پسری سراسیمه و نفس زنان وارد مغازه شد. تیپ لباسهاش و نوع خاص و زیر صداش توجه بقیه مشریان را هم بهخود جلب کرد. شلوارش را نمیدونم با چه ترفندی نگه داشته بود. چون تقریبا تا دم زانوش رسیده بود!
داشت کارت تبریک میخرید. ولی نه انگار سر یه چیزی با فروشنده بحث میکرد. کارتی با نوشته خاصی مد نظرش بود. تقریبا کل کارتها را زیر و رو کردند تا بلکه چیزی که او میخواست را بیابند.
کارتی میخواست که رویش نوشته شده باشد: " فقط تو را دوست دارم"
بالاخره بعد از کلی جستجو و تفحص، کارتی با این نوشته پیدا شد.
پسرک با آرامش و خونسردی تمام گفت: " از همین کارت ۱۰تا بدین" !!!
همه در مغازه و حتی خود فروشنده فکشان کف زمین بود!!!