکم را ... بگذار همین رعد و برقهای لحظهای باشم و بعدش رنگینکمانی باشم برایت ... بگذار لج کنم ... اخم کنم ... بگذار زیاد بخوابم و گاه فکر کنی که من مردهام در این ساعات زیاد خوابیدن... بگذار از چیزهای کوچک ذوق کنم... بگذارحرف بزنم وقتی که خستهام... بگذار نق بزنم بین خنده هایم... بگذار حرص بخورم... بگذار دغدغههای خودم را داشته باشم... دعواهای همیشگیام را داشته باشم و آرزوهایی که غبار گرفتهاند... بگذار حساس باشم... بگذار فکر کنم ... گیر بدهم ... اصرار کنم... بگذار قهر کنم ... خسته شوم ... مهربانی کنم... بگذار گریه کنم ... بگذار گاهی تنها باشم ... بگذار بنویسم تا صبح... بگذار دلم تنگ شود... بگذار بیسبب لطف کنم... بگذار خوب باشم ... خوب بمانم... صبر کنم... راه بروم... سوال کنم. جواب ندهم... بگذار سردم شود. یخ بزنم. بلرزم... بگذار تاریک شوم. پیدا شوم... چشمانم را ببندم. آدم ببینم. بی اعتنا باشم. بگذار ذوب شوم. جاری شوم بر سطح... بگذار خوب باشم ...گاهی فکر نکنم. سرگرم باشم. بگذار عهد ببندم. نشکنم. حرف بزنم... بگذار بخوانم. کتابهای جلد آبی دست بگیرم... خسته شوم. بخوابم. بگذار شک کنم. اشتباه کنم. بگذار من گاهی بد شوم. بخندم. بگذار من زیاد بخندم. بگذار رها شوم ... بگذار قاضی نباشم. بگذار نگران باشم. بگذار سراغی از خودم بگیرم. بگذار مال خودم باشم گاهی ... بگذار باقی بمانم. بگذار من، خودم باشم... جدی مگیرم زیاد ! فقط بگذار با تو شبیه خودم باشم... بیش از این خودم باشم... سه نقطه بگذار تا هر کجا که تو خواستی ... سختم نکن ... بگذار ...