راستش دیگه خسته شدهبود. وقتش بود زن بگیرد و یک زندگی خوب داشتهباشد. مثل خواهر و شوهرخواهرش. روزهای تعطی بنشیند در خانه .هی کولر تعمیر کند. چای بخورد. غر بزند و کانال تلویزیون عوض کند .... و گرفت. اما زنش مثل خواهرش نبود.
اهل گردش بود. کوهنوردی، مسافرت. او هم مثل شوهر خواهرش نبود. نمیتوانست با خواستههای زنش کنار بیاد .... و ناچار از هم جدا شدند. خیلی راحت و بیسروصدا.
حالا او در خانه است. خانه مادرش. و مادرش در فکر است باز برایش زن بگیرد.
یک زن خوب مثل خواهرش!!!