تبليغاتX
حرف‌هائی به‌رنگ سکوت - یا وقتی خواهری دلتنگ برادر می‌شود!

 


تمام روزگار کودکی و نوجوانی و جوانی‌ام توام بود با گریه‌ و ضجه‌های شبانه‌روزی و مویه‌های بی‌وقفه مادر برای برادران زندانی و شهیدش. ملال و خستگی گریبان‌ما را می‌گرفت و داد شکایت سر می‌دادیم و ماحصل چیزی نبود جز این‌که مادر چند صباحی گریه و غم لایتناهی‌اش را به‌خلوت ببرد ولی پس از همان یکی دو روز، باز روز از نو روزی از نو. ورد زبان مادر نام برادران بود و ما شنوندگان چندصدباره خاطرات. ذکر دائمی‌اش به هنگام گرفتاری و غم و اندوه نام و مرام بردارانش بود، که مثلا اگر بودند چنین نمی‌شد. آن‌روزها درک سقف عزیز بودن برادر چه‌قدر سخت بود برایم و دوری از برادر چه‌ دور و ناملموس می‌نمود! غافل از این‌که مادر روزگار چه‌ دوری‌ و تلخی‌هایی را که آبستن نیست؟!


بعضی دلتنگی‌ها را خردک بهانه‌ای هم کافی است تا تو را ببرند به‌هر آن‌جا که خود خواهند و پسندند.
گاهی هوای بعضی روزهای‌گذشته‌ی گذشته دل را کمی هوائی می‌کند و بیچاره آرام و محجوب گوشه‌ای می‌نشیند و برای خود می‌چیند و می‌رود و خوشی و مستی می‌کند و چه بسا آرام و سر به‌زیر اشک می‌ریزد.
این‌روزها دل هوای خواهری و برادری‌های گذشته‌ را دلتنگ است. گاهی آرام و گاهی داد می‌زند که دلش خواهری‌کردن و خواهربودن و برادری را می‌طلبد. 
هوای آن قرار گذاشتن‌های در پارک برای بدمینتون. جیم شدن از خانه و رفتن با برادر به‌جائی که بشنوی و بگوید. قرار گذاشتن‌های دم متروی میرداماد و بعد هم گشتن در پارک طالقانی و کل انداختن سر ساده‌ترین چیزها. آن اطمینان که اگر باری سنگین داری، برادری هم داری که آن را تا جائی برایت بیاورد. دلخوشی که اگر  زمین و زمان برایت تنگ آمد، برادری هست که اگر هم هیچ نگوید؛ خوب می‌شنود. آن نشستن‌های با ترس و لرز ترک موتور و سر را در پناه و پشت برادر پنهان کردن تا از شر باد مقابل در امان باشی. اصلا همین؛ در پناهِ برادر بودن را می‌خواهد. دلتنگ آن بی‌دغدغه دور زدن‌ها. بر ملا شدن رازها. در میان‌گذاشتن اسرار مثلا مگوی. دلتنگ آن سر‌زدن‌های سر زده. این‌که همیشه دست‌پر می‌آمدند. یعنی مادر سپرده بود که خانه خواهر، دست‌خالی نباید رفت. دلتنگ آن یافتن جائی خلوت و تهران را از بالا دید زدن و گفتن و شنیدن. دلتنگ احیاء رفتن با برادر. آن التماس دعای گفتن لحظه‌آخر، قبل از آن‌که بپیچی قسمت زنانه. دلتنگ آن‌خنده‌ها و گریه‌ها و ...  تمام آن‌روزها یک به یک تمام شدند و رفتند و شدند گذشته. گذشته دور که‌وقتی از آنها چیزی می‌گویی جمله‌ات را از میان تمامی افعال ماضی با فعل ماضی بعید تمام می‌کنی. خیلی بعید. مصیبت آن‌جاست که بردرانت برایت از هر عضو دیگر خانواده عزیزتر باشند و به تو نزدیک‌تر و تو به آنها مألوف‌تر. حال تو ماندی و حس ورم‌کرده خواهری و برادرانی که دیگر نیستند!
برادران خونی‌ به‌کنار؛ وای به حالت که برادران غیر خونی‌ات را هم عزیز بداری و چه بسا عزیزتر و نزدیک‌‌تر از برادران خونی‌ات. برادران می‌آیند و می‌روند. کم می‌شوند و زیاد می‌شوند. تمام دار و ندار دل ساده‌ات را می‌شمرند و تکه تکه با خود می‌برند.



