تبليغاتX
حرف‌هائی به‌رنگ سکوت -

 

یخ‌زده بودم این‌روزها و هنوز سردم است

 

سلام‌

حال همه ما خوب است

و ملالی نیست جز ...

بله، باورش برای خودم هم سخت است! که یک‌ماه تمام به اینجا سر نزنم و چیزی ننویسم! نه اینکه چیزی برای گفتن و حرفی برای نوشتن و یا حتی مجالی نبوده که اگر همه اینها هم بوده، دل و دست یا دلِ‌دست به نوشتن نمی‌رفت! نمی‌دانم ایراد از کجا بود؛ از کیبورد یخ زده یا کلمات ته‌نشین شده در سر انگشتانم یا افکار زیادی پراکنده‌ام یا حال آشفته‌ام را بهانه باید آورد یا ... نه اینکه اتفاقی افتاده باشد، نه. خیالتان راحت. هیـــچ اتفاقی نیفتاده... هیــــــچ اتفاقی نیفتاده... هیـــــــــــــــــچ ... فقط ...

از پایه شروع کینم تا برسیم به این روزها!
امتحانا را دادیم و رفت پی کارش و ترم جدید هم شروع شد. البته به خاطر یک‌سری مسائل من فقط یک روز/جلسه اول از ترم جدید بیشتر نرفتم و مابقیش را هم بالاخره یک‌جائی و یک‌جوری سرمان گرم بود که نشد برم!
تو کوچه‌مان هم نیفتادیم و هنوز از سر و دست و پای سالمی برخورداریم و جائیمان نشکسته الا همانی که نیاید می‌شکست، شکست. همانی که نه با گچ و آتل و پلاتین و نه با هیچ مرهم و دوایی هم التیام پیدا نخواهد کرد!
دیگر اینکه الان خوبم! یعنی بهترم! روزهای سختی را گذراندم که اگر جسمی‌ و ضعف و بی‌حالی‌اش با خواب و سرم و آمپول و مسکن و آرام‌بخش/آرامش‌بخش تا حدی قابل رفع و رجوع باشد. درد و داغ مانده بر دل را نمی‌دانم با کدامین بلسم خوب کنم؟!
روزهای سخت و عجیبی را گذراندم. حقیقتا سخت و عجیب!  روزهای خندیدن و شادی که دیری نپائید و رنگ باخت. روزهای پر از حس‌های قشنگ ولی کوتاه. روزهای کنار آمدن با خیلی چیزها. روزهای پر از تصمیم‌های بزرگ. روزهای پر از گریه و دلشوره. روزهای سکوت و انجماد خاطره‌ها. روزهایی پر از تجربه‌های جدید و عمیق و ناگوار ولی ... روزهای سختی که بودن دست‌گرم و نگاه‌مهربان همراه و یاری چون جواد برای صدهزارمین بار دلگرم و امیدوارم کرد به ادامه و کم نیاوردن. جواد است که با روحیه خاص و منحصر بفردش تحمل و کنار آمدن با هر سختی را برایم سهل می‌کند و بودنمان در کنار یکدیگر است که هر غیر ممکنی را ممکن می‌سازد؛ که اگر این همراهی و حضور نبود خیلی وقت‌ پیش از این‌ها قافیه را باخته بودم. ‌
تنها شباهت این روزها و آن‌روزها در خیسی چشمانم است و نم‌اشکی است و برقی که می‌زنند. اما این‌کجا و آن‌کجا؟! آن‌روزها از ذوق و شوق و حالا از حسرت! که همین هم باز مانده گریه‌ها و هق‌هقی بی‌امان است که رفته تا شود  بغضی سنگین و فروخورده در گلو و حسرتی ته‌نشین شده و همیشگی در دل!

به‌به چه‌قدر من الان شاد و شنگولم واقعا! و چه موقع مناسبی برای نوشتن اینجا بود! شاید همان بهتر که این یک‌ماهه نمی‌نوشتم. اما اگر همین‌ها را نمی‌نوشتم و شروع نمی کردم به اینجا نوشتن، شاید دیگر هیچ‌وقت هم گذرم به اینجاها نمی‌افتاد!!!

پ.ن.۱: شاید بعدا در مورد این روزها و اتفاقات خاص و منحصر بفردشان بیشتر نوشتم!

پ.ن.۲: آهان تا یادم نرفته این را هم بگم که ما امسال و در این ایام غیر از بیمارستان‌گردی، در جشنواره بین المللی فیلم فجر هم حضوری پرشور و فعال داشتیم به شدتا و حدتا که حتی رفتیم سینمای تازه ساز آزادی و سه‌تا فیلم را هم دیدیم!  که در این مورد و فیلم‌های رویت شده و مابقی ماجراهاش قطعا بعدا خواهم نوشت!

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 11:34 AM توسط هدی نجفی |