تبليغاتX
حرف‌هائی به‌رنگ سکوت - کاش فقط همین یک کابوس بود !!!

 

بار اولی نيست که با اين کابوس يا چيزی مشابه از خواب پريده‌ام: خيابانی کم‌عرض با سربالايی خيلی شديد. پشتِ فرمانِ ماشین نشسته‌ام و با فاصله‌ی يک‌متری پشتِ کاميونی پر از بارِ تيرآهن می‌رانم،که دارد به‌زور خودش را بالا می‌کشد ... يک‌دفعه تيرآهن‌ها روی هم ليز می‌خورند و يکی‌شان با شتاب به سمت من می‌آيد، شيشه‌ی جلو را می‌شکند ... و وحشتِ زياد. و منی که خيس از عرق از خواب می‌پرم.
حسِّ بد و اذيت‌کننده‌ی با چيزی رفتن که با شتاب تو را از خودت می‌کـَنــَد و می‌بــَرَد بی‌آن‌که فرصت و مجالِ واکنش داشته باشی ...

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیستم اسفند 1386ساعت 2:54 AM توسط هدی نجفی |