هفت جا، نَفس خویش را حقیر دیدم،
نخست: هنگامیکه به پستی تن میداد تا بلندی یابد.
دوم: آنگاه که در برابر از پاافتادگان، میپرید.
سوم: آنگاه که میان آسانی و دشوار مختار شد و آسان را برگزید.
چهارم: آنکه گناهی مرتکب شد و با یادآوری اینکه دیگران نیز همچون او دست به گناه میزنند، خود را دلداری داد.
پنجم: آنگاه که از ناچاری، تحمیل شدهای را پذیرفت و شکیباییاش را ناشی از توانایی دانست.
ششم: آنگاه که زشتی چهرهای را نکوهش کرد، حال آن که یکی از نقابهای خودش بود.
هفتم: آنگاه که آوای ثنا سرداد و آن را فضیلت پنداشت.
پروژه خانه تکانی
در آغازین روزهای بهاری با پیچخوردگی پا اجبارا و البته به اصرار و خواست جواد از امروز یا در اصل از دیروز تعطیل شد. بهانه خوبی شد تا زودتر درس و مشق را مورد تفقد قرار دهم
تا کمی اینپا بهتر شود و بتوان در این هوای عالی و بهاری
قدمکی بزنیم و کیف کنیم!
همینکه توانستم در بحبوحه آنهمه درد و سیل اشک
جواد را راضی کنم که مرا نبرد بیمارستان و اینجور جاها کلی شاهکار کردم
به جواد قول دادم خیلی به این پای زبانبسته فشار نیاورم تا بلکه او هم رضایت بدهد و آن را از گردنم آویزان نکند!!! ایشان کلی الان باحساس دکتر بودن ميکنند
حالا هم باید غر و لندهای آقا را تحمل کنم که مگر نگفتمت بسه! آخه چرا اینقدر به این در و دیوار خانه گیر داد یکه آخر سر آهشون دامن پات را گرفت تا بتونن چند روزی از دستت نفس بکشن!!!
حالا هم مدام من پا هوار در رفته را میپاد تا مبادا دست از پا خطا کنم
در پایان از ماشین لباسشوئی
تشکر و سپاس فراوان دارم، بابت همکاری بی شائبهای که در این ایام با من داشته
خدائیش گناه دارم
و الان اصلا وقتش نبود 
پ.ن: البته این غیر از آسیب جدی بود که به خاطر استفاده بیرویه از مواد شوینده و اسید و وایتکس و سرکه و جوششیرین و این جور چیزها به جهاز تنفسی و البته پوست دستم وارد کردم که دم به دقیقه داد و سرفه به هوا میرفت...
ای دل چه اندیشیدهای در عذر آن تقصیرها
زان سوی او چندان وفا، زین سوی تو چندین جفا
چندان دعا کن در نهان، چندان بنال اندر شبان
کز گنبد هفت آسمان در گوش تو آید صدا
گر مجرمی بخشیدمت وز جرم آمرزیدمت…
فردوس خواهی دادمت خامش رها کن این دعا
* اینجا متن کامل این شعر زیبای مولانا هست.
* از اینجا هم میتونید گوش کنید: ای دل چه اندیشیدهای ...
خدایا خیلی ازت ممنونم، یعنی تو از قبلش هم تا این حد به من نزدیک بودی و من گاهی فراموشم میشد؟! البته فکر کنم بیشتر دلت به حالم سوخت و یا حالا هر چیز دیگری که بود، خیلی بهجا بود. ممنون!
خدای مهربان من! خودت که شاهد بودی از یکطرف با کیسه سنگین کتابهایی که دستم بود، اون همه جمعیت هم که اونسر میرداماد ایستاده بودند ـ البته من چون خیلی آدم دور اندیشی هستم، میآیم اینور قبل از چراغ منتظر رحمتت میایستم؛ مدت بیشتری میایستم اما از تحمل فشار جمعیت و سوت اون آقاهه و... در امان میمانم ـ تاکسی هم که یا اصلا نبود و یا اگر هم بود صندلی جلویی خالی نبود. و یا اگر هم خالی بود یهو یکی پیدا میشد و تندی میپرید و لبخند ظفرمندانهاش را تحویل من میداد. از زور خستگی کمی طول کشید تا فهمیدم که بوق دیگر ماشینهای پشت چراغ قرمز همه تاکسی و مسافرکش شخصی نیستند.
