امان از این عشق و عاشقی آدمیزاد را به چه کارهائی که وادار نمیکند! آدم کارهائی میکند که هیچگاه حتی به مخیله مبارکش هم لحظهای خطور نمی کرده که روزی از این کارها کند.
جواد علاقه وافر و مفرطی به آش رشته دارد ولی خب من در این ۷ ـ ۸ ساله که به سلامتی از زندگی مشترکمان میگذرد هیچگاه اقدام به پختن آن ننموده بودم و هر بار به بهانههای مختلف و عمدتا واهی از زیر بار انجام این مهم شانه خالی میکردم. تا اینکه دیگر خدائیش دلم برای جواد سوخت که مدام اینور و آنور آشرشته افتضاح میخورد و اصلا هم بهش نمیچسبد و هردفعه فصلی مشبع اندر خصایص آشرشته مطلوبش داد سخن میراند!
خلاصه که دست به کار شدم! یعنی روی همه چیز و همهکس را کم کردم! حالا عرض میکنم چرا؟!
بر این مسئله به نیکی وقوف دارید که نمیبایست بی مطالعه و تحقیق به خلق این ثر هنری اقدام ورزید!
قدم اول اعلام این مسئله به جواد بود که من تصمیم گرفتهام که برایت آش درست کنم.
قدم بعدی این بود که تمامی مجلات آشپزی را تورق فرمودم و همه را یکدور مطالعه نمودم. در این میان از کتاب اهدائی مستطاب آّشپزی نیز غافل نبودم و البته به اینها اکتفا نکردم و سری هم به سایتهای مربوطه زدم. خب همه آنها تقریبا یهجور نوشته بودند. نه این که از قبل نمیدانستم ولی خب باید همه جوانب امر را در نظر میگرفتم و بالاخره آشرشتهای بابِمیل جواد درست میکردم.
حالا اگه فکر میکنید که من دقیقا مثل همان نوشتهها و طابق النعل بالنعل پیش رفتم، خب متاسفانه کاملا در اشتباهید! همه آنها را از نظر گذراندم ولی در پایان همانطور که خودم صلاح میدوستم عمل کردم ـــ به قول بعضیها مثل همیشه ـــ یعنی هر جوری که فکر میکردم ممکن است بهتر و خوشمزهتر باشد آش را بار آوردم! بالاخره هر چی که نباشه در زمینه آشپزی کلی صاحب سبک و مدعی هستم!
در وهله بعدی مقداری حبوبات مفلوک اعم از لوبیا (چیتی و قرمز) و نخود و عدس مورد نظر را از سه روز قبل خیساندم از سر بیکاری هر دو ساعت یکبار آب آنها را تعویض میفرمودم! ولی نمیدانم چرا اینها هی رشد میکردند و به حجمشان افزوده میشد!
آهان یکی دو روز قبل سبزی آش هم از تجریش گرفته بودم و آمادهاش کرده بودم!
کل امروز را سرپا بودم و مشغول هم زدن و سر زدن و ... حبوبات در مجموع چیزی نزدیک به ۸۴ ساعت پخته شدند و هی آبشان تعویض شد تا مبادا بعدا باعث کدورت دلی شوند! در ضمن این را هم بگم که من نسبت به بوی حبوباتِپخته به شدت حساسیت دارم و ممکن است باعث غش و ضعفم شود! اما گفتم که عشق است دیگر!
