آنروز
سه شنبه
سوم اردیبهشت
سال هفتاد و هشت
ساعت سه و دو دقیقه بعدازظهر
نشست مقابلم
بر صندلی
در نقطهای گنگ
و ناگهان
چند بار
شلیک کرد توی سینهام.
با چشمهایش.
پس از نه سال
امروز
سهشنبه
سوم اردیبهشت
سال هشتاد و هفت
ساعت هفت و نه دقیقهی بعدازظهر
زیر سقف ماشینی درمانده در ترافیک
تابید، بارید، وزید.
بر روحم.
امشب
ساعت نمیدانم چند است
اما دست برده است درون سینهام
تا چیزی را
ـ چونان آنروزها ـ
تا چیزی را همچنان به تپیدن وابدارد.