این روزها که میگذرد... یکی از جدیدترین تفریحات من و جواد این است که بنشینیم و در مورد دردهای مَفصلیمان با هم صحبت کینم و مواقع درد و چگونگیاش را با هم مقایسه کنیم و حتی یهجاهائی شدت و ضعفش را به رخ هم بکشیم!!! تجربیات لازم را هم به اشتراک میگذاریم تا شاید مفید واقع افتند.
حال خودمان هم از این همه تفاهم و نقاط اشتراک یه جوری میشود که حتی در نوع درد هم متفاهم هستیم! البته یه جاهائی جنس و شدت این دردها یکیست، یه جاهائی هم نیست! اینکه علت اصلی درد و نام این بیماری محترم مشخص نیست! نوع درد و بیماری جواد اگر زیاد شود، ریه را درگیر میکند و زیادی درد و نوع بیماریام قلب را. دکترها در مورد هر دوی ما، بعد از زیر و رو کردن کلی عکس و آزمایش و چه و چه و گرفتن یک بیوگرافی کامل؛ سر میخارانند و بِر و بِر ما را نگاه میکنند و میگویند این راه را هم امتحان کنید! شاید نتیجه داد و من نمیدانم چرا این راهها نتیجه نمیدهند پس؟! فقط احتمالا شاید بیماری جواد همین باشد و بیماری من هم قطعا این!
وسط درد و گریهام، جواد مینشیند و برایم مکانیزم درد را تشریح میکند. این که چهمیشود که یکنقطهای از بدن درد میگیرد و چرا. کل سیستم عصبی و خونرسانی بدن را توضیح میدهد تا شاید وسط آن هاگیر و واگیر ذهنم از درد منحرف شود و حواسم پرت شود.
هر چند دقیقه یکبار آمار درد و چگونگی و نواحیفراوانی و نحوه توزیعش را میپرسد. جواد را میگویم. بعدش مینشیند و کلی از افتراقهای دردهای ماهیچهای و استخوانی میگوید. اینکه الان ماهیچه است که درد دارد یا خود مفصل و یا سلسله اعصاب آن نواحی و اطراف.
میگوید که دردهایم را میفهمد، چرا که خود بدترش را کشیده. میگوید همدردی میکند و نه ترحم و دردم را میفهمد و نیک میدانم که گزاف نمیگوید. جواد را میگویم. دوستش دارم زیاد و آن هنگام که از جانب دنیا بابت تحمیل این همه درد برمن عذر خواهی میکند و میگوید که حقش نیست که من این همه درد بکشم. بی هوا عاشقش میشوم و گریهام میگیرد از گریهاش یا او از گریهام گریهاش گرفته؟ ... نمیدانم
خدا را شاکرم که هنوز هم بهانههای خنده یافت میشوند. شکر میگویمش که هنوز هم بین اشک و گریه میتوانیم بخندیم.
پائیز هم دارد تمام می شود. حیف شد!
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387ساعت 10:52 PM توسط هدی نجفی