تبليغاتX
حرف‌هائی به‌رنگ سکوت - از حالِ بد به حالِ خوب!

حالم خوب نیست. یعنی نبود. شب خوب نخوابیده‌ام. از خستگی و درد و فکر خوابم نمی‌برد. خواب بد دیده‌ام. با پادرد و سردرد خوابیدم و از درد و کابوس بیدار شدم. ذهنم از دیشب قفل شده‌بود. این‌جا نبود انگار. جائی گیر کرده بود. خودم آمده بودم خانه ولی ذهنم مانده بود در آن کافه سرد. برای خودش می‌رفت و می‌آمد. به همه جا سرک می‌کشید و ناخن می‌زد. انگار من مانده بودم و تنهائی و سر درگمی خودم. ذهنم مانده بود و شیر نسکافه‌ای که سرد شد و حرف‌هائی که قرار بود یا نبود مرا و شاید ما را دل‌گرم کنند به نمی‌دانم چه. اصلا چه گفتم و چه شنیدم. ذهنم هی نشخوار می‌کرد. آزارم می‌داد. حرف‌هایی که ماسیدند و گفته نشدند. حرف‌هائی که هیچ‌گاه هم گفته نخواهند شد. اصلا حرف‌هائی هستند برای گفته نشدن. حرف‌ها و فکرهائی هستند که عمرشان فقط به آزار دادن من قد می‌دهد و بعد جائی در اعماق ذهن و روحم گم می‌شوند و شاید دفن می‌شوند. می‌دانستم که باید این حال تمام شود. ذهنم رفته و آمده می‌گوید که فهمیدی یک‌جاهائی حرف دل و زبان یکی نبود و هی سوهان می‌زند. می‌گوید خودت دیدی که ... کلافه‌ شده‌ام. فکر می‌کنم که چند روز بگذرد، حالم بهتر می‌شود و زمان خود به خود خیلی از چیزها را حل خواهد کرد. می‌گوید خودت دیدی که ... کلافه‌ شده‌ام. باید بندش کنم. تا بیایم و برایش افساری دست و پا کنم می‌رود به شام و خنده‌‌هائی که انگار ناگفته و نا‌خواسته قرار بود مرهمی باشد بر خستگی‌ها و شنیده‌ها و گفته‌ها و ناگفته‌ها.
انگار بیدارم. یک ساعت طول می‌کشد تا یک لیوان آب را سر بکشم. مبادا کلافگی و تشویش ذهن من و دعوای درون‌ام خواب‌ جواد را بر هم زند. حالا ذهنم رفته پی نمازی که قضا شد.
صبح شده دیگر. همسایه‌ها یکی یکی دارند می‌روند و من در تلاشم تا کمی بخوابم ... قرار بود بیدار شوم. می‌گویم نمی‌داند بر من چه گذشت و چه شده. با کلافگی می‌گویم که نخوابیدم و ...
آرام و بی‌صدا می‌رود و تا به خودم بیایم صدای بسته شدن در و چرخش کلید اشکم را در می‌آورد. خداحافظی نکرده بودم و ندیدم‌اش...
گویا بیدارم. هنوز کلافه و عصبیم. می‌پیچم به خودم. می‌خواهم چای بریزم که چشم‌ام می‌افتد به فلاسک و نوشته جواد.
روی یک کاغذ صورتی کوچک نوشته که " Boiled at 10:12" و آن‌را چسبانده به فلاسک. لبخندی می‌زنم. نه، اصلا از این کارش خنده‌ام می‌گیرد و از ته دل می‌خندم. می‌مانم که به کجاها فکر کرده و این به ذهنش رسیده تا من دوباره آب نجوشانم. یعنی زمان بیدار شدن‌ام و زمان جوشاندن آب را حساب کنم، هنوز جوش هست یا نه. حالم خوب می‌شود. ذهنم می‌آید سر جایش و خفه می‌شود. انگار یادش آوردم که من همیشه کسی را دارم که بداند چگونه مرا بخنداند و حالم را خوب کند. به‌همین سادگی! 
اس‌ام‌اس می‌زند و حالم را می‌پرسد. طاقت نمی‌آوردم و تماس می‌گیرم و می‌گویم که چقدر حالم خوب شده و کلی می‌خندیم.
حالم خوب است و فکر و ذهنم برگشته سر جایش و حالا که دارم این‌ کلمات را این‌جا می‌نویسم، بوی کیک در خانه پیچیده و تا جواد بیاید بساط  کیک داغ و چای هم آماده شده.

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388ساعت 5:15 PM توسط هدی نجفی