خیلی بزرگ و پیچیدهست. بیش از حد تصور. هر چه بیشتر فکر میکنیم، هر چه دقیقتر نگاه میکنیم، بزرگتر و گنگتر و بغرنجتر به نظر میآيد. اون قطعه تو دستمون، در هوا معلق مانده. که کجا بره و کجا جاش بدیم.
بالاخره یه جای خالی به نظرمون مناسب میآيد. بهترین جای خالیی که میشد توی اینهمه معما، پیدا کرد. قطعه رو میذاریم همانجا. در نگاه اول انگار درست و صحیحه. اما نه ... این قطعه پازل جایش اینجا نیست. ولی ما خستهتر و گیجتر از آنی هستیم که بخواهیم دنبال یه جای دیگه ــ جای درست و صحیح ــ بگردیم. به زور، با فشار، با غیظ و با اجبار، پازل بیچاره رو توی اون مکان اشتباه جا میدهیم. پازل کج و کوله میشه، تا میشه، میشکنه، اما بالاخره جا میگیره. لبخند پیروزمندانه میزنیم. حتی خودمونو تشویق میکنیم.
مدتی بعد وقتی برمیگردیم، به جای اون پازلِ اشتباه نگاه میکنیم. دقیقا میدونیم کجاست. چون کار خودمونه. بین اونهمه قطعه دیگه راحت میشه پیداش کرد. خورد و شکسته و درمانده ... اما با تعجب و شگفتی صحنه ای رو میبینیم که باورش مشکله. پازل بخت برگشته همچین توی جاش، سعی کرده خودش رو تطبیق بده که اصلا از شکل اولیهش هم خارج شده. ابدا اون پازل اولی نیست. شده یکی دیگه. یه شکل دیگه. یه کس دیگه. درسته که ظاهرا صاف و صوف به نظر میاد، اما از درون خرابه. داغونه. یه کمی که دورتر میایستیم ... بیشتر بهت زده میشیم. تمام اون قطعهها، یهجورهایی اشتباهی جا گرفتن و برای خودشون جا باز کردن ... دنیایی از اشتباهات ...

درست عین ما آدما. ما هم همین پازلهاییم. دقت کنیم ما هم به همین راحتی تغییر میکنیم. یه کس دیگه میشیم. به خیالمون جای صحیح قرار گرفتیم. فکر میکنیم همینه که هست. همینه که باید باشه. غیر از این دیگه چیزی نیست. جایی نیست. کاری نمیشه کرد. برای همین با مخالفترین بادها هم کنار میاییم. خلاف جهت حرکتِ تندِ رودخونه شنا میکنیم چون فکر میکنیم که باید اینطوری باشه. باید استقامت کرد. به قیمت چی؟ با از دست دادن چه چیزهایی؟ به قیمت اینکه خورد میشیم، شکسته میشیم، خم میشیم، از بین میریم، یه شکل دیگه میشیم، تغییر میکنیم و یه آدم دیگه میشیم. یادمان میرود که برای نگهداشتن هر چیزی نباید استقامت کرد. از یاد میبریم که برای چه باید جنگید... کسی شدیم که باورمون نمیشه؛ خود واقعیمون رو رها کردیم و برای وفق پیدا کردن با شرایط زندگی، برای شکست نخوردن، برای همیشه به ظاهر پیروز بودن و عقب نماندن از قافله، این خودِ واقعی را بدجور به باد فنا دادیم جوری که دیگر هیچ راه برگشتی هم برایش نگذاشتیم ...
درست عین روابطی که بعضا با هم داریم. صدی نودش اشتباه چیده شده و همینطور در کنار اشتباهات قبلی داریم قطعههای بعدی یا در واقع اشتباهات بعدی را هم میچینیم و فاتحانه و مغفلانه جلو میریم. کی میخوایم و کی جرأتش را پیدا میکنیم که کل رابطه را بر هم بزنیم و دوباره با صبر و حوصله یکی یکی قطعات را بیابیم و درست و اصولی بچینیم؟! شاید قطعه گمشده پازل رابطه ما دقیقا همانی باشد که بهحسابش نمیآوردیم و اصلا نمیدیدیمش! شاید همانی باشد که از آن میترسیدیم! ولی چاره چیست؟ برای تکمیل صحیح و اصولی به آن نیاز داریم. هر چقدر هم که حساسیت روی رابطه و آدمهای مقابل داشته باشیم، به همان نسبت هم باید نحوه چیدمان این رابطه برایمان مهمتر و عزیزتر باشد..
البته یک طرف قضیه هم کلا اینطوریه که اگر جزو آن دسته از آدمهای مثلا زرنگتر باشیم، خیلی راحت با تنگ و ناراحت کردن جای بقیه و اطرافیانمون، جای خودمون رو پیدا میکنیم. بدون ذرهای حتی احساس شرم و یا گناه و ...
راستی چرا اینهمه پازل هست که توی اینهمه جای اشتباه قرار گرفته ولی کسی نیست که درستشون کنه؟ یعنی خودشون اینطور خواستن؟ یا واقعا کسی نیست که جای درست رو نشونشون بده؟ یا ...