... از پختگی حبوبات بخت برگشته که مطمئن شدم، نمک اضافه شد و بعد هم سبزی... از آن طرف اشکریزان در تدارک پیاز داغ و نعناع و ما بقی ماجرا... هی در این میان محتویات مورد بحث را که به توصیه همان کتابها و مجلات در قابلمه جادار بود مرتب هم میزدم و مدام جواد را از پشت میز کامپیوتر به آشپزخانه میکشاندم تا نظر بدهد و تائیدیه بگیرم. پیاز داغ و ... را افزودم. فرآیند این پروسه بهظاهر خوب داشت پیش میرفت و کم کمک قیافهاش داشت شبیه آش میشد و عطرش هم به آش شبیه بود. رشته را هم به اندازهای که فکر میکردم که بسشه ریختم و جواد خیلی خوشحال هم میزد. میگفت: " آخیش این را با خیال راحت میتونم هم بزنم" گفتم: " چهطور مگه؟" گفت: " آخه بقیه غذاها را تا میام هم بزنم صدات در میاد که بسه مگه آشه که اینقدر هم میزنی" واقعا که! هر کی ندونه فکر میکنه جواد کلروز پای گاز وایساده و داره غذا هم میزنه یا درست میکنه!
خلاصه ... دیگر تمامی مواد قابلمه: حبوبات و سبزی از یکدیگر قابل تمییز نبودند و به چند چرخه قبل از بوجود آمدنشان رجعت کرده بودند و اصلا خودشان هم یادشان نبود که قرار بود چه باشند ولی جواد مصرانه معتقد بود که نه هنوز باید جا بیفتد و بیشتر حلیم/هلیم بیاندازد ولی از اونطرف هم هی آب اضافه میکرد!
....بالاخره رضایت داد و نتیجه قابل قبول بود. تزئینات و قرطی بازییها خوشبختانه بدون حضور سیر داغ و البته باز به صلاحدید خودم بانضمام زعفران انجام شد. اما تنها قسمتی که به عهده جواد بود، کشک آن بود که متاسفانه خود کشک خوب نبود. خلاصه که الحق باید در فهرست پروژههای ملی ـ خانوادگی قرار گیرد!
اگه خیلی دهنتون آب افتاد و دلتون خواست باید بگم شرمندهام و جز اینکه شما را به دیدن عکسهای ماخوذه دعوت کنم، کاری ازم بر نمیاد!
@ + @ + @ + @ + @ + @
قاشق به قاشق از جواد میپرسیدم که خوبه؟ مزهاش خوبه؟ این همون آش ایدهآلیه که مد نظرت بوده؟ چیزی کم و کسر نداره؟ یعنی تو الان خوشحالی که داری همچین آشی میخوری؟ الانه از من بیشتر راضی هستی؟ داری لذت میبری؟ اوری ثینگ ایز اوکی؟
بنده خدا جواد هم هی میگفت بله و عالیه و از این حرفا! خدائیش هم عالی شده بود! کلی هم از من تعریف وتمجید و تاکید مجدد بهعمل آمد که چقدر با استعدادم؛ مخصوصا در زمینه آشپزی!
اما این مقدار آشی که من درست کردم تا یه هفته جواد که هیچ، براحتی یه ۱۰ ـ ۱۲ نفر گرسنه را سیر میکند! عزا گرفتم که با اینهمه آشرشته خوشمزه و خوشرنگ و لعاب چه کنم؟! مگر اینکه شما حاضر باشید سربالائی و سختی رسیدن به خونه ما را به خاطر آشرشته به جان بخرید!
پ.ن.۱: ملتفت هستید که تعارف از نوع شاعبدالعظیمی بود ها! جدی نگیرید یه وقت!
پ.ن.۲: کل امروز را سرپا بودم و به اصطلاح پای دیگ آش! اما به رضایت و خرسندی جواد میارزید و اصلا به چشم نمیآمد!
بعدا نوشت: نشان به آن نشان (کدوم نشان) رفتم از تجریش سیر تازه گرفتم و مهیا کردم و مجددا آشرشته باسیر داغ و پیاز داغ فراوان سرو شد و تقدیم حضورشان گردید! میگفت: آهااااان تازه شد آش! من نمی دونم پس قبلیه چی بود؟! و البته بههنگام تناول همان سوالها مجددا پرسیده و تائیدها گرفته شد!!!