پروردگارا خودت دیدی که من با اون همه بار و بندیلی که داشتم محال ممکن بود عقب سوار شوم. چون بهفرض اگر هم خودم جا میشدم، رسما باید میچسبیدم به آقای کناری! بعدش کیسهسنگین کتابهامو میدادم دستش و کوله را هم میدادم دست آقای اونوری که در بسته شود. کلراه هم اعصابم خورد و خمیر میشد و شانس بیارم باز با کسی دعوام نشود. یعنی عملا و شرعا امکانپذیر نبود. از طرف دیگر نیم ساعت وایسادن هم دیگه داشت به من فشار میآورد.
خدایا ممنونم که آن پراید را رساندی. صندلی عقب کلا خالی بود. یکلحظه دل را به دریا زدم و یقینا با تمام وجود خود را به تو سپردم. یعنی از صمیمضمیر و اعماققلبم از تو خواستم که مسافر بعدی که قرار است کنار من بنشیند خانم باشد. به نظر سخت نبود ولی برای من خیلی حیاتی و مهم بود. خودت که شاهد بودی تا این ماشینه چراغ را رد کند و معلوم شود مسافر بعدی از چه جنسیتیاست، دل چون گنجشکی میتپید!
خدایا محشر بود کارت! کار را به دونفر حساب کردن نرساندی و مسافر بعدی نه تنها زن بود بلکه دقیقا سر کوچه ما میخواست پیادهشود. تازه مسافر کناری او هم زن بود! یعنی از این بهتر نمیشد. نفس راحتی کشیدم و کلی شکرت کردم. اگر جا بود، سجده شکر هم بهجا میآوردم. تازه متوجه شدم کم مانده بود دستم از سنگینی کیسه کتابها بریده شود. با خیال راحت توانستم کیسه کتابها را مورد تفحص قرار دادم تا ببینم چی به چیه! اصلا ترافیک سنگین شریعتی هم برام مهم نبود. آخه مسافر کناریام یکزن بود.
وانگهی این یکی کارت هم عالی هم بود. ازت خواستم که توی داروخانه سر کوچهمان هم آن خانمدکتره باشد. هر چند کمی دست و پاچلفتیست ولی اشکالی نداشت. در کمال ناباوری او بود و من با آسودگی کارم را انجام دادم و خوش و خرم شروع کردم به بالا آمدن از سربالائی خانه!
البته اینجا هم به نظرم کمکم کردی و گرنه من را چه به حمل این کیسه و بار سنگین. و در حالی که این بیت شعر را زمزمه یا مزمزه میکردم "باری که حملش ناید زگردن / چون میتواند کشیدن این پیکر لاغر من" و نفسم بریده بود، رسیدم خانه خودمان!
خدایا ممنونم که امروز اینقدر کنارم بودی و هوایم را داشتی و جا بهجا همراهم بودی. یعنی تو اینقدر بهمن نزدیک بودی و من گاهی حواسم نبود. پس اگر گاهی از تهدل و اعماق وجودم چیزی از تو بخواهم مرا ناامید نمیکنی!
دیدم ناسپاسی است اگر چیزی نگویم و مراتب تشکر خود را بهجای نیاورم. همینطور کنارم باش و رحمتت را از من دریغ مدار.
الحق که خدایمهربان و خوبی هستی فقط من گاهی کمی و گاهی بیشتر بنده بدی برایت میشوم و گرنه تو همانی که بودی و هستی ....
پ.ن.۱: راستمیگن اونایی که ماشین دارن، از سنگینی و سختی حمل خیلی از چیزها خبر ندارن و اصلا براشون محلی از اعراب نداره! دوست و همکلاسیم لطف کردهبود و کل کتابها و دیکشنری ثقیلالوزن این ترم را بصورت یکجا از انقلاب برایم خریده بودند و دفعتا کل کیسه را داد دستم و ... ولی با وجود سنگینی آنها حلاوت انقلاب نرفتن همچنان بهقوت قبل سر جایش بود. جا دارد که از ایشان هم تشکر کنم.
