تبليغاتX
حرف‌هائی به‌رنگ سکوت

 


تمام روزگار کودکی و نوجوانی و جوانی‌ام توام بود با گریه‌ و ضجه‌های شبانه‌روزی و مویه‌های بی‌وقفه مادر برای برادران زندانی و شهیدش. ملال و خستگی گریبان‌ما را می‌گرفت و داد شکایت سر می‌دادیم و ماحصل چیزی نبود جز این‌که مادر چند صباحی گریه و غم لایتناهی‌اش را به‌خلوت ببرد ولی پس از همان یکی دو روز، باز روز از نو روزی از نو. ورد زبان مادر نام برادران بود و ما شنوندگان چندصدباره خاطرات. ذکر دائمی‌اش به هنگام گرفتاری و غم و اندوه نام و مرام بردارانش بود، که مثلا اگر بودند چنین نمی‌شد. آن‌روزها درک سقف عزیز بودن برادر چه‌قدر سخت بود برایم و دوری از برادر چه‌ دور و ناملموس می‌نمود! غافل از این‌که مادر روزگار چه‌ دوری‌ و تلخی‌هایی را که آبستن نیست؟!


بعضی دلتنگی‌ها را خردک بهانه‌ای هم کافی است تا تو را ببرند به‌هر آن‌جا که خود خواهند و پسندند.
گاهی هوای بعضی روزهای‌گذشته‌ی گذشته دل را کمی هوائی می‌کند و بیچاره آرام و محجوب گوشه‌ای می‌نشیند و برای خود می‌چیند و می‌رود و خوشی و مستی می‌کند و چه بسا آرام و سر به‌زیر اشک می‌ریزد.
این‌روزها دل هوای خواهری و برادری‌های گذشته‌ را دلتنگ است. گاهی آرام و گاهی داد می‌زند که دلش خواهری‌کردن و خواهربودن و برادری را می‌طلبد. 
هوای آن قرار گذاشتن‌های در پارک برای بدمینتون. جیم شدن از خانه و رفتن با برادر به‌جائی که بشنوی و بگوید. قرار گذاشتن‌های دم متروی میرداماد و بعد هم گشتن در پارک طالقانی و کل انداختن سر ساده‌ترین چیزها. آن اطمینان که اگر باری سنگین داری، برادری هم داری که آن را تا جائی برایت بیاورد. دلخوشی که اگر  زمین و زمان برایت تنگ آمد، برادری هست که اگر هم هیچ نگوید؛ خوب می‌شنود. آن نشستن‌های با ترس و لرز ترک موتور و سر را در پناه و پشت برادر پنهان کردن تا از شر باد مقابل در امان باشی. اصلا همین؛ در پناهِ برادر بودن را می‌خواهد. دلتنگ آن بی‌دغدغه دور زدن‌ها. بر ملا شدن رازها. در میان‌گذاشتن اسرار مثلا مگوی. دلتنگ آن سر‌زدن‌های سر زده. این‌که همیشه دست‌پر می‌آمدند. یعنی مادر سپرده بود که خانه خواهر، دست‌خالی نباید رفت. دلتنگ آن یافتن جائی خلوت و تهران را از بالا دید زدن و گفتن و شنیدن. دلتنگ احیاء رفتن با برادر. آن التماس دعای گفتن لحظه‌آخر، قبل از آن‌که بپیچی قسمت زنانه. دلتنگ آن‌خنده‌ها و گریه‌ها و ...  تمام آن‌روزها یک به یک تمام شدند و رفتند و شدند گذشته. گذشته دور که‌وقتی از آنها چیزی می‌گویی جمله‌ات را از میان تمامی افعال ماضی با فعل ماضی بعید تمام می‌کنی. خیلی بعید. مصیبت آن‌جاست که بردرانت برایت از هر عضو دیگر خانواده عزیزتر باشند و به تو نزدیک‌تر و تو به آنها مألوف‌تر. حال تو ماندی و حس ورم‌کرده خواهری و برادرانی که دیگر نیستند!
برادران خونی‌ به‌کنار؛ وای به حالت که برادران غیر خونی‌ات را هم عزیز بداری و چه بسا عزیزتر و نزدیک‌‌تر از برادران خونی‌ات. برادران می‌آیند و می‌روند. کم می‌شوند و زیاد می‌شوند. تمام دار و ندار دل ساده‌ات را می‌شمرند و تکه تکه با خود می‌برند.



