تبليغاتX
حرف‌هائی به‌رنگ سکوت - داستان یک‌فراق و یک‌وصال!

بالاخره باید یه‌جوری داستان را تمام می‌کردم. اما قبلش باید از یه جائی شروع می‌کردم. یه جوری که معلوم بشه که این مادر و فرزند کجا و چه طور هم را گم کرده‌اند. از اون مهمتر باید سریع‌تر به هم می رسوندمشون. داستان می‌تونست از همون یتیم‌خونه‌ای که توی یکی از کوچه های تنگ و تاریک و یه‌جائی تو همین شهرهست، شروع بشه. همون یتیم‌خونه نموری که پسرک هر روز هم برای فروختن گل و هم برای پیدا کردن مادرش صبح آفتاب نزده از اونجا بیرون می‌زد، مثل خیلی از پسرهای دیگه ساکن اونجا. و تا شب تو چشم تمام عابران زن خیابانها زل می‌زنه تا شاید نگاه مادرش را بشناسه. همون یتیم‌خونه زشت و بدترکیبی که مادره هر شب سر نبش کوچه‌مقابلش یه گوشه ای وامیسته و به تمام پسرکان در حال رفت‌و آمد به این یتیم‌خونه خیره می‌شه تا شاید بتونه پسرک بزرگ شده‌اش را بعد چند  سال بشناسه. با کدوم نشونه مثلا؟! خال روی گونه راست؟! یا شکستگی ابروی سمت چپ؟! یا حالتی خاص در راه رفتن مثلا؟! پسرک تمام این سالها حواسش بوده که همه نشانه‌های گذشته را نگه دارد تا مادرش را بشناسد و مادرش او را. مادره هم تمام نشانه‌ها را هر شب و هر روز مرور می‌کرده تا ... آره باید هر چه سریع‌تر این دو مادر و فرزند را به‌هم می‌رسوندم. این اصلا حس خوبی نیست که هر دو دربه‌در و آواره هم باشند. هر دو از بام تا شام پی هم بگردند، بی هیچ‌نشانه و نشانی‌ای؛ و از شام تا بام هم خیال بافی کنند! بالاخره باید یه جوری تصادفی به تور هم‌بخورن! مثلا تو خیابون؟! ... بعدش هم باید برم سراغ داستان اون دوتا. اونا بر عکس دارن از هم فرار می‌کنن. دقیق‌ترش می‌‌شه این‌که  بچهه داره از مادره فرار می‌کنه و مادره عین چی بهش چسبیده! داستان این‌دوتا سخت‌تره. این‌جا بچهه می‌خواد یه جوری در بره که دیگه هیچ‌نشانه و ردی از خودش باقی نذاره. همه نشانه‌ها و نشانی‌های گذشته را دود کنه و بفرسته هوا، یه‌جوری که بتونه راحت تر ناپدید بشه. یه جوری که دیگه نتونن پیداش کنن. اما موندم چه‌جوری میشه؟ چرا نباید بشه از هم جداشون کرد؟! بالاخره یه راهی داره دیگه. داستانه، واقعیت که نیست! اگه برای به‌هم رسوندن اون دوتا راهی هست، حتما برای جدائی و رهائی این دوتا هم یه راهی هست! باید بگردم دقیقا همون راه را پیداش کنم!!!

+ نوشته شده در پنجشنبه بیستم دی 1386ساعت 2:37 AM توسط هدی نجفی |