«قُل كَفي بالله شهيداً بيني و بينكُم انّهُ كان بِعبادهِ خَبيراً بَصيراً»

هر گاه دلم رفت تا محبت کسي را به دل بگيرد، تو او را خراب کردي، خدايا، به هر که و به هرچه دل بستم، تو دلم را شکستي، عشق هر کسي را که به دل گرفتم، تو قرار از من گرفتي، هر کجا خواستم دل مضطرب و دردمندم را آرامش دهم، در سايه اميدي، و به خاطر آرزويي، براي دلم امنيتي به وجود آورم، تو يکباره همه را برهم زدي، و در طوفانهاي وحشتزاي حوادث رهايم کردي، تا هيچ آرزويي در دل نپرورم و هيچخيري نداشته باشم و هيچوقت آرامش و امنيتي در دل خود احساس نکنم... تو اين چنين کردي تا به غير از تو محبوبي نگيرم و به جز تو آرزويي نداشته باشم، و جز تو به چيزي يا به کسي اميد نبندم، و جز در سايه توکل به تو، آرامش و امنيت احساس نکنم... خدايا ترا بر همه اين نعمتها شکر مي کنم.»
خدايا از آنچه کردهام اجر نميخواهم و به خاطر فداکاريهاي خود بر تو فخر نميفروشم، آنچه داشتهام تو دادهاي و آنچه کردهام تو ميسر نمودي، همه استعدادهاي من، همه قدرتهاي من، همه وجود من زاده اراده تو است، من از خود چيزي ندارم که ارائه دهم، از خود کاري نکردهام که پاداشي بخواهم.
خدايا هنگامي که غرش رعد آساي من در بحبوحه طوفان حوادث محو ميشد و به کسي نميرسيد، هنگامي که فرياد استغاثه من در ميان فحشها و تهمتها و دروغها ناپديد ميشد... تو اي خداي من، ناله ضعيف شبانگاه مرا ميشنيدي و بر قلب خفتهام نور ميتافتي و به استغاثه من لبيک ميگفتي. تو اي خداي من، در مواقع خطر مرا تنها نگذاشتي، تو در تنهايي، انيس شبهاي تار من شدي، تو در ظلمت نا اميدي دست مرا گرفتي و هدايت کردي. در ايامي که هيچ عقل و منطقي قادر به محاسبه نبود، تو بر دلم الهام کردي و به رضا و توکل مرا مسلح نمودي... خدايا تو را شکر ميکنم که مرا بي نياز کردي تا از هيچکس و از هيچچيز انتظاري نداشته باشم.
"مصطفی چمران"


" این خدای غنی، کلید خزائن خود را در دست تو نهاده است، یعنی به تو اذن درخواست کردن داده است، میتوانی از او بخواهی تا درهای رحمتش را بر تو بگشاید. هر گاه که بخواهی میتوانی ابرهای رحمت او را به باریدن بر خود فراخوانی، لکن اگر پاسخ تو دیر رسید، موجب نومیدیات نشود، چرا که او عطایا را به اندازه نیت افراد میدهد. گاه پاسخ تو را دیر میدهد تا اجرت افزونتر باشد. گاه چیزی را میخواهی که به تو نمیدهد ولی دیر یا زود بهتر از آن را میدهد، گاه نیز به تو نمیدهد تا مبادا به تو زیانی برسد. بسا چیزها که تو میخواهی اما اگر آن را به تو بدهد، موجب نابودی دینت می شود. لذا هوشمند باش؛ چیزی از خدا بطلب که جمالش میماند و وبالش دامنگیر تو نمیشود . . . "
خدایا ... حال منِ انسانِ عجولِ نادان، که به خیر و شر و صلاح خود آگاهیام نیست و بر دلم هزاران قفلِ زنگار بسته و بر هر خواستهام هزاران منیّت و بر هر دعایم هزاران خودخواهی و هوای نفس غلبه دارد؛ چون گمان میبرم که به نفعم نیست پس صبر هم نمیکنم و برای رسیدن و یافتن به هر خواستهام عجولم و الحاح و اصرار میورزم و حتی پا را از این هم فراتر گذاشته و زمان و مهلت اجابت برایت تعیین میکنم! چه کنم؟
خدایا ... به من بیاموز آنگونه که سزاوار کرم و بزرگواری توست بخواهم و بخوانمت!
