وقتی که یکهویی و در یک اقدام کاملا خودجوش، در حالیکه شب از نیمه هم گذشتهاست؛ تصمیم میگیرم که گاز را بشورم و بسابم و با الکل برق بندازم و تمام سوراخ و سنبههایش را تمیز کنم و حواسم هم جای دیگر باشد همین میشود که شد. انگشت اشارهام گرفت به لبه داخلی و تیز یکی از جا شعلهایها و به طرز فجیع و عمیقی برید. البته من اینقدر غرق در افکارم بودم که چند ثانیه بعدش از شدت سوزش و خونریزی و ضعفی که بر من مستولی شده بود تازه متوجه شده بودم که چه اتفاقی افتاده و ....
اورژانسیترین و تنها کاری که جواد از کمکهای اولیه میداند این است که: اول خونسردی خودش را کاملا حفظ میکند و دیگر اینکه الکل سفید یا بتادین را روی محل زخم ساری و جاری کند و این کار با خونسردی و آرامش خودش و بال بال زدن مجروح همراه است که اصلا چیز مهمی نیست !!! بعدش هم جای پنبه، گاز، باند و ... همه را از مجروح میپرسد و بانداژی میکند به چه بزرگی !
تازه سر کیف هم بودم که خدا را شکر که آخرش اینجوری شد و کارم تمام شده بود.
وقتی که هزار جور فکر و خیال و نگرانی و قسط و هزار جور درد بی درمان دیگر خواب را از چشمانم ربوده و کتابی برای خواندن که هیچ، برای بازخوانی هم یافت نمیشود و در راستای تداوم کارهای محیرالعقول؛ این می شود که سر صبحی با استعانت و مدد از سه چهارتا دستکش پلاستیکی، افتادم به جان حمام و دستشوئی ! بیچاره کاشیهای زبان بسته، از دست من در امان نیستند. این زخم هم مدام به اینور و آنور میخورد و درد میگیرد. پادری و کلی به ظاهر خرده ریز دیگر را هم می شورم. شستن لباسها هم که عمدتا با دست صورت میگیرد ... دقیقا با همین دست و انگشت بانداژ شده که خم نمیشود. خدایا ... دست به کار یخچال تمیز کردن و زدودن برفکهایش میشوم و آن هم بیسروصدا و با دستکش ! انگشتم دارد میسوزد، به گمانم آب با کف فراوان اثر خودش را گذاشته !!! پختن ناهار و متعاقبا شستن ظرفها ....کلی هم کارهای نوشتنی و یدی داشتم که به خاطره سپرده شد ...
خدایا نمیشد حالا این انگشت داغون نمیشد!؟
نمی دانستم که انگشت اشاره دست راست تا این حد به کار میآید. از شستن دست و صورت گرفته تا وضو و تایپ کردن و چیز خورد کردن و چیز دست گرفتن ...