تبليغاتX
حرف‌هائی به‌رنگ سکوت - این‌جا هنوز هم گاهی آفتاب می‌تابد!

هفته دردآلودی را داشتم. اما شکر که هنوز می‌توان دلخوش به اتفاقی بود که در آن‌لحظه جز شاد بودن نمی‌توان کاری کرد. هنوز هم هستند خبرهائی فقط و فقط برای شارژ بودن و خوشحال شدن!
چیزهائی مثل ساعتی چَت کردن با نفیسه در آن‌ور دنیا. از هر دری سخن‌گفتن و مثلا خندیدن و گپ‌زدن و به قول خودش کلی از مچاتتت با هم مشعوف شویم!
شنیدن خبرخوبی در مورد این دوست و برادر خوب 
و آن‌هم اینکه بالاخره کسی را مهمان دل‌خویش کرده‌است و خفت ما را چسبیدن که بهم تبریک بگید...
رسیدن اس‌ام‌اسی از دوستی، همکلاسی‌ای ، آشنای‌مهربانی که نگران و جویای حال و احوال‌ بود...
 و اما بخش سوپرایز ماجرا آمدن علی از استرالیاست. بعد از یک‌سال و هشت‌ماه! امروز هم دارد می‌آید پیش ما! و این یعنی گفتن و خندیدن و بودن و یاد‌آوری کلی خاطره خوب و شیرین و برای چند ساعتی درد را پنهان کردن! حالا کسی چه ‌می‌داند که اصلا این علی کیست و برای ما چه جایگاهی دارد و چقدر دلتنگش بودیم و ... اما علی است علی است دیگر!

همین ‌چیای زیباست که زندگی و دردها را کمی قابل تحمل‌تر می‌کنند. این‌که بدانی که هنوز دور و ورت دوستان خوبی هستند. دوستان خوبی که نگنجند در این کلمه. دوستانی که ...

می‌بینی می‌شود که برای ۱۰ روز در خانه شبه بستری بود اما باز خبرهای خوب شنید. اصلا دیوارهای خانه را طوری گرفته‌ایم که گاهی آفتاب به حیاط ما هم بتابد و خبرهای خوب بتوانند سرازیر شوند و حالمان را کمی بهتر کنند!

پ.ن. شاید بی ربط: فردا مانیتور ما یک‌ساله می‌شود! همین.

 

+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم دی 1387ساعت 2:44 PM توسط هدی نجفی |