تبليغاتX
حرف‌هائی به‌رنگ سکوت - شب عید یک ماهه !

۱- حقیقتا آدم معطل می‌ماند که چه اتفاقی افتاده و مردم را چه شده است؟
همه در حال دویدن هستند که به چی برسند و چه چیزی را سریعتر از دیگری قاپ بزنند؟هر ساله همین روزها که می‌رسد انگار که کسی بالای شهر با شلیک تپانچه، شروع مسابقه را اعلام می‌کند و همه نان استاپ می‌دوند و می‌خرند و می‌شورند و ‌می‌سابند و ... تا از دیگری عقب نیفتند!
جالب اینجاست که وقتی توپ تحویل سال نو را شلیک می‌کنند؛ همه با هم به خط پایان می‌رسیم.

۲- از اواخر بهمن می‌شود شب عید ! و همه تمرین برای مسابقه هر ساله را آغاز می‌کنند. جمله پرسشی چند روز مانده به عید به طرز فجیعی دلهره‌آور و زجرآور می‌شود و به جای اینکه یاد آور بهار و خوشی و شادی باشد؛ یادآور کارهای عقب‌افتاده و نکرده و خریدهای انجام نشده و ... است.

۳- یعنی واقعا مردم خودشان و خانه و زندگی‌شان این همه چیز را کم داشت و دقیقا همین روزهای آخری باید بخرند. وقتی که حدود یک سال را بدون آنها سرکردند پس لابد باز هم می‌شود که بدون آنها سر کنند و آب از آب هم تکان نخورد !

۴- ناله بعدی‌ام یادم نیست از چی بود ؟!

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385ساعت 6:39 AM توسط هدی نجفی |