وااااای خدای من نگهداری از موجود زنده چقدر سخته؟! منظورم از موجود زنده هم ایناست!
امسال برای اولین بارو به اصرار من برای سفره هفتسینمان سهتا ماهی کوچولو گرفتیم. البته به اصرار من و جواد کاملا مخالف بودو گفت که عمرا اگه آب ماهی ها را عوض کنه یا بهشون کاری داشته باشه و کلی هم دعوام کرد ... خلاصه به هر ترتیبی بود، ماهیها سر سفره ما حضوری پرشکوه داشتند ... حالا مانده بود قسمت بعدی ماجرا ... من که میترسیدم آب اونا را عوض کنم. این بیادبا هم که فعل و انفعالاتشون زیادی زیاد بود ... تند تند رنگ آب کثیف میشد و ... از آنطرف مدام نگران بودم که مبادا از خواب که بیدار میشم ببینم یکیشون یا همهشون مردن و دیگه از عذاب وجدان خودم را حلقآویز میکردم لابد ... ولی خدائیش اینا ماهیها اینقدر میچرخند، سرگیجه نمیگیرند؟ ... البته بعد از چند روز یکی از دوستانمان بهدادم رسید و اون زبانبستهها را از دست من نجات داد و برد!
...
از اونور هم سبزهمون دو وجب قد کشیده !!! اینقدر که فکر کنم بشه سیزده بدر کل دو میلیون دختر مانده بیان و گره بزنن و باز هم اینا جا داشته باشن .. البته شنیدم که این سنت سبزه گره زدن تا بیستم فروردین تمدید شده! حالا ... یکی دوبار با قیچی مثلا هرسش کردم ولی کج و کوله شد بدبخت! هی زرد شدن و آب دادم و دوباره سبز شدن و هی رشد کردن ... خلاصه که بساطی داشتیم با اینا!
همین دیگه ... ولی خدائیش خیلی سخته که آدم طرفش موجود زنده باشه .. حالا اینا که ماهی و سبزه بودن ... دیگه اونایی که با آدما سر و کار دارند، چهقدر باید مراقب باشند؟!