تبليغاتX
حرف‌هائی به‌رنگ سکوت - برای تو كه هرگز متولد نشدی!!!

از بهمن امسال برایت هر سال جشن تولد می‌گیرم. برای تو که کوچک بودی اما به دنیا نیامدی. هر سال از میان کیک‌ها، یک کیک کوچک انتخاب می‌كنم و وقتی فروشنده از من اسمت را می‌پرسد تا با خامه روی کیک بنویسد، كمی مکث می‌کنم و می‌گویم فقط بنویسد تولدت مبارک!
بعد از آن‌طرف مغازه، آنجا که شمع‌ها و کلاه‌های تولد می‌فروشند، در بین شمع‌ها قدم خواهم زد و از کنار تمام شماره‌ها رد می‌شوم تا می‌رسم به عدد صفر برش می‌دارم، به نشان سال‌های زندگی‌ات. اگر قرار بود به تعداد روزهائی که بودی شمع روشن می‌کردم، شاید بهتر بود اما نه همان صفر را بر می‌دارم. یک کلاه بوقی هم بر می‌دارم. آخر نمی‌شود که تولد کلاه بوقی نداشته باشد.
حالا مثلا با هم برمی‌گردیم خانه تا مثلا دوتایی برایت جشن تولد بگیریم. کیک را که می‌آورم مثلا به تو اشاره‌ می‌کنم تا چشم‌های کوچکت را ببندی تا من هدیه‌ای که می‌خواستم با آن غافلگیر شوی را بیاورم و تو ذوق زده خواهی شد از دیدن خرس قشنگ صورتیت!
شمعت را روشن نمی‌کنیم. نگهش می‌داریم برای سال آینده که باز هم صفر ساله خواهی بود.
حالا مثلا جشن تولد ما شروع شده. مهمان که نداریم. جشن تولد بچه است، اما بچه هم نداریم!
مثلا تو را خوابانده‌ام، حالا کیک را قسمت می‌کنم و درون ظرفهای پلاستیکی صورتی می‌گذارم. پالتوا‌م را می‌پوشم و با ظرف‌های کوچک کیک می‌روم بیرون. مهمان که نداشتیم. کیک را میان بچه‌های خیابان تقسیم می‌کنم. ناگهان از آن وسط چشمم به پسری می‌افتد که چشمش شیبه چشم توست شاید! یا شاید هم موهایت می شد شبیه موهای اون دخترک مریم فروش؟! کسی چه می داند...دلم می‌لرزد. خرس صورتیت را می‌دهم به دخترک. به رویم لبخند می‌زند. بغضم می‌شکند. به‌رویش لبخند می‌زنم. دستی به موهای مشکی‌اش می‌کشم و برمی‌گردم خانه. پیش تو که دیگر نیستی ...

 پ.ن: می‌گن در مورد بعضی چیزها باید نوشت و یا آنها را به زبان آورد تا زهرشان گرفته شود. اگر هم نه لااقل کمتر شود. این هم از همان دسته است لابد. چه‌می دانم!

+ نوشته شده در سه شنبه سی ام بهمن 1386ساعت 8:22 PM توسط هدی نجفی