خونهمون شده کانه غار علیصدر! هم تاریک و هم سرد! و هم ... حالا عرض میکنم چرا؟ کلا خونهمون سرد بود و حالا هم با این برف و یخبندان سردتر هم شد، فشار گاز هم کمه و یه دونه بخاری نمیکشه که کل خونه! رو گرم کنه. مجبور شدیم که در یک ساعاتی از بخاری برقی هم مدد جوئیم. کلا تو خونه با تجهیزات تردد میکنیم! با لباسهای بافتنی و جوراب و و از این پتوهای بهاصطلاح مسافرتی که هر جا نشستیم سریع بپیچیم دور خودمون که نچائیم! خلاصه فقط زنجیر چرخ کمداریم که اون هم به جاش از شال استفاده میکنیم!
حالا این هیچی ... حقیقتا آذوقهمون داره تموم میشه! یعنی الان تو یخچال چندتا پرتقال و دوتا نارنگی و آب و چندتائی تخم مرغ داریم! این بقالی سر کوچهمون هم که از هر پنجتا چیزی که میخوایم هشتاش رو نداره! و جواد هر وقت رفت برای خرید، فقط هی از اون نونهای کاغذی و شیر و کالباس میگرفت و خیلی خوشحال میاومد خونه! این وسط یکی دو تا مهمون سر زده هم که اومد، کل جیرهبندی آذوقه و غذائی ـ فریزری ما به هم ریخت!
در هفتهای که گذشت کلا ما چندتا کار بیشتر انجام ندادیم: من شدیدا مریض بودم و تنهائی پا شدم رفتم بیمارستان. جواد شدیدا سرما خورده بود و البته هنوز هست و تنهائی رفت دکتر. هی رفتیم فرودگاه که مادرم را از مکه تحویل بگیریم و هی نیومدند و هی دوباره رفتیم و ایشون رو با چندین ساعت تاخیر و البته با تحمل سرمای شدید و سوزان فرودگاه به اضافه دوتا ساک و چمدان به قاعده و اندازه یک آدم بزرگسال تحویل گرفتیم ... به طوری که تقریبا از فرودگاه برگشتنی جای ساکا تقریبا منو خواهرم تو صندوق عقب بودیم! حالا بماند که یکی از ساکاشون برای یادگاری مونده بود فرودگاه و دوباره یک روز دیگه رفتم و اون را هم تحویل گرفتم! بعد فرداش مهمون سر زده ناز و خوشگلی داشتم به چه قشنگی! هنوز هم معلوم نبود که تعطلیه و من هم حرص امتحان فردا و ... کلا هی بدو بدو و ... هی مریضی و هی در خانه ماندن اجباری داشتیم و از این حرفا!
حالا خونهمون اینقدر سرده که لامپای اتاق و آشپزخونه هی تلپ و تلپ میترکه! و ما هنوز وقت نکردیم که بریم بیرون و بگیریم! از اونطرف چون آشپزخونهمون واقعا و حقیقتا سرده، موقع ظرف شستن و به محض اینکه آب ولرم به لیوانا می رسه، اونا هی فرت و فرت منفجر میشن! چند روز قبلترش هم مهتابیه سوخت و ما را در تاریکی وا نهاد! اون یه باری که با جواد بیرون بودیم خواستیم بخریم و تمام سعی و حسن نیتمون را به کار گرفتیم ولی نشد که نشد. یعنی هر چی نگاه کردیم دیدیم نمیتونیم از این مهتابی نازک و ظریف و شکستنی بهجای چوباسکی استفاده کنیم! بنابراین با برفی که در کوچه بود و باری که دستمون بود و نبودن ماشینی برای دربست و اینا کلا بی خیالش شدیم و تا اطلاع ثانوی عطایش را به لقا و روشنائیش بخشیدیم!فقط با خوشحالی تمام دوتا از این استارترهای کوچولو گرفتیم. از همونائی که تو کیف تو جیب جا میگرن به امید واهی اینکه بلکه مشکل با اینا حل بشه که نشد!
مادرم و خواهرم هم که دقیقا عین اینهائی میمونن که تو برف گیر کردن و فقط نیروهای امدادی ـ من و جواد ـ به آنها دسترسی داشته باشن! باهاشون طی کردم که تحت هیچ شرایطی و به هیچ وجه من الوجوه حق ندارند از خونه برن بیرون و هر چی خواستند به خودمون بگن! چرا اگه مثلا خدای نکرده بلائی سرشون بیاد، ما به مراتب بیشتر درگیر خواهیم شد و کلا اوضاع مون بیشتر خیط میشه و منحیثالمجموع بیچاره میشیم اساسی! فقط کم مونده بود که در را روشون قفل کنم و کلید را هم با خودم ببرم! ولی به قولی که دادند اعتماد کردم و این کار را نکردم!
بیشتر از ده روز هم هست که به بهانه مریضی و برف جلسات فیزیوتراپی را پیچونده بودم! حالا این هفته و با این تعطیلات اجباری و به جای امتحاناتی که فعلا به تعویق افتاد، قول دادهام که مثل بچهآدم مرتب و منظم به فیزیوتراپیم برسم و تا دکترم از دستم خودش را حلق آویز نکرده به دادش برسم! جاتون خالی امروز اینقدر تیکه بارم کردن که حد نداره!
بعدش میخوام بشینم برای هفته بعد و برای امتحاناتم درس بخونم، البته اگه این سر درد لعنتی که امانم را بریده بذاره!
دیگه جا نداره و کم کم باید بریم خرید اساسی ولی تا اون موقع، اگه از این ورها رد میشدین ما رو دریابین!!!