
گفتی: " بیا دعوا کنیم"
گفتم: " دعوا کنیم؟ حرفی نیست، اما حریف نیستی"
گفتی: " خوب هم هستم"
گفتم: " کم میاری"
گفتی: " نه نمیارم"
...
شروع کردی به گفتن و گفتن و گفتن ... هی گله و شکایت و چرا و اما و اگر ... تا اومدم چیزی بگم، گفتی: "بذار حرفام تموم بشه، بعد بگو"
ـ نمیدونست که با هر حرف و دلیل بیمنطقی که ردیف میکرد، داره بند بند این رابطه و دوستی رو با دستای خودش پاره میکنه. نمیدونست که با هر کدوم از این بازخواستها و شکایتهات داره ساز قطع این رابطه را کوک میکنه. خودش داشت مینواخت، اما حواسش نبود. اما من دقیق میدونستم. و میدونستم که قطعه آخرش برای من بود ـ
نواختن این قطعه که تمام شد. به من اشاره کرد که: "خب حالا شما بگو"
ـ نگاهم و فکرم به تمام این یکی دو سال گذشته بود. به پارسال دقیقا همین روز. به قرار دو هفته پیش ـ
گفتم: " اصلا دعوای ما سر چی هست؟"
گفتی: " از خودتان بپرسید!"
گفتم: " من؟"
ـ برافروخته شدم ... دلم هری ریخت ... ـ
گفتی: " مرا از دعوا نترسانید"
ـ راست هم میگفت پایه بود اما من دیگه بریده بود نفسم از این همه تلاش و بعد دعوا. از این همه مثلا محبت و بعد بازخواست و اما و چرا. از این همه نگرانی و دروغ و ... ـ
گفتی: " اصلا دعوای ما سر چی بود؟! "
گفتم: " از خودت بپرس"
گفتی: " راستی به نظر من همه چیز تقصیر شما بود، حتی اگه قبول نکنی"
ـ مقاومت کردن و دلیل و مصداق آوردن بیفایده بود ـ
گفتم: " آره، آره، آره، ... تقصیر من بوده شاید"
گفتی: " جدی میگم همه چیز این دفعه تقصیر شماست"
ـ حالا دیگه وقتش بود ... نوبت من بود. نواختن آخرین قطعه ـ
گفتم: " حالا که اینجوریه. پس کاااات"
گفتی: " اگه شما اینطوری میخواین باشه، حرفی نیست"
ـ من اینجوری میخوام؟ حواسش به تمام نواختنهای قبلیش نبود ـ
گفتم: " آره من اینطوری میخوام"
ـ دلم فشرده شد. حتی نفهمید چی به چی شد. نخواست که بفهمه. من هم دیگه چیزی نگفتم و گذاشتم فکر کنه که من مقصرم و اون بیگناه و بیتقصیر ـ
ـ نگفتم که " دلم یه مرغ وحشی بود که رنجید و پرید"ـ
ـ نگفتم حتی که حرمتم شکست و ... ـ
گفتی: " ... ولی تو نگاه نکردی"