ا- تازه بعد از چند وقت زمان یافتیم که به خودمان برسیم و متعاقبا مریض شویم. که ابتدای کار قرعه به نام جواد افتاد که شدیدا سرما خورده و تب و لرز امانش را بریده و با نوش جان فرمودن چندین پنی سیلین هم ره به جائی نبرد و بنده همچنان افتخار پرستاری از ایشان را دارم.
۲- برایم خیلی جالب است که آدمها در هر سن و موقعیتی که باشند علی العموم در هنگام بیماری شدیدا لجباز و یکدنده میشوند و کم و بیش در برخی از حالات شبیه بچهها میشوند. تنها بخش ناچیزی از تجربیات چند ساله خود را میریزم وسط تا حرف بنده را تصدیق فرمائید.
فیالبداهه هر کاری را که از ایشان بخواهید دقیقا بر عکس آن رفتار یا عمل میکنند. تازه کلی هم کارهای عجیب و غریب دیگری را که به طور عادی و در مواقع معمولی و غیر بیماری انجام نمیدادند، یهو احساس تکلیف میکنند که آنها را به انجام برسانند و شما را بیچاره نمایند.
به آنها میگوئید: بشین، بر میخیزند. راه نرو، میدوند. سوپ بخور، هوس فلافل با عنبه اضافی میکنند. بخواب، مثل چی چند شبانه روز نمیخوابند و به شما سرویس ارائه میدهند. میگوئید: استراحت کن، فردایش کله سحر آماده رفتن به سر کار هستند. طرف با پای شکسته هوس کوه رفتن در سر دارد و کاش این ماجرا به همین جا ختم می شد. پاشویه و کمپرس آب سرد هم که به تراژدی شبیه است. مدام هم میگویند که نه چیز خاصی نیست و خوبم و افه سلامتی میآیند و عزم بر اسکی کردن روی اعصاب اطرافیان میکنند و قس علی هذا ...
۳- بدینوسله از کلیه عزیزان این اطراف تقاضا میشود که در هنگام بیماری دست از لجاجت برداشته و اندکی حرف گوشکن شوند. باور کنند که خیلی هم بد نیست و به نفع آنها تمام خواهد شد. هر چه باشد از " به درک " شنیدن بهتر است.
۴- تمام اینها هیچ ربطی به جواد نداشت یا من سرم را لازم دارم!