حال درک و فهم حس‌مادر چه ملموس و قریب و غریب است. ‌روزهای سر‌خوش  و مست از وجود برادر که تمام می‌شوند؛ می‌فهمی که مادر در میان گریه‌هایش، این یکی را راست می‌گفت که:" آدم سگ باشه ولی خواهر نباشه"  یعنی: خواهر نباشی تا دل در گرو محبت و مرام برادری داشته‌باشی. خواهر نباشی تا نگران بردران دور و نزدیکت باشی. برادرانی که دیگر یا نمی‌بینی‌اشان و یا نخواهی و نخواهند و حتی آن‌هائی را هم که می‌بینی، چه‌سود که دیگر چون خواهر و برادر نیستید. غم دارند این لحظات. سنگینی می‌کنند این غریبه‌گی‌ها؛ بردلت، بر پلکت و بر تمام جان و روحت. چه‌ بی‌رحم و چموشند این نگرانی‌های از دور؛ این دل‌شوره‌های خواهرانه.  


حال گاهی چون مادر این حس گریبان‌گیرت می‌شود که اگر برادر داشتی چنین و چنان می‌کردی. اگر برادری بود حال و روزت کمی بهتر می‌نمود. اگر برادری بود، بی‌شک هرجا دلتنگ می‌شدی، قبل از آن‌که تو سراغش بروی؛ او سراغت را خواهد گرفت. اگر برادری بود این‌روزها که می‌رفتی پی خانه؛ سرخوش زنگ می‌زدی و می‌گفتی " الو داداش .. وقت داری، حالشو داری با هم یه دور بزنیم، من از این خونه خسته‌ام" و دوتائی یا سه‌تائی می‌گشتید تا کمی زودتر به نتیجه برسی و زودتر بخندی. این دلتنگی چه‌قدر عریان خود را به رخ می‌کشد که دلتنگ همین خطاب "داداش" هستی ...

 گاهی وجودت به تسخیر حس‌های ضد و نقیض در می‌آید. گاهی یاد گذشته  و یاد آن چه که رفت و دیدی و شنیدی و گفتی و خواستی و نخواستی و شد و نشد؛ می‌خواهد تو را به‌زانو در بیاورد و تو هی نقاب مقاومت و صلابت بر چهراه‌ات را رنگی دیگر می‌بخشی.


غیر از دلتنگی که راه گلویت را گرفته؛ دلت می‌گیرد که می‌دانی این‌روزها برادرت حال خوبی ندارد و تو کنارش نیستی. چیزی در دل دارد و تو کاری از دستت بر نمی‌آید. قبلا هم کاری نمی‌توانستی بکنی ولی لااقل می‌شنیدی. حالا همان را هم نمی‌توانی. دلت می‌گیرد که نمی‌توانی خواهری کنی. ‌ فقط می‌توانی از دور، از خیلی دور؛ برایش دعا ‌کنی تا گره از کار و دلش گشوده شود و حالش به شود. همین!


اما برادر مهربان من! 
این را فقط به تو می‌گویم که هر چند گاهی کمتر و گاهی کمی بیشتر؛ دانسته یا ندانسته؛ هم را آزردیم؛ به آن‌چه که بود شک نکن. ایمان بیاور به تمام آن حس خوب و دوست‌داشتنی و بودن ساده و صادقانه خواهرانه من!

 


دنبال انسجام و پیوستگی و تسلسل این مطلب و قسمت به قسمتش نباشید. چرا که این مطلب در طول چند ماه و تکه‌تکه نگاشته شده.

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت 6:30 PM توسط هدی نجفی