خدایا ... به من دعا کردن را بیاموز ... به امید اجابت دعا ماندن را نیز!
خدایا ... صبر کردن را به من بیاموز ... مجال تمرین صبر به من ده!
خدایا ... در این کوره راه تنهایم مگذار! بیا و دستگیرم باش!
انشاءالله امروز داریم راهی میشیم و بالاخره بعد از چندین سال طلبید و داریم میریم مشهد بهزیارت امام رضا(ع) همین دیگه ! چند روزی نیستم، البته نه اینکه وقتی بودم اتفاق خاصی رخ میداد که حالا نباشم نشه ولی کلا و من حیث المجموع بعد از آنهمه دلتنگی و دوری که برما رفت، خواستم در جریان باشید. شاید از این مهمونی که برگشتم حالم هم بهتر شد و کمتر ... والا من که خودم هنوز باورم نشده !!!
در ضمن میزبان مهربان ما دعوتش را جوری ترتیب داد که تولدش را هم اونجا باشیم.

... تا من برگردم
به آسمان دست نزنید
ابرها را به هم نریزید
و خورشید را
خاموش نکنید
... تا من برگردم
با باد نرقصید
و به چشمک ستارهها
پاسخی ندهید؛
... تا من برگردم
از افق دور نشوید
و راه خانه را فقط از خدا بپرسید؛
... تا من برگردم
به تمام غریبه ها
سلام کنید
و به تمام سلاها
دل تکان دهید تا
من برگردم ...
...
...
اگر هم برنگشتم
که هیچ ...
فقط بر ما ببخشائید
هر آنچه را که از ما دیدید و نمیبایست میدیدید
و برای هر آنچه که باید میدیدید از ما و ندیدید
...
بگو تا لحظه دیدار
چند بههمریختگی مونده ؟!
چندتا بغض در گلو ؟!
چندتا ...
مرتبط از دلتنگیهای گذشته: زیارتنامهنور !!
نهفرشتهام، نهشیطان، کیام و چیام؟ همینم!
نه ز بادم و نه ز آتش، که نواده زمینم !
منم و چراغ خردی که بمیرد از نیسمی
نهسپیدهدم به دستم، نه ستاره بر جبینم
منم و ردای تنگی که به جز "من"اش نگنجد
نه فلک بر آستانم، نه خدا در آستینم
نهحقحقم، نه ناحق نه بدم، نه خوب مطلق!
سیه و سپیدم: ابلق! که به نیک و بد عجینم
نه برانمش، نه در بر کشمش، غم است دیگر!
چه بگویم از حریفی که مناش نمیگزینم ؟!
نزنم نمک به زخمی که همیشگیست، باری
که نه خسته نخستین، نه خراب آخرینم
تب بوسهایم از آن لب، به غنیمت است امشب
که نه آگهم که فردا، چه نشسته در کمینم؟!
پ.ن: با اجازه دوست خوبم، عکس قشنگشون رو از وبلاگقشنگشون محترمانه برداشتم. آخه خیلی به این شعری که شاعرش را نمی دانم کیه، می خورد. خدا کنه که راضی باشه.
به مناسبت اولین شب قدر ماه رمضان امسال:
سحرگاهان که در خوابی
تو را من لینک خواهم کرد
به بقال محل هم لینک خواهم داد
به وبلاگ گدایان و سپوران نیز خواهم رفت
سحرگاهان که در خوابید من هم خواب خواهم دید
مرا هک کن
خیالی نیست
دوباره آی دی از نو
و روز از نو
تمام شب به روزم من
و یک وبلاگ پر کامنت خواهم زد
و با فیلتر شکن یک روز
وبلاگ خدا را باز خواهم کرد.