حال درک و فهم حس‌مادر چه ملموس و قریب و غریب است. ‌روزهای سر‌خوش  و مست از وجود برادر که تمام می‌شوند؛ می‌فهمی که مادر در میان گریه‌هایش، این یکی را راست می‌گفت که:" آدم سگ باشه ولی خواهر نباشه"  یعنی: خواهر نباشی تا دل در گرو محبت و مرام برادری داشته‌باشی. خواهر نباشی تا نگران بردران دور و نزدیکت باشی. برادرانی که دیگر یا نمی‌بینی‌اشان و یا نخواهی و نخواهند و حتی آن‌هائی را هم که می‌بینی، چه‌سود که دیگر چون خواهر و برادر نیستید. غم دارند این لحظات. سنگینی می‌کنند این غریبه‌گی‌ها؛ بردلت، بر پلکت و بر تمام جان و روحت. چه‌ بی‌رحم و چموشند این نگرانی‌های از دور؛ این دل‌شوره‌های خواهرانه.  


حال گاهی چون مادر این حس گریبان‌گیرت می‌شود که اگر برادر داشتی چنین و چنان می‌کردی. اگر برادری بود حال و روزت کمی بهتر می‌نمود. اگر برادری بود، بی‌شک هرجا دلتنگ می‌شدی، قبل از آن‌که تو سراغش بروی؛ او سراغت را خواهد گرفت. اگر برادری بود این‌روزها که می‌رفتی پی خانه؛ سرخوش زنگ می‌زدی و می‌گفتی " الو داداش .. وقت داری، حالشو داری با هم یه دور بزنیم، من از این خونه خسته‌ام" و دوتائی یا سه‌تائی می‌گشتید تا کمی زودتر به نتیجه برسی و زودتر بخندی. این دلتنگی چه‌قدر عریان خود را به رخ می‌کشد که دلتنگ همین خطاب "داداش" هستی ...

 گاهی وجودت به تسخیر حس‌های ضد و نقیض در می‌آید. گاهی یاد گذشته  و یاد آن چه که رفت و دیدی و شنیدی و گفتی و خواستی و نخواستی و شد و نشد؛ می‌خواهد تو را به‌زانو در بیاورد و تو هی نقاب مقاومت و صلابت بر چهراه‌ات را رنگی دیگر می‌بخشی.


غیر از دلتنگی که راه گلویت را گرفته؛ دلت می‌گیرد که می‌دانی این‌روزها برادرت حال خوبی ندارد و تو کنارش نیستی. چیزی در دل دارد و تو کاری از دستت بر نمی‌آید. قبلا هم کاری نمی‌توانستی بکنی ولی لااقل می‌شنیدی. حالا همان را هم نمی‌توانی. دلت می‌گیرد که نمی‌توانی خواهری کنی. ‌ فقط می‌توانی از دور، از خیلی دور؛ برایش دعا ‌کنی تا گره از کار و دلش گشوده شود و حالش به شود. همین!


اما برادر مهربان من! 
این را فقط به تو می‌گویم که هر چند گاهی کمتر و گاهی کمی بیشتر؛ دانسته یا ندانسته؛ هم را آزردیم؛ به آن‌چه که بود شک نکن. ایمان بیاور به تمام آن حس خوب و دوست‌داشتنی و بودن ساده و صادقانه خواهرانه من!

 


دنبال انسجام و پیوستگی و تسلسل این مطلب و قسمت به قسمتش نباشید. چرا که این مطلب در طول چند ماه و تکه‌تکه نگاشته شده.

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت 6:30 PM توسط هدی نجفی

 

 

خدایا یه روزنه کوچکی از امید

یک خبر خوشحال‌کننده تک‌جمله‌ای حتی

خدایا یک اتفاق ساده خوب

یک‌کمی شادی و خنده و دل‌خوشی

خدایا کمی رنگ و زندگی و آرامش

کمی فراموشی و رهایی و رهایی

 


این روزها و شب‌های عزیز، دم افطار و سحر و احیا و دعا و ... این فرشته ناز و کوچولو را هم دعا کنید.

اینجا را هم حتما بخوانید تا دستت‌تان بیاید ماجرا چیست و ...


