
شنیده بود بعضیها با سیاهکردنِ دیگران پول در میآورند.
ولی اهل اینکارها نبود. بیپولی بد جوری فشار میآورد.
برای شبِعیدِ بچهها نمیتوانست چیزی بخرد و از آنها خجالت میکشید.
سرانجام ناچار شد سیاهکاری کند ....
روی خودش را سیاه کرد و با هزار خجالت و لکنت میخواند و میرقصید:
ارباب خودم سلام و علیکم
....