بیست و چند سال پیش در یکی از همین روزهای اردیبهشت قدم به این دنیای خسته نهادم.
خاطرههای بد و خوب زیادی از روزهای اردیبهشت دارم که هر کدامش حساب جدائی دارد.
چند سال بعدتر در یکی از روزهای اردیبهشت مثلا گرفتار عشقی آمدم.
و چند سال بعدتر،هم در یکی از روزهای اردیبهشت خبر مرگش را پرت کردند توی صورتم.
در یکی از روزهای اردیبهشت آزادیام را که براحتی گرو گذاشته بودم، با کلی مشقت باز پس گرفتم.
در یکی از روزهای اردیبهشت هم بود که تصمیم گرفتم بی خیال دانشگاه و درس شوم.
در یکی از روزهای اردیبهشت هم بود که جواد را بار اول دیدم و ...
در یکی از روزهای اردیبهشت سال بعدش هم جواد دریافت که عشقش ادامه عشقیاست که ...
در یکی از همین روزهای اردیبهشت سال بعدترش قرار خواستگاری و ازدواج و ... گذاشته شد.
...و امسال هشتمین اردیبهشتی است که کنار جوادم و سرخوش و سرمست و ....
و همچنان چشم به اردیبهشتهای آینده دور و نزدیک چشم دارم که برایم چه رقم خواهند زد؟
... دوست دارم که "هدیل"مان هم در یکی از روزهای اردیبهشت قدم به این دنیا نهد، عاشق شود و ....
... دوست دارم در یکی از روزهای اردیبهشت هم رخت سفر بر بندم و بروم.
به همین سادگی بیست و چند سال عمر و بیست و چند اردیبهشت زندگیم را مرور کردم.
آیا همه اش همین است؟
...