تبليغاتX
حرف‌هائی به‌رنگ سکوت - وداع با رخت‌شوئی !

در این برهوت بی‌خوش‌خبری و بی‌سوژه‌گی! بهتر دیدم که به‌جای نوشتن از دکتر و سرم و قرص و ... که باز باعث می‌شه عزیزان و دوستان نگران‌تر و هم‌چنین در راستای رهائی از فضای همدردی و موعظه و ... بهتر دیدم که از این اتفاق نسبتا بزرگ و مهم زندگی‌مان برایتان بنویسم.

اول اردیبهشت امسال اتفاقی که سالها ـ از بدو ازدواج تا کنون ـ منتظرش بودیم بالاخره رخ داد. لطفا جلوی ذهنتان را بگیرید که جائی نرود ! چرا که منظورم از جمله فوق این است که بالاخره ماشین لباسشوئی تمام اتوماتیک گرفتیم !!! یا در واقع برامون گرفتند ! جونم براتون بگه که بالاخره خانواده من دلشان آن‌قدر برای ما سوخت که حالا به هر بهانه‌ای که شده بود، در یک اقدام کاملا غافل‌گیرانه و البته به‌جا این ماشین لباسشوئی  را برامون گرفتند.

خب لابد می‌پرسید پس تا حالا چه‌کار می‌کردیم ؟! کمی صبر و حوصله می خواهد ولی خدمت‌تان عرض می‌کنم:

اول ازدواج به قدری خانواده‌های ما از این وصلت خوشحال و ذوق‌زده بودند که یادشان نبود که یک شیء مکعب مانند برای شستن رخت‌های چرک احتمالا مورد نیاز خواهد بود و این یکی را هم مثل خیلی از موارد دیگر از قلم انداختند! که زیاد مهم نبود و...  البته بعدا تلافی‌اش را در آوردند ... این شد که فردای روزی که از مسافرت ـ همان ماه عسل ـ برگشتیم، چون جائی داخل خود خانه نبود ـ به‌خاطر کوچکی حمام و دست‌شوئی و آشپزخانه ـ تنها جائی که به نظرم برای این امر مهم و خطیر مناسب آمد، تراس بود که معادل کل خونه‌مون وسعت داشت. القصه: کلی چادر چاقچول کردم و لباسها یه‌ور و تشت پر از آب و لگن و شلنگ و ... یه ور که یه‌دفعه خدا نعمتش را بر من تمام کرد و باران اول آبان ماه شروع به باریدن نمود و من بودم که نمی‌دانستم باید چه خاکی به سرم بریزم !!! 
بعد از آن ماجرا به طرفة الحیلی داخل خانه می‌شستم و مکافاتی بود هر دفعه. از آن‌جائی که دستام به پودر و سفیدکننده و کلا مواد شوینده حساسیت داشت و از آن‌طرف وسواسم که باعث می‌شد آخر ماجرا بی‌خیال لباس رزم ـ دستکش ـ بشم، کار دستم داد و دستام کهیر زد، تاول زد، پوست پوست شد، از تاولها خونابه بیرون می‌زد، خارش و سوزش عجیبی گرفت، ترک که هیچ، شکاف خورد و ... تقریبا پوست دستام کامل از بین رفته بود و مجبور بودم که در یک حالت به‌خصوص و زاویه مشخصی دستام را نگه دارم چون در غیر این‌صورت پوست‌دستام کشیده می‌شد و خون می‌اومد و شکاف‌ها عمیق‌تر‌ می‌شد ... محبور شدم چند روزی تشریفم را ببرم به منزل ابوی تا بهبودی نسبی حاصل شود.
... دیگر مادر جواد اجازه رخت‌شوئی با دست را به من نمی‌داد و از وی اصرار و از من انکار که بروم پائین از ماشین اتومات آنها استفاده کنم ـ من هم مغرور ـ با چه سختی و البته اجبار این کار را می‌کردم  ... این‌چنین گذراندیم تا اردیبهشت ۸۱ که خانواده‌ام به بهانه تولدم یک ماشین لباسشوئی دوقلو برایمان گرفتند و جمعی را از نگرانی رهائی دادند. به این امید که موقتی است و تا چندی دیگر وضعمان بهتر می‌شود و خودمان بهترش را می‌گیریم ! زهی خیال باطل ! با کاری که جواد داشت وضع مان بدتر می‌شد که بهتر نمی‌شد !!! از هیچی بهتر بود. هم کار جواد را می گم و هم ماشین لباسشوئی! خب کجا بودیم؟! خلاصه با همین ماشین لباسشوئی معزز و مکرم سر کردم و از این خانه به آن خانه و ... با لگن آب پر کردم و از این ور به آن ور جابجا کردم. او شست و من با  دست آب کشیدم و من خیس کردم و او خشک کرد و دم بر نیاوردم؛ چرا که روزهای قبل‌ترش در نظرم می‌آمد که خب قطعا این وضع بهتر بود، لااقل یک قسمتی از فرآیند شستن را خودش متقبل می‌شد و انجام می‌داد.
اما بشنوید ادامه ذکر مصیبت :مثلا وقتی که می‌رفتم سر کار، یه روز در هفته را مرخصی می‌گرفتم تا لباسها را بشورم و جمعه‌مان خراب نشود. البته این اواخر هم به خاطر مشکل کمر و زانویی که پیدا کردم ـ سر همین لباس شستن ـ تقریبا جواد ماهی یه بار وقت می‌گذاشت و زحمت لباسها را می‌کشید. ماجراها داشتیم سر همین موضوع: توی تقویم دنبال روز تعطیل می‌گشتیم تا جمعه را صرف این کار نکنیم و کسی در نمی‌یافت یعنی چی ما می‌گیم که کار داریم و مثلا نمی‌تونیم تو فلان برنامه شرکت کنیم. حتی خیلی از مراسم و مناسبات را به همین دلیل از دست می دادیم. همین امسال روز تاسوعا و اربعین ما در حال شستن لباس بودیم و عاشورا هم عین جنازه افتاده بودیم و نای جنبیدن نداشتیم. لباس شستن ما سوژه بود و حتی این اواخر خانواده‌ها هم برنامه‌هایشان را با ‌ما هماهنگ می‌کردند. کلا این کار یک امر متغیر کاملا وابسته بود یعنی: اگه جواد حالش خوب بود و فرداش یا همون روز کاری نداشت، حوصله داشت یا نداشت، مهمون می‌خواد بیاد یا نه و اوه! کلی سبک سنگین می‌کردیم ... از یک دو روز عزای بی میت می‌گرفتیم و به هم‌دیگه دلداری می‌دادیم و بعدش هم تا یکی دو روز از کت‌و کول می‌افتادیم و ...
به تمام این‌ها، این‌را هم اضافه کنید که ما اصلا جا برای پهن کردن لباسها نداریم. و از در و دیوار و کمد و سه‌پایه و ... کمک می‌گرفتیم و وای از آن زمانی که لباسها شروع به خشک شدن می‌کنند، خونه دم می‌کنه و پر می‌شه از بوی سفید کننده و پودر و نرم‌کننده و آسم‌مان را تحریک می‌کرد.
وقتی بارون می‌اومد، آره بارون، همون که می‌گن نعمت خداوندیه، دور از جون برای ما نقمت بود، عزای شستن شلوار و چادر و ... را‌ می‌گرفتم. با چه عذاب وجدان و زجری سبد لباس‌های چرک جمع می‌شد؟! خدا اونروز را نیاره که ملافه‌ای، حوله‌ای، لباس بافتنی‌ و .. از این قبیل چیزها کثیف می‌شد. گاهی اقات این‌قدر بین شستن لباسها فاصله می‌افتاد که یادمون می‌رفت اصلا چه لباسی داشتیم !!!
تازه با وجود اینکه گاهی دور از چشم جواد و البته با تجهیزات کامل و در معیت و استعانت از چند جفت دستکش، یواشکی لباسها را در لگنی می‌خیساندم و بعد از چند ساعت می‌شستم یا در واقع کشتی می‌گرفتم !!! باز هم از قافله عقب می‌ماندیم !
آخرین باری هم که جواد لباس شست قبل از عید بود، دقیقا ۲۶ اسفند و با همون حالت تب و لرز!!! بعدش هم که بیماریش عود کرد و تا چند روز حتی نتونست از جایش تکان بخوره ...  این شد که بالاخره پدرم آستین بالا زدند و باز هم به بهانه تولدم این کار تاریخی را برایمان انجام دادند. چرا که دیگر  دختر و دامادش را توان انجام این کار نبود. خداوند خیرشان دهد. تصدیق می‌فرمائید که دیگه تو این شرایط جای غرور مرور نبود !!! با آغوش باز پذیرا شدیم و حتی یه جورهایی اونها خوشحال بودند که ما قبول کردیم !!!

