تبليغاتX
حرف‌هائی به‌رنگ سکوت - این روزها که می‌گذرد...

این خیلی خوب است که آدمی برای انجام هر کاری جنبه آن را هم داشته باشد و جوگیر نشود.
این خیلی خوب است که آدمی استعداد خود را شناخته و در راستای رشد و شکوفائی آن قدم بردارد.
این خیلی خوب است که آدمی علاقه‌های‌ خود را شناخته و بتواند انتخاب کند که اول به کدام بپردازد.
این خیلی خوب است که آدمی تحصیل علم کند و چیزهای جدید بیاموزد و لذت ببرد اما تا به کجا...
این خیلی خوب است که آدمی برای یادگیری و تحصیل علم و پرداختن به علاقه‌های خویشتن و شکوفائی احیانا استعدادهای خویش، رویه اعتدال در پیش گرفته و بتواند بین تمامی آنها یک روال منطقی برقرار نماید ...

و اما بعد از این مقدمه نسبتا فلسفی! آمده‌ام بگویم که واقعا و حقیقتا سخت می‌گذرد این روزها بر من و هر چه هم که می‌گذرد سخت‌تر و طاقت‌فرساتر می‌شود و من دارم از پا در ‌می‌آیم.

و اما براستی چرا؟ خوب بر کسی پوشیده نیست که من از پارسال تحصیل در رشته‌مترجمی زبان انگلیسی را آغاز فرمودم. بد هم پیش نمی‌رفتم و همین که تو روال درس خواندن افتاده بودم و به این مسیر تن در داده بودم، خودش کلی بود. اما ماجرا از آنجائی شروع شد که امسال علاوه بر آن، تحصیل رشته مترجمی زبان فرانسه را هم در یک دانشگاه دیگر آغاز فرمودم. چرا؟ چون علاقه دارم که زبانهای مختلفی را بیاموزم. از طرف دیگر، از اواسط تابستان بود که یک سری کلاس‌های ترجمه زبان انگلیسی را هم شروع کردم و البته هم چنان هم ادامه دارد و دارم می‌روم و کلی هم حال می‌کنم!!!
 
یک وضع رقت باری شده که غیر قابل وصف است! کل روزهای هفته‌ را از این دانشگاه به آن کلاس و از آن کلاس به آن یکی دانشگاه می‌روم! یک تهران گردی مفصلی هم دارم، چرا که مسیر هیچ کدام‌شان به هم نزدیک نیست! گاهی اوقات و مخصوصا اوایل ترم، وسط میدان ونک می‌ایستادم م و یادم می‌رفت که اصلا از کجا آمده‌ام و الان بابد به کجا بروم؟ اصلا آمدنم به اینجا بهر چه و کدام کلاس بوده؟

حالا بماند که تا بحال بخاطر مشکلات جسمی و بیماری‌ام مجبور شدم بعضی از کلاس‌ها را نروم و بعدش  بنشینم و برای ناتوانی و احتمالا عقب افتادن خودم از درس‌ها گریه کنم! این هم بماند که می‌ترسم در نهایت به هر کدام ناخنکی بیش نزده باشم و چیزی عایدم نشود! هر چه که هست مجبور به انتخاب هستم و این برایم در این مرحله خیلی سخت است! هر چه فکر کردم و خواستم، نشد و نتوانستم! این را هم داشته باشید که یک ‌جاهائی قواعد و گرامر این دو زبان را دارم با هم قاطی می‌کنم! دوست دارم که حق هر کدام را به خوبی ادا کنم و این چیزی‌است که تا کنون و بعد از گذشت تقریبا دو ماه محقق نشده!

از سر و وضع زندگی هم که چیزی نگویم بهتر است. کل هفته بیرونم و حدودا ۷ و ۸ شب می‌رسم خانه و در اصل جنازه‌ام می‌رسد. ـ البته به جز جمعه‌ها - خستگی و سر درد و پا درد از یک طرف و استرس شام و آشفتگی خانه از دیگر طرف و البته نگرانی درس‌ و مشق فردا و باز دویدن و رسیدن به کلاس و درس و کم‌خوابی و باز سردرد و ...

خلاصه هر چه هست غیر از لذتی که این یادگیری برایم به ارمغان دارد ... این یک روند فرسایشی است و با تمام کمک‌ها و سکوت‌ها و همراهی‌های جواد؛ دیر یا زود از پا در خواهم آمد!

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387ساعت 11:21 AM توسط هدی نجفی |