تبليغاتX
حرف‌هائی به‌رنگ سکوت - برای متولد ماه مهر!

گفته بودم که هر ساله همین موقع‌، تو بهمن برات تولد می‌گیرم. فکر کردی یادم رفته؟! مگه می‌شه که یادم بره اگه اون اتفاق لعنتی نمی‌افتاد و من ... تو اواسط مهر بدنیا می‌اومدی و  الان باید ۴ ماهه می‌بودی. 
دیگه الانا باید کامل من و پدرت رو می‌شناختی و از دیگران تمییز می‌دادی. دیگه الانا خنده‌ها و لبخندات یک رفلکس صرفا ماهیچه‌ای نبود، بلکه واقعا می‌خندیدی. تو می‌خندیدی و ما مست می‌شدیم. دیگه کم کم باید به فکر غذای کمکی‌ات می‌بودم که چی‌ خوبه و با چی شروع کنم بهتره برات. با تمام وجودم بغلت می‌کردم و موقع شیر دادنت یه عالمه نگات می‌کردم و از دنیا و مافیها جدا می‌شدم. با صدای گریه‌هات که از خواب می‌پریدم،برات لالائی‌می‌گفتم تا باز بخوابی و آروم بشی. برات قصه‌های قشنگ می‌گفتم و کلی باهات حرف می‌زدم. با خنده‌ها و نگاه کردنت کل خستگی و انتظارم از یادم بره.  گرفتار معصومیت و نیازهای تو می‌شدم. کلی به این فکر می‌کردم که بزرگ بشی مثلا چه شکلی می‌شی. آینده‌ات چی‌ می‌شه و چه کاره می‌شی مثلا و از این حرفا. جای جای خونه باید ردی و بوئی از تو می‌داشت و حضورت را در زندگی‌مان اعلام می‌کردی. صدای خنده و گریه‌هات پس زمینه خونه ما بود خونه پر بود از شادی حضورت. بزرگ شدن و پا گرفتنت را به نظاره می‌نشستم و کیف می‌کردم. حالا این‌وقت شب باید تو بغلم بودی و شیرت می‌دادم و به این فکر می‌کردم که پوست سفید و قشنگت به پدرت رفته و این‌که مژه‌های بلندت به من ... اما نیستی و این همان حقیقت تلخ و ساده این روزهای من است....

+ نوشته شده در جمعه هجدهم بهمن 1387ساعت 11:53 PM توسط هدی نجفی