تبليغاتX
حرف‌هائی به‌رنگ سکوت - کجایند شعرهائی که مرا به آنچه عاشقش هستم، رهنمائی کنند؟!

 

دل‌شوره و اضطراب این روزهایم، از من نیست؛ اما ناجوانمردانه بر من تحمیل می‌شود...
آرامش روزهای قبلیم را وام ننهادم که به این روزهای سراسر دلهره و تشویش برسم...
این نگاه‌های حیران و طلبکار که متخاصمانه وراندازم می‌کنند را آشنا نمی‌بینم که از غریبگی کردن بپرهیزم...
آن همه اشک را قربانی نهال امید و زندگی نوپایم نکردم که امروز با طوفان‌های یاس و ناامیدی اطرافیان شاهد خشکیدنش باشم...
آن همه دوری نجستم از دیگران تا امروز شریک شوربختی‌شان شوم و متهم به نمی‌دانم چی‌چی...
این همه راه را تنها نرفته‌ام که امروز با نگاههای مایوس و مستاصل تماشاچیان دیروز و ملتمسان امروز، از رفتن خسته شوم و هوای ماندن که جز خفقان چیز دیگری برایم نیست؛ بمانم...
ماحصل تمام صبوری و حوصله‌کردن آن‌روزهای من، کلافگی و نگرانی مداوم این‌روزها نباید باشد؛ ولی هست...
سهم خنده‌ها و آرامشم، دیدن این ماجراها نباید باشد، ولی هست ...
این‌روزها فرسنگ‌ها از خودم جدا افتاده‌ام... می‌خواهم بروم و دیگر هیچ‌وقت برنگردم...
هوای رفتن و دوری و بی‌خبری دارم... بروم و دیگر بر نگردم به این باتلاق و شوره‌زار ...
حس "گاهی اوقات هیچ میلی به دیدن یک عده آدمی ندارم" در من بیداد می‌کند...

دلم همچنان همان بی‌خبری و دوری و سفر می‌خواهد و ...   

 

حس عجیبی دارم، احساس می‌کنم که پابه‌پای آبرویم ...  دارم قطره قطره از دست می‌روم!!!

+ نوشته شده در شنبه شانزدهم دی 1385ساعت 3:28 AM توسط هدی نجفی |