تبليغاتX
حرف‌هائی به‌رنگ سکوت - حالا یه رج رو...یه رج زیر...

پیرو پستِ قبلی اعتراف می‌کنم که شدیدا جو زده شدم و طی یک اقدام انتحاری و کاملا خودجوش بعد از نود و بوقی شش عدد کاموای خوشکل خریدم که حالا مثلا سر فرصت و هر وقت شد و جلوی تلویزیون و اینا بشینم ببافم و مثلا شالی چیزی که از کار در بیاید، برای زمستان سال بعد قابل استفاده باشد لااقل!
راستش چند وقتی بود که می‌خواستم کاموا بگیرم، ولی اصلا نمی‌شد. تا این‌که چند روز‌قبل که با جواد مثلا داشتیم قدم‌‌می‌زدیم، کامواهای چیده شده پشت شیشه مغازه خرازی اساسی چشمک می‌زدن و دل‌ام را بردن و جواد هم بر خلاف عادت همیشگی، جمله تاریخی‌اش را نگفت؛ که: " حالا بذار بعدا، سر فرصت بیا بخر" ـ این بعدا سر فرصت مربوط است به‌زمان بی‌زمانی، چون هیچ‌وقت از راه نمی‌رسد ـ پایه شد و چندتائی پسندیدیم و خوش و خرم خریدیم. حتی تا آن‌جایی دچار جوزدگی شده بودم که دو جفت میل‌بافتنی خریدم! که مثلا هم‌زمان دوتا شال را با هم ببرم بالا! احتمالا  فکر می‌کردم که با پا هم می‌تونم ببافم! خلاصه که از شدت ذوق‌زدگی و البته جوگرفتگی مفرط و تست هوش ـ می‌گم چرا ـ همان شب نشستم ببینم که اصلا چه‌جوری می‌شه بافت؟!
آخه راستش من در خوش‌بینانه‌ترین حالت یه چیزی قریب به ۱۰ ـ ۱۲ ساله که اصلا دست به میل‌بافتنی و  کاموا نزدم که هیچ؛ حتی یه‌چیزی در همین حدود هم از کنار کسی که در حال بافتن باشد هم رد نشدم!!! حالا یه‌کاره بعد از این‌همه وقت این‌همه کاموا گرفتم، که مثلا علی‌الحساب یه سه‌تائی شال‌گردن ببافم!
دست‌به‌کار شدم. قدم اول سرانداختن که با رجوع به حافظه بدک نبود ولی اصل نبود. حتی دو سه رج هم همان‌جوری بافتم! دیدم نمی‌شود! آدمی هم نیستم که زرتی برم از کسی بپرسم و آویزیون دیگران بشم! یه سرچ مختصر تو گوگل و رسیدن به چندتا ایده و استارت کار! بعد مجددا به این نتیجه رسیدم که خدائیش خیلی باهوشم که هنوز یادمه و از خودم کلی خوشم اومد!!!
حالا هم از اون‌روز تا حالا کار من شده بافتن و بافتن و بافتن. نتیجه‌کار قاعدتا باید چیزی باشد شبیه شال برای جواد. تجربه جالبی است وکلی داره خوشم میاد. جواد هم کلی داره تشویقم می‌کنه و معتقده که از وقتی بافتن رو شروع کردم، روحیه‌ام خیلی بهتر شده! راست هم می‌گه؛ چون دیگه کل حواسم به بافتنی هست و دیگه کمتر به پر و پاش می‌پیچم و دیگه سر کار کردن با کامپیوتر هم با هم دعوا نمی‌کنیم و کمتر حرف می‌زنم و کلا موضوعی برای تو سر و کله هم زدن نداریم انگار!
درس و مشق را هم تعطیل کردم و نشستم به بافتن! گردن درد بیچاره هم که خوب نشده هی بدتر می‌شود و دیگه بستن روسری و شال و اینا کفاف نمی‌دهد و به پیچاندن ملافه دور گردن رسیدمٰ بلکه کمی بهتر شود.
حالا هم تو همین یکی دو روزه نصف شال را بافتم و جواد هم‌چنان تشویقم می‌کنه!  قول داده که اگه تا یه‌هفته دیگه تمومش ‌کنم، علاوه بر این یکی دو هفته باقی‌مانده از زمستان اوایل بهار و در برابر هر نسیمی هم از آن استفاده و محکم ببپیچدش دور گردن‌اش!
از طرفی هی می‌گوید: " که این طرحش خیلی قشنگه و دوست‌دارم که یه پلیور و هم کلاه ازش داشته باشم" دیدم قضیه داره جدی می‌شه. گفتم "که بلد نیستم" در طرفة‌العینی دو سه کتاب آموزش بافتنی دانلود فرمودند، اون هم به زبان انگلیسی! با این توجیه که " این‌طوری هم بافتنی یاد می‌گیری و هم زبان‌ات تقویت می‌شه و دیگه از درسات هم عقب نمی‌مونی " !!!
حالا من تا کی به این امر شریف مشغول باشم و هم‌چنان در جو زدگی به‌سر ببرم، الله اعلم!
البته باید بگم تا کی‌می‌توانم ادامه بدهم؟! چون تا همین‌جاش اساسی گردن و شانه و دست و مچ و اینا را داریم می‌بازیم!

+ نوشته شده در سه شنبه ششم اسفند 1387ساعت 9:6 PM توسط هدی نجفی |