
سال دارد نو میشود و من میترسم.
حس نو شدن ندارم.
می ترسم از بهار.
راستش بیش از هر چیز دیگر از بهار پارسال میترسم.
ترس از تکرار شدن آن همه تنهائی و گریهپنهانی و ...
اصلا حس خوشامد گوئی به بهار را هم ندارم.
حال ندارم پا به پای بهار بدوم و شاد باشم.
حال ندارم که خانهتکانی کنم.
حال ندارم که گرد و غبار را از در و دیوار خانهام دور کنم.
عزیز همیشه و هنوز من ... باران
هیچ میدانستی
تکاندن گرد و خاک دلخستهام با توست؟!