* علیرضا قزوه *
التماس دعا
گمکردن اونی که همیشه و همه جا هست، خیلی حرفه والا!
گمکردن تو، در دنیائی که که پر است از تو و نشانههای تو، هیچ لطف و صفائی نداره!
نه، نه که گمت کرده باشم. نه، هنوز گمت نکردم. ولی نمیدونم اگه قرارمون همینجوری به عقب بیفته، آخرش چی میشه؟ چی به سرم میآد؟
گلهای ازت ندارم. میدونم که عیب کار از خودمه. تو که کار منو به فردا نمیاندازی، این منم که هی قرار رو عقب و جلو میکنم!
نه، نمیخوام برای شناسنامه کهنهام، المثنی بگیرم!
نمیخوام نشانهها و بهانههای قبلی رو برای دیدن و بودن با تو، گم کنم!
میخوام منو با همون دلتنگیها و بیقراریها و گلایههای قبلیم بپذیری!
خدایا ... بیرودربایستی ... صدام میزنی؟!
ای وصالت آرزوی عاشقان
وی خیالت پیشروی عاشقان
هر کجا کردم نظر، بالا و پست
جلوهای از روی زیبای تو هست
خرقهپوشان محو دیدار تواند
بادهنوشان مست رخسار تواند
حرفی از اسرار عشقم یاد ده
هم بسوزانم هم مرا بر باد ده
سلام
فکر کردن به تو، همیشه آرامم میکند. همین تویی که هربار خیال میکنم گمات کردهام، سرک میکشی و خودت را نشان میدهی و باز زمزمه میکنی که هستی، که همیشه بودهای.
میگویم، نمیشود یک بار پای حرفهای هم بنشینیم و تو گلایهها و حال بد ما را نگذاری به حساب ناشکری؟!
نمی شود اینقدر بزرگ نباشی تو و دست نیافتنی؟
نمیشود فقط گوش کنی و مدام به یادم نیاوری که همه چیز میتوانست جور دیگری پیش برود؟ نمیشود...
اما ایندفعه قصه دیگریاست. خوش و شادان اومدم بگم که این کار آخریت، محشر بود. به خودت قسم که خیلی معرکه و عالی بود! اصلا حرف نداشت.
تا اومدم بگم که آخه چهطور تونستی این کار را بکنی؟ یادم اومد که تا حالا برام خیلی کارها کردی و من حواسم نبوده یا بوده و به روم نیاوردم.
چند ساله که مدام بهت نق میزنم و کلی توپ و تشر میام که چرا چنین است و چرا چنان نیست؟
همهاش آه و حسرت که یعنی میشه که دیگه ... یعنی میاد اونروزی که دیگه ... یعنی میبینم اونروز را که دیگه... حالا شد، یعنی تو خواستی که بشه.
میبینی که بعد از چند روز دارم اینجا مینویسمش، شاید تو شوک بوم و البته هنوز هم هستم!
راستش را بخوای دلم داشت برات تنگ میشد؛ خودت خوب میدونی که چی دارم میگم؟!
خدایا! ممنونم که این شادی و رهایی را بهم چشاندی. هر چی از خوشحالی و شادیم بگم، کم گفتم. خودت که داری میبینی، من اصلا چی را باید برات بگم؟!
خدایا! مهربونی و کرم و لطفت را بدجوری به روم آوردی؛ باز هم کنارم باش. همراهم بمون.
خدایا! هر چند که بنده خوبی برات نیستم، ولی تو خدای خیلی خوبی هستی.
همین.
بنده حالاحالاها شاد و شرمسار تو
هدی
این جاده به سوی تو نمیآید. گلی در کنار آن نمیروید.
کجا بروم؟ از که بپرسم نشان نگاه تو را؟
کجا بروم که نه قفسی باشد و نه هوسی؟
کجا بروم که نه فرهاد کوهکنی باشد و نه شیرینی؟
نه مجنون بیابانگرد و نه لیلائی، نه یعقوب و نه پیراهنی؟