تبليغاتX
حرف‌هائی به‌رنگ سکوت - چه خوب که هنوز پائیز است و ...

دیدن برگ‌های تازه باران‌خورده و پائیزی چنارهای حاشیه خیابان ولی‌عصر از تاکسی، یادم می‌اندازد که چه قدر عادت کرده‌ام به زندگی روز‌مره‌ام. به کار، به خانه، به درس و کتاب، به دانشگاه و دویدن، به چه‌کنم و چه‌نکنم، به اینترنت، به دیدن ساختمان‌های ریز ودرشت از شیشه تاکسی، به آلودگی هوا، به اس‌ام‌اس، به بی‌خوابی و بعد هم خوابیدن زیاد، به دلتنگی‌های گاه و بی‌گاه، به همین سوز و سرما، به منتظر ماندن برای تاکسی، به خستگی و نگرانی، به ایستادن‌های طولانی مدت، به درد، به درد ...

نکند یادم برود که چه کتابی دوست داشتم، چه دعائی می‌کردم، چه آوازی می‌خواندم، چه خوابی می‌دیدم، چه کسانی را دوست داشتم. چه کسانی دوستم دارند. نکند یادم برود زندگی ...

دیدن برگ‌های تازه باران‌خورده و پائیزی چنارهای حاشیه خیابان ولی‌عصر، یادم می‌اندازد که چه قدر دلم خیس شدن زیر باران می‌خواهد. دویدن لا‌به‌لای درختان توی جنگلی ـ جائی، دیدن کوه برف گرفته. چه قدر دلم هوائی برای نفس کشیدن می‌خواهد. دیدن آسمان و ابر و شاخه‌های درخت و ...

یادم می‌اندازد که چقدر دلم بوی خاک باران خورده می‌خواهد. بوی گل مریم و نرگس، بوی چای دم کرده، بوی غذائی که تو خانه پیچیده باشد. بوی لیمو و نارنج. که چه قدر دلم بوی قهوه می‌خواهد. بوی خنده‌های تو ...

کاش پیدا شوی و بزنی روی شانه‌هایم و یادم بیندازی زندگی را. کاش از تاکسی پیاده‌ام کنی و همراهیم کنی که پیاده برویم زیر باران. کاش دستم را می‌گرفتی و مثل همیشه گرمش می‌کردی. کاش همین الان  زیر باران، باز بدون چتر، با هم بودیم و راه می‌رفتیم و خیس می‌شدیم و زندگی می‌کردیم و می‌گفتیم و می‌خندیدیم و یادمان می‌رفت روز‌مرگی‌ها و خستگی‌ها و دردها ...

+ نوشته شده در یکشنبه سوم آذر 1387ساعت 10:26 PM توسط هدی نجفی |