 

+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 8:34 PM توسط هدی نجفی

 

به گزارش خبرنگار مهر، اسفندیار رحیم مشائی سه شنبه شب در مراسم تودیع محمد مهدی زاهدی و معارفه کامران دانشجو وزرای علوم دولتهای نهم و دهم در دانشگاه شهید بهشتی و در بخشی از سخنانش با اشاره به اینکه علم از جنس نور است، در سخنانی قابل تامل گفت:
"نمی خواهم فلسفی صحبت کنم ، ذوقی می گویم. خداوند به انسان بدهکار نبود که او را آفرید. ظاهرا خداوند به خودش بدهکار بود که انسان را آفرید. دلش خواست شناخته شود. یک کسی را باید خلق می کرد که بتواند بشناسد. انسان اهمیتش به همین علم است. اگر علم را برداریم انسان حذف می شود. انسان را که حذف کنیم ، دیگر نیازی به حذف خدا نیست ، زیرا خدا دیگر خودش حذف شده است."

البته ایشان اظهارات تامل‌برانگیزتری نیز در زمینه ظهور و انتظار و این‌جور مسائل گفته‌اند که از ذکر آنها معذوریم! بی‌زحمت بروید خودتان بخوانید!

متن کامل این اظهارات تامل برانگیز را اینجا بخوانید و حالش را ببرید!

+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت 5:1 AM توسط هدی نجفی |

 

تفنگت را زمین بگذار
که من بیزارم از دیدار این خونبارِ ناهنجار
تفنگِ دست تو یعنی زبان آتش و آهن
من اما پیش این اهریمنی ابزار بنیان کن
ندارم جز زبانِ دل -دلی لبریزِ مهر تو-
تو ای با دوستی دشمن.

زبان آتش و آهن
زبان خشم و خونریزی ست
زبان قهر چنگیزی ست
بیا، بنشین، بگو، بشنو سخن، شاید
فروغ آدمیت راه در قلب تو بگشاید.

برادر! گر که می خوانی مرا، بنشین برادروار
تفنگت را زمین بگذار
تفنگت را زمین بگذار تا از جسم تو
این دیو انسان کش برون آید.

تو از آیین انسانی چه می دانی؟
اگر جان را خدا داده ست
چرا باید تو بستانی؟
چرا باید که با یک لحظه غفلت، این برادر را
به خاک و خون بغلطانی؟

گرفتم در همه احوال حق‌گویی و حق‌جویی
و حق با توست
ولی حق را -برادر جان-
به زور این زبان نافهم آتش‌بار
نباید جست…

اگر این بار شد وجدان خواب آلوده ات بیدار
تفنگت را زمین بگذار

شعر از: فریدون مشیری

این شعر را با صدای استاد شجریان اینجا بشنوید

 

+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت 0:24 AM توسط هدی نجفی

 

  1. یکی دورزی از نیمه رمضان گذشت. ماه آرام و بی‌هیاهو. تا چشم بر هم گذاشتیم رسید به نیمه. ماه به اینجا که رسید یعنی باید خود را برای شب‌های قدر و دعا آماده کرد. شب‌های پر از استرس و دلهره چه خواهد شد؟
  2. شهریور هم به نیمه رسید و این یعنی تابستان دارد نفس‌های آخر را می‌کشد. گاهی همراه با نسیمی که ‌می‌آید می‌توان بوی پائیز را شنید و صدای آرام قدم‌های طلائی و نارنجی‌اش را کشف‌کرد. چه‌قدر از این تابستان و مخصوصا امسالش بدم می‌آید. انگار به‌جای سه ماه سی ماه طول کشید و گرمایش هی کش می‌یابد و تمام اتفاقاتی که افتاد و آن را هی برایم زهرتر و تلخ‌تر می‌‌کرد. حالا دارد تمام می‌شود و از این بابت خیلی خوشحالم از بس که دلم برای پائیز تنگ شده. دلم باران می‌خواهد تا شاید خستگی‌هایم کمی از یادم برود.
  3. سال هم دارد به نیمه می‌رسد. با یک عالمه ماجرا کار کرده و نکرده. چه‌قدر از اول سال برای خود نقشه کشیدیم که چنین و چنان خواهیم کرد ولی هنوز جدی نشدیم برای انجام دادن و رسیدن بهشان. سال دارد به نیمه می‌رسید و روزهای عمر ما دارد ورق می‌خورد و وقت‌مان کمتر می‌شود برای رسیدن و ...

