تبليغاتX
حرف‌هائی به‌رنگ سکوت - کجا بروم که فقط تو باشی؟

این جاده به سوی تو نمی‌آید. گلی در کنار آن نمی‌روید.

کجا بروم؟ از که بپرسم نشان نگاه تو را؟

کجا بروم که نه قفسی باشد و نه هوسی؟

کجا بروم که نه فرهاد کوه‌کنی باشد و نه شیرینی؟

نه مجنون بیابان‌گرد و نه لیلائی، نه یعقوب و نه پیراهنی؟


کجا بروم که فقط تو باشی و زمزمه‌ای که از تو شروع می‌شود و به دریائی دور بریزد؟

فقط تو باشی و نه حتی گل سرخی که عطر نفسهای تو را دارد و تا آسمان قد کشیده است.

نه ستاره‌ای باشد و نه ماه‌پاره‌ای، فقط نگاه تو باشد و چراغی که از خورشید روشن‌تر است.


با این پاهای خسته و دست‌های بسته کجا بروم که نه خزانی باشد و نه بهاری و نه سکوتی باشد و نه آوازهای یک قناری؟


با این جاده‌های وهم آلود که نه سیب را می‌شناسند و نه بالهای پروانه را، هرگز به تو نخواهم رسید.


به کجا بروم که نه من باشم و نه شعرهای رنگ پریده‌ام؟

نه شب باشد و نه روز، نه هوا و نه خلاء، نه عشق و نه نفرت، نه دیو و نه فرشته.


این سایه‌های سرد و بی‌جان دنباله تو نیستند.

این آئینه‌های مغرور تو را نشان نخواهند داد.

این نی‌های شکسته از تو نمی‌گویند.


کجا بروم؟ تو بگو !


کجا بروم که جز تپشهای دل تو ردی از زندگی نباشد؟


کجا بروم ...


کجا بروم که همه آرزوی من جز بندگی نباشد ؟

+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم آذر 1385ساعت 2:38 AM توسط هدی نجفی |