
بگذار یک بار دیگر در قلب تو به دنیا بیایم.
بگذار یک بار دیگر عاشق بشوم و پا برهنه در آسمان راه بروم. این هوای دمکرده را کنار بزن !!
بوسههای خاک گرفته را از پستو بیرون بیاور !! دستی به صدای خستهام بکش !!
بگذار یک بار دیگر به تو سلام کنم.
سلام به ساعت شش صبح که سایه تو از خورشید میگذرد و ستاره های خوابآلود را بیدار میکند. سلام به یکایک انگشتهای تو که میتواند نقاشیهای مغموم مرا از شیشههای مه گرفته پاک کنند. سلام به اتوبوسی که نفسهای گرم تو را با خود به دور دست میبرد.
بی تو به سفر نخواهم رفت، چون نگاه تو در هیچ چمدانی جا نمیگیرد.
بی تو خوابهای مشوش من تعبیر نخواهد شد و کسی ترانههایم را در چهارراه خاطره زمزمه نخواهد کرد.
بگذار کلمههای مردهام را درون صدفهای صورتی جای دهم و آنقدر نگاهت کنم که گونههایم به رنگ نارنجها شوند.
بگذار قبل از اینکه آخرین سیب بر زمین بیفتد، نام تو را یاد بگیرم.
بی تو بیدار نخواهم شد و صورتم را در رود خانه های عاشق نخواهم شست.
بی تو تمامی اوازها گنگ خواهند شد و بوتههای نعناع خشک خواهند شد.
بگذار دهان به دهان خوانده شوم تا به دهان شیرین تو برسم.
بگذار باز در پناه تو بیاسایم و آشفتگیهایم را به باد و باران بسپارم.