تبليغاتX
حرف‌هائی به‌رنگ سکوت - تکه‌هائی از چند نامه فروغ

*ذهم مغشوش و دلم گرفته‌است و از تماشاچی بودن دیگر خسته شده‌ام. به محض اینکه به خانه برمی‌گردم و با خودم تنها می‌شوم یک‌مرتبه حس می‌کنم که تمام روزم به سرگردانی و گم‌شده‌گی میان انبوهی از چیزهایی که از من نیست و باقی نمی‌ماند، گذشته است.

* میان این همه آدم‌های جوراجور آنقدر احساس تنهایی می‌کنم که گاهی گلویم می‌خواهد از بغض پاره شود. کاش در جای دیگری به دنیا آمده‌ بودم. چه دنیای عجیبی‌ست. من اصلاً کاری به کار هیچ‌کس ندارم و همین بی‌آزار بودن من و با خودم بودنم باعث می‌شود همه درباره ام کنج‌کاو باشند. نمی‌دانم چطور باید با مردم برخورد کرد. وقتی تفاوت‌ها را می‌بینم، مغزم پر از سیاهی و ناامیدی می‌شود و دلم می‌خواهد بمیرم.

* بدی‌های من به خاطر بدی کردن نیست. به خاطر احساس شدید خوبی‌های بی‌حاصل است. می‌خواهم به اعماق زمین برسم. عشق من آن‌جاست، در آنجایی که دانه‌ها سبز می‌شوند و ریشه‌ها به‌هم می‌رسند و آفرینش، در میان پوسیدگی خود را ادامه می‌دهد. گویی بدن من یک شکل موقتی و زودگذر آن است. می‌خواهم به اصلش برسم. می‌خواهم قلبم را مثل یک میوه‌ رسیده به همه‌ شاخه‌های درختان آویزان کنم…

* از کتاب شهر آشوب

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم اسفند 1387ساعت 9:25 AM توسط هدی نجفی