نه تولد و نه جشن عروسی و نه احیانا ًمراسم عزا و ختم! فعلا و تا اطلاع ثانوی حوصله هیچ دور هم بودن و جمعی را ندارم!
البته دلیلش هم یا میتواند افسردگی باشد یا اینکه " گاهی اوقات کمی و گاهی اوقات دیگر کمی بیشتر، هیچ میلی به دیدن یک عده آدمی ندارم" یا سر درد و یا هر کوفت دیگری که باشد فعلا و در حال حاضر اصلا مهم نیست!
چیزی که الان خیلی برایم مهم و نقشِحیاتی دارد این است که من دلم باران میخواهد. نه از این بارانهای نمنم و خیلی لطیف! نه! از اون بارانهای چندساعته اساسی تند تند که زیرش راه بروم و یک دل سیر خیس شوم و شاید اشکی چیزی... بعدش هم کمی سبک و رها شوم!!!
شاید حالم کمی بهتر شد! خدا را چه دیدید؟!
حالا هم گیر دادم به آسمان و ابرهایبی خاصیتش که معلوم نیست اون بالا مشغول چه کاری هستند که باریدن یادشان رفته!
آهای ابرهای بازیگوش که در آسمان برای خودتان ول میچرخید!
یهکاری بکنید دیگه! شما دیگه چرا با هم قهرید؟ شما هم از همدیگر فرار میکنید و روی دیدن هم را ندارید که اینقدر دور از هم ایستادهاید که ....
کمی نزدیکتر بروید! ببارید لطفاً!