تبليغاتX
حرف‌هائی به‌رنگ سکوت - این نوشته نام ندارد ولی غم دارد زیاد

...
کاش آن غرور لعنتی
چند سطر زودتر از رفتن تو
به نقطه پایان می‌رسید و
خود را تمام می‌کرد
شاید آن گاه می‌گفتمت ناگفتنی‌ها را
...
یا لا اقل کاش در آن عکس
در آخرین عکس آن دنیا
به جای خیره شدن بر زمین
به دوربین خیره می‌شدم
و نگاهم را رها می‌کردم 
تا از لنز و عدسی دوربین
بگذرد و در نگاه تو
در قاب چشمان تو
دمی درنگ می‌کرد و 
فاش می‌کرد سر نهان را
یا تو را کمی دل‌خوش کند
...
اصلا کاش فقط در آن عکس
عکسی که هیچ‌کس ندیدش
جز تو،
فقط لبخندی می‌زدم
نه از برای عکس
برای خودِ عکاس‌اش که تو بودی
...
حالا من مانده‌ام و
حسرت همان نگاه و لبخندی
که دریغ شد از تو
در واپسین روزهای بودنت
...
من از کجا باید می‌دانستم
که بی‌تاب می‌شوی و می‌روی؟
انتخابم را کرده بودم
و تو در آن جای نمی‌گرفتی
همین!
...

راستی با آن همه حرف نگفته و خاطره 
چه کردی؟
با آن‌همه عکس و نامه و دست‌نوشته
چه کردند؟
 ...
کسی جز من نمی‌داند
که چقدر این نوشته غم دارد؟
و چرا چشمانم تر می‌شوند از یادت  
یا ...

+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم فروردین 1388ساعت 11:57 PM توسط هدی نجفی