تبليغاتX
حرف‌هائی به‌رنگ سکوت -

یک وقت‌هایی دنیام به آخر می رسد. اغراق می‌کنم، به‌آخر که نمی‌رسد. اما حسابی کم می‌آورم. گیج می‌شوم. فکر می‌کنم برای تجربه کردن بسیاری لذت‌ها، خوشبختی‌ها و دلگرمی‌ها دیگر دیر است. این‌جور وقت‌ها باید کتاب بخوانم. مخصوصا اگه حس‌وحال نوشتن هم نباشد. کتاب می‌خوانم تا ذهنم خالی شود از نگرانی‌ها و تشویش‌ها. اولش سخت است. کلمه‌ها گم می‌شوند. یک پارا گراف را دوباره و چندباره می‌خوانم بی‌آن‌که درست بفهممش. فصل اول را می‌خوانم بی‌آن‌که حتی یادم مانده باشد و فهمیده باشم داستان دربارهء کیست و برای چیست! اما بعد، فکر و خیال‌های‌ بد، جای‌شان را می‌دهند به کلمات کتاب. زندگی می‌شود همین حالا و انگار هیچ چیز توی این دنیا مهم‌تر از سرنوشت آدم داستان ِکتاب توی دستم نیست. باید تا آخرش را بخوانم. کتاب‌ها که به آخر می‌رسند، دلتنگی‌های من، نه‌این‌که تمام شوند. اما جایی آن ته ِوجودم ته‌نشین می‌شوند.
گفتم بدانی، دنیا یک وقت‌هایی برای آدم بدجوری ملال‌آور است. هیچ‌وقت دلم نخواسته این حس تلخ ِبد مزه را با کسی شریک شوم. تنهایی، با تمام غربتی که توی خودش دارد، نه بهترین درمان، اما برایم آرام‌بخش است. دست‌کم می‌دانم با خستگی و بد خلقی‌ام کسی را نمی‌رنجانم. نه؟ وگرنه کیست که دلش نخواهد توی باران، پیاده گز کند کوچه پس کوچه‌های این حوالی را؟ هان؟
حالا تو فکر کن ، تمام روز را مثل یک بچه‌گربه، می‌خوابم کنار بخاری و کتاب توی دست‌هام‌، بیهوده می‌گذرانم لحظه‌هایم را!

پ.ن: این‌روزها شاید به اندازه تمام چند ماه‌گذشته و با سرعتی سرسام‌آور فقط کتاب خواندم و کتاب خواندم و هی با آدم‌های تو کتاب رفتم و برگشتم و ... که مجالی نیابم برای فکر و خیال‌های بیهوده و افسردگی!

+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم بهمن 1386ساعت 8:27 PM توسط هدی نجفی |