پ.ن.۱: به گمانم کمتر کسی در این دور و اطراف می‌تواند معنی خیلی از این حرفها و سختی‌ها را بفهمد !
پ.ن.۲:  باز هم به گمانم کمتر کسی در این دور و اطراف می‌تواند درک کند که چه لذت عمیقی دارد که لباسهای‌کثیف + پودر + مایع نرم کننده ریختن و تنظیم برنامه و به برق وصل و شیر آب را باز کردن و از آن طرف بعد از ساعتی لباسها را تمیز و خشک تحویل گرفتن، یعنی چه ؟!!
پ.ن.۳: حالا لباس شستن از زجر آورترین کارهای منزل به دلنشین‌ترین و فان‌ترین امور ارتقا یافته! برعکس گذشته که کلی وقت و توان و نیرو صرف این کار می‌کردیم و از کار و زندگی می‌افتادیم، حالا براحتی ملافه می‌شوریم و لباس‌هائی که از ترس شستن‌شان حتی دست هم بهشان نمی زدیم و ... حالا تند تند لباس ها تمیز می شن و ...
پ.ن.۴: مثل چی دارم  کیف می‌کنم ؟ اگه گفتید چی ؟ ماجرای تی‌تاپ خوردن با هر بار لباس شستن تکرار می‌شه !!!
پ.ن.۵: تا باور کنید که اردیبهشت‌ها همیشه برای من یه طوری خاص بوده !
پ.ن.۶: خیلی خوشحالم ... خنده‌دار به نظر می‌رسه، خب برسه ! از ناراحتی‌هام براتون گفتم، از خوشحالی‌ها هم بگم ! هر چی باشه از هیچی و ضجه موره کردن که بهتره !
  

+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 2:16 PM توسط هدی نجفی |