تبليغاتX
حرف‌هائی به‌رنگ سکوت -

 

کاش باران بگیرد.. تا من خستگی هایم از یادم برود ..

سال دارد نو می‌شود و من می‌ترسم. 
حس نو شدن ندارم.
می ترسم از بهار.
راستش بیش از هر چیز دیگر از بهار پارسال می‌ترسم.
ترس از تکرار شدن آن همه تنهائی و گریه‌پنهانی و ... 
اصلا حس خوشامد گوئی به بهار را هم ندارم.
حال ندارم پا به پای بهار بدوم و شاد باشم.
حال ندارم که خانه‌تکانی‌ کنم.
حال ندارم که گرد و غبار را از در و دیوار خانه‌ام دور کنم.

عزیز همیشه و هنوز من ... باران

هیچ می‌دانستی

تکاندن گرد و خاک دل‌خسته‌ام با توست؟! 

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386ساعت 1:35 AM توسط هدی نجفی