تبليغاتX
حرف‌هائی به‌رنگ سکوت - کابوس روز اول عید

۱- یکی از عادت‌های خوب مادرم در مقایسه با دیگر دوستانش که مقیم ایران هستند، همین انداختن سفره هفت سین و اهمیت دادن به آن است. رخداد مهمی که از بچگی ـ خودم و نه خودش ـ  تا کنون هیچ گاه و تحت شرایطی در انجام آن هیچ خلل و تعللی صورت نگرفته. چه سالهای جنگ و وضعیت قرمز و شنیدن خبرهای بد و چه آن سالها که ماه رمضان با عید تقارن می‌یافت و چه این سالها که محرم و عید یکی می‌شد و ... هیچ‌کدام مانع انجام این مهم نبود. شور و ذوق تخم‌مرغ رنگ کردن و سبزه‌ سبز کردن و جفت و جور کردن سین‌های سفره و پختن کیک و دور هم بودن در لحظه تحویل سال و عیدی ـ که همان اسکناس تا نخورده بود ـ و رخت و لباس نو و ... همه را یک به یک و تمام و کمال، مادرم به جا می‌آورد و خیلی هم برایش مهم بوده و هست. به یقین می‌توانم بگویم که تنها رسمی که مادرم از ایرانیان قبول دارد همین است و گویا این قوم فرس مجوس همین یک چیز و همین یک‌رسم‌شان خوب است و مابقی همه هیچ در هیچ. هنوز هم که هنوز است نتوانستم با این مسئله کنار بیایم و جواب قانع کننده‌ای بیابم و سر از کار مادرم در بیاورم که چرا این‌قدر به انجام این مهم اصرار دارد و کلا چه حکمتی در کار است ؟ البته از طرفی می توان این کار را به حساب خیلی از کارهایی که آن سالها انجام میدادند، گذاشت. مثلا سالی دو سه بار مشهد می‌رفتند و هر بار هم خداحافظی مفصلی با امام رضا<ع> انجام می‌دادند و کلی گریه و زاری، به خیال اینکه ظرف همین چند روز آینده به عراق بازخواهند گشت و ایام محنت و غربت به سر خواهد رسید !
القصه ماجرا ادامه دارد و همین دیروز هم که به ایشان سر خریدن ماهی قرمز گیر دادم که نخرید گناه دارند و ... گفتند: "که این آخرین سالی است که ما ایران هستیم و دوست دارم که سفره کامل باشد" جمله‌ای که دقیقا بیست و پنچ سال است که می‌گویند و هم‌چنان با تمام تغییرات و تمهیدات و اتفاقات افتاده، هنوز نمی‌توانند از ایران، این بلاد درهم و بر هم - البته به زعم ایشان ـ دل بکنند.

۲- در عالم بچگی زجرآورترین و بدترین روز سال، همان روز اول عید بود. چون کسی را به آن صورت را نداشتیم که به خانه‌اشان برویم. یعنی خانه عمو و مادربزگم بودند که از تعطیللات عید فقط همان تا لنگ ظهر خوابیدن را می‌دانستند و عید و عیدی و سال نو را به هیچ حساب نمی‌کردند. این مسئله بعد از فوت مادربزرگم هم تشدید شد. خلاصه که روز اول عید را ما بر خلاف کل مردم ایران به دامان سبز طبیعت پناه می‌آوردیم و چند روز وقت داشتیم که برای سیزده به در تمرین کنیم. چون خانه‌امان نزدیک پارک ملت بود از آنجا شروع می‌شد و کم‌کم به پارک ساعی و کلا پارکهای دور و اطراف می‌رسید و بعد دوباره برای هزارمین بار در طول سال پارک ملت را دوره می‌کردیم و درختان و علفهای‌ هرزش را چک می‌کردیم که کم و زیاد نشده باشد و خوش و شادان از این‌که از تنها روندگان پارک هستیم سال خود را آغاز می‌کردیم. البته بعضی سالها هم از همان اول یا چند روز قبلش به مسافرت می‌رفتیم ـ یا اصفهان و یا مشهد ـ که بزرگترین حسن سفر رفتن، رهایی از کابوس پارک ملت رفتن در روز اول عید بود. که هنوز هم کم و بیش با من است. این است که در کل این شش هفت سال اخیر که با جواد هستم فقط یک بار به پارک ملت و ساعی رفتیم. حالا من به اتفاق جواد روزهای عید کلی جا برای رفتن داریم و زمان کم می آوریم. ولی خانواده بیچاره من هم چنان در روزهای عید پارک های مختلف تهران را می گردند و خوشحال هستند !!!

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه دوم فروردین 1386ساعت 9:17 AM توسط هدی نجفی |