خيلیوقت است كه سكوت كردهام. مثل نقاشی كه مدتهاست طرحی نزده، انگشتانم خشك شدهاند. غريبی ميكنند با کیبورد. خيلیوقت است كه حرفها در دلم مانده و وقت نشده بيرون ريخته شوند. بوی نا گرفته؛ حرفهايم، دلم. اما خيلی وقتها خيلی چيزها مهم نيست. مثل همين چای نخورده كنار مانيتور كه سرد شده و يا شكلات Nestle يی كه هر لحظه دارد بيشتر آب ميشود.
هنوز زندهام. به شدت و حدت بی نظیری با کمبود وقت مواجه هستم. سرم را حسابی شلوغ کردهام. چرایش را خوب نمیدانم. اینکه تا کجایش را میتوانم بروم و ادمه بدهم را هم نمیدانم. چهقدر از این فشار را میکشم که تحمل کنم، را هم نمیدانم. فعلا فقط به شروع و ادامه فکر میکنم. حتی اگر این درد لعنتی امانم را ببرد.
بعد از اين بيشتر برايتان خواهم نوشت