خدایا خیلی ازت ممنونم، یعنی تو از قبلش هم تا این حد به من نزدیک بودی و من گاهی فراموشم میشد؟! البته فکر کنم بیشتر دلت به حالم سوخت و یا حالا هر چیز دیگری که بود، خیلی بهجا بود. ممنون!
خدای مهربان من! خودت که شاهد بودی از یکطرف با کیسه سنگین کتابهایی که دستم بود، اون همه جمعیت هم که اونسر میرداماد ایستاده بودند ـ البته من چون خیلی آدم دور اندیشی هستم، میآیم اینور قبل از چراغ منتظر رحمتت میایستم؛ مدت بیشتری میایستم اما از تحمل فشار جمعیت و سوت اون آقاهه و... در امان میمانم ـ تاکسی هم که یا اصلا نبود و یا اگر هم بود صندلی جلویی خالی نبود. و یا اگر هم خالی بود یهو یکی پیدا میشد و تندی میپرید و لبخند ظفرمندانهاش را تحویل من میداد. از زور خستگی کمی طول کشید تا فهمیدم که بوق دیگر ماشینهای پشت چراغ قرمز همه تاکسی و مسافرکش شخصی نیستند.
پروردگارا خودت دیدی که من با اون همه بار و بندیلی که داشتم محال ممکن بود عقب سوار شوم. چون بهفرض اگر هم خودم جا میشدم، رسما باید میچسبیدم به آقای کناری! بعدش کیسهسنگین کتابهامو میدادم دستش و کوله را هم میدادم دست آقای اونوری که در بسته شود. کلراه هم اعصابم خورد و خمیر میشد و شانس بیارم باز با کسی دعوام نشود. یعنی عملا و شرعا امکانپذیر نبود. از طرف دیگر نیم ساعت وایسادن هم دیگه داشت به من فشار میآورد.
خدایا ممنونم که آن پراید را رساندی. صندلی عقب کلا خالی بود. یکلحظه دل را به دریا زدم و یقینا با تمام وجود خود را به تو سپردم. یعنی از صمیمضمیر و اعماققلبم از تو خواستم که مسافر بعدی که قرار است کنار من بنشیند خانم باشد. به نظر سخت نبود ولی برای من خیلی حیاتی و مهم بود. خودت که شاهد بودی تا این ماشینه چراغ را رد کند و معلوم شود مسافر بعدی از چه جنسیتیاست، دل چون گنجشکی میتپید!
خدایا محشر بود کارت! کار را به دونفر حساب کردن نرساندی و مسافر بعدی نه تنها زن بود بلکه دقیقا سر کوچه ما میخواست پیادهشود. تازه مسافر کناری او هم زن بود! یعنی از این بهتر نمیشد. نفس راحتی کشیدم و کلی شکرت کردم. اگر جا بود، سجده شکر هم بهجا میآوردم. تازه متوجه شدم کم مانده بود دستم از سنگینی کیسه کتابها بریده شود. با خیال راحت توانستم کیسه کتابها را مورد تفحص قرار دادم تا ببینم چی به چیه! اصلا ترافیک سنگین شریعتی هم برام مهم نبود. آخه مسافر کناریام یکزن بود.
وانگهی این یکی کارت هم عالی هم بود. ازت خواستم که توی داروخانه سر کوچهمان هم آن خانمدکتره باشد. هر چند کمی دست و پاچلفتیست ولی اشکالی نداشت. در کمال ناباوری او بود و من با آسودگی کارم را انجام دادم و خوش و خرم شروع کردم به بالا آمدن از سربالائی خانه!
البته اینجا هم به نظرم کمکم کردی و گرنه من را چه به حمل این کیسه و بار سنگین. و در حالی که این بیت شعر را زمزمه یا مزمزه میکردم "باری که حملش ناید زگردن / چون میتواند کشیدن این پیکر لاغر من" و نفسم بریده بود، رسیدم خانه خودمان!
خدایا ممنونم که امروز اینقدر کنارم بودی و هوایم را داشتی و جا بهجا همراهم بودی. یعنی تو اینقدر بهمن نزدیک بودی و من گاهی حواسم نبود. پس اگر گاهی از تهدل و اعماق وجودم چیزی از تو بخواهم مرا ناامید نمیکنی!
دیدم ناسپاسی است اگر چیزی نگویم و مراتب تشکر خود را بهجای نیاورم. همینطور کنارم باش و رحمتت را از من دریغ مدار.
الحق که خدایمهربان و خوبی هستی فقط من گاهی کمی و گاهی بیشتر بنده بدی برایت میشوم و گرنه تو همانی که بودی و هستی ....
پ.ن.۱: راستمیگن اونایی که ماشین دارن، از سنگینی و سختی حمل خیلی از چیزها خبر ندارن و اصلا براشون محلی از اعراب نداره! دوست و همکلاسیم لطف کردهبود و کل کتابها و دیکشنری ثقیلالوزن این ترم را بصورت یکجا از انقلاب برایم خریده بودند و دفعتا کل کیسه را داد دستم و ... ولی با وجود سنگینی آنها حلاوت انقلاب نرفتن همچنان بهقوت قبل سر جایش بود. جا دارد که از ایشان هم تشکر کنم.