همیشه همینطور است، میروند. حتی شخصیتهای داستان که من خدایشان هستم. بیخبر میروند و یا بیدلیل ناتمام میمانند. من نویسنده نیستم ولی نویسندههای زیادی را دیدهام که از مخلوقاتشان حساب میبرند، از نافرمانی موجودات خلق شده کلمهای میترسند. من از هیچکدامشان نمیترسم ولی از بیبرنامگی و بیدلیل معلقماندشان کلافهام. نه مثل مردهها زندهاند و نه مثل زندهها میمیرند. تمام نمیشوند و گاهی ماهها میمانند. میخواهم از بلندی پرتابشان کنم، ببوسمشان و خداحافظی کنم، یا درگیر یک موقیعت نامتعارف احساسی گریزی به سفر بفرستمشان و یا نیمه تمام به سبک خیلیها برای شما بگذارمشان. من را با جملههای ناقص تنها میگذارند. مشکل آدمهای توی داستان این است که حتی با کلمههای زیبا گول نمیخورند ... مشکل اصلی همین است که آدمهای توی داستان، با کلمات و جملات زیبا گول نمیخورند ...
... بخاطر همین گاهی در و دیوار اینجا را سکوت می گیرد. همین ...