تبليغاتX
حرف‌هائی به‌رنگ سکوت -

 

انگار به عزا نشسته‌ام. اشک‌ریزانِ مدامم. بغضی فروخفته چون جرقه‌ای که آماده اشتعال باشد؛ دیگر برای گریستن و باریدن بهانه نمی‌خواهد. فقط و فقط می‌بارد. در بهت و ترسی عمیق دست و پا می‌زنم. تصویر خون‌آلود ندا و دیگران یک لحظه هم از جلوی چشمانم نمی‌رود. زندگی روی دور کند و بیحالی برای خودش می‌گذرد. بی‌آنکه به من که گیج و مبهوتم، کمکی کند. برای هیچ‌کاری انگیزه و توان ندارم. شب‌های که نمی‌توان سر بر بالش گذاشت و خوابید. زندگی پیش از این‌روزها انگار فراموشم شده باشد. هیچ یادم نمی‌آید. دست و دلم به کاری نمی‌رود. دلم از درد و غم این‌روزها زخمی شده. زخمی که بر آن نشسته گمان نمی‌کنم به این زودی التیام یابد. زخم و غمی که خرداد امسال بر دل‌هایمان نشست. دوستان زخمی و خونی. دوستان در بند. دوستان کتک‌خورده و کبود. ترس مداوم از رفتن در خیابان و ترس از همه‌چیز و همه‌کس. کام‌مان هنوز به تلخی زهرآلود این روزها و وقایع و فجایعش عادت نکرده و عادت هم نمی‌کند و خدا نکند که عادت کند و یادش برود که چه بر سرش آمده! مردم را چه راحت می‌زنند! هنوز تاب باور آن‌چه بر ما گذشت و رفت را ندارم. این وحشت مداوم و این دروغ مجسم، نفرت و خشمی را پدید می‌آورد که نمی‌دانم کجا و چگونه خالی‌اش کنم؟! عکس‌ها و تصویرهایی که مثل پتک بر سرم فرود می‌آیند. فریادهایی که جان و حیات تازه می‌دهند. امیدهایی که می‌ماسند و واقعیت تلخی که مثل دشنه در دل فرو می‌رود. همین! یعنی حق ما همین بود؟!

+ نوشته شده در چهارشنبه سوم تیر 1388ساعت 10:22 PM توسط هدی نجفی