برای مادرِ مادربزرگِ دوستم یا مادربزرگِ مادرش طلب آمرزش و آرامش دارم که امروز صبح به رحمت خدا رفتند و حال جمعی که آماده رفتن بیرون بودند را در آخرین لحظات ممکنه در قوطی کردند!
حالا هم هی جواد بنشیند و بگوید که یه حسی به من میگفت که امروز نمیشود بریم بیرون و یا اینکه امدام اعصاب مرا رنده کند که این آه همون بنده خدائیه که اول تعطیلات گفت بیائید بریم یه جائی و تو قبول نکردی ـ حالا بماند که بهزعم ایشون (همونبندهخدا) من الکی و همینجوری دارم اینطوری رفتار میکنم ـ و یا هر چیز دیگر!
ما هم از لجمان ـ با خودمان ـ نشستیم خانه و بند و بساط را گشودیم و خوردنیهای چیده شده را میخوریم و خاطرههای سیزده بدرهای گذشته با خانوادههای خویش را مرور کردیم و سعی کردیم با خندیدن کمی از حس حالگیری و سوختگی را کاهش دهیم!
همین دیگه! مگه چیه ! خنده داره؟!
+
نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم فروردین 1388ساعت 5:26 PM توسط هدی نجفی