تبليغاتX
حرف‌هائی به‌رنگ سکوت -
این که نشد من هی با این دست بنویسم و تو هی با آن دست‌ات پاک کنی.
این که نشد من هی درست کنم و تو هی بیائی و از بیخ و بُن خراب کنی.
این که نشد من هی جمع و جور کنم و تو هی پخش و پلا کنی.
این که نشد من هی بکارم و تو از راه نرسیده، نهال تازه به‌بار نشسته‌ام را بشکنی.
این که نشد من هی بپرسم و تو هی از جواب‌دادن به من طفره بروی.
این که نشد من هی بیایم و بروم و تو هی همان‌جا لایتحرک بایستی.
این که نشد من هی بگویم و بگویم و بگویم و تو هی نشنوی و نشنوی و نشنوی.
این که نشد من هی غر بزنم که چرا چنین و چرا چنان و تو هی نگاهم کنی.
این که نشد من هی از راه‌های مختلف بخواهم به‌تو برسم وتو هی مرا دور بزنی.
این که نشد من هی برایت آوازهای جدیدی بخوانم و تو هی آنها را نشنوی.
این که نشد من هی برایت شعرهای نویی بسرایم و تو هی آنها را نبینی.
این که نشد من هی برایت از دیگران دردل کنم و بگویم و تو هی هیچ نکنی و نگوئی.
این که نشد من هی بشورم و بسابم و تو هی همه جا را برهم‌زنی.
این که نشد من هی بخواهم و تمنا کنم و تو هی برایم ناز کنی.
این که نشد من هی بدوم تا به تو برسم و تو هی پشت چشم برایم نازک کنی.
این که نشد من هی ... اصلا بی خیال ... 

+ نوشته شده در دوشنبه چهارم خرداد 1388ساعت 10:29 PM توسط هدی نجفی