 

+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت 5:42 PM توسط هدی نجفی

 
 
یاد گرفته‌ام تنهائی‌ام را
 
ماهرانه پشت روزنامه‌ای، لبخندی، چیزی 
 
پنهان کنم
 
...
اما از مهتاب 
 
که بوی شانه‌های تو را می‌دهد 
 
چیزی را نمی‌توان پنهان کرد
 
 
+ نوشته شده در شنبه چهاردهم شهریور 1388ساعت 11:15 PM توسط هدی نجفی

 

می‌گویند اسکندر قبل از حمله به ایران درمانده و مستأصل بود. از خود می‌پرسید که چگونه باید بر مردمی که از مردم من بیشتر می‌فهمند حکومت کنم؟
یکی از مشاوران می‌گوید: «کتابهایشان را بسوزان. بزرگان و خردمندانشان را بکش و دستور بده به زنان و کودکانشان تجاوز کنند».
اما ظاهراً یکی دیگر از مشاوران (به قول برخی، ارسطو) پاسخ می‌دهد:
«نیازی به چنین کاری نیست. از میان مردم آن سرزمین، آنها را که نمی‌فهمند و کم‌سوادند، به کارهای بزرگ بگمار. آنها که می‌فهمند و باسوادند، به کارهای کوچک و پست بگمار. بی سوادها و نفهم‌ها همیشه شکرگزار تو خواهند بود و هیچ‌گاه توانایی طغیان نخواهند داشت. فهمیده‌ها و با سوادها هم یا به سرزمین‌های دیگر کوچ می‌کنند یا خسته و سرخورده، عمر خود را تا لحظه مرگ، در گوشه‌ای از آن سرزمین در انزوا سپری خواهند کرد...».

+ نوشته شده در دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت 10:22 PM توسط هدی نجفی

این‌قدر این‌جا ننوشتم و حتی دیر به دیر سر زدم که رسما خودم دارم با اینجا غریبه می‌شوم و مرام اینجا نوشتن را هم دارم از یاد می برم. راستش شرمنده دوستانی هستم که گاه و بی‌گاه این وبلاگ و صاحبش را مورد تفقد قرار می‌دادند ولی جوابی دریافت نمی‌کردند. نه که در این‌مدت حرفی برای گفتن و نوشتن نبود، نه. اتفاقا کلی حرف و مطلب بود ولی اصلا حال و حوصله و حتی وقتش هم نبود.
روزگار سختی بود و کماکان هست. اما با افسردگی و بی‌حوصلگی و ...نتوان کاری از پیش برد. تا مطلبی در ذهنم جرقه می‌زد و کلی هم با کلماتش بازی بازی می‌کردم تا قابل نوشتن باشدو به‌محض اینکه در موقعیت ـ پشت دستگاه ـ مستقر می‌شدم تا بنویسمش، و تا می‌آمدم مستحبات و مخلفات ماجرا را به انجام می‌رساندم. اعمالی چون کمی وبلاگ‌گردی، فیس‌بوک‌بازی، چک کردن ایمیل و ... این آغاز و پایان ماجرا بود. با خواندن و دیدن خیلی از عکس‌ها و کلیپ‌ها و اتفاقات حالم دگرگون می‌شد و دیگر تمام آن‌چه را که می‌خواستم بنویسم بالکل فراموشم می‌شد.
نمی‌دانستم چه باید بگویم و چه بنویسم؟! همه‌اش احساس می‌کردم که دیگران بهتر گفته‌اند و نبشته‌اند و با یان توجیه می‌خزیدم به گوشه عزلت و تنهائی خودم.

از طرفی تو این حیص و بیص و هاگیر و واگیر و بگیر و ببند و بلبشو و داد و بیدادها ـ متوجه عمق فاجعه شدید؟ ـ  این ترم تابستانی هم شده برای ما شده قوز بالا قوز. که خودمان خواستیم و کلی اصرار و الحاح که ما می‌خواهیم و کوتاه نمی‌خواهیم. حالا تو این گرما با کلاس‌های خفه و دم‌کرده هشت ساعت هشت ساعت کلاس داریم و کانه جنازه افتان و خیزان و عرق ریزان می‌رسیدم خانه و یک خروار کار و درس و ترحمه و بدو بدو کردن ...

در ضمن هوس این را هم داشتم که از بلاگفا هجرت کنم به یک جای دیگر که شبیه آدمیزاد باشد و آدمی احساس امنیت کند ولی حوصله این را هم نداشتم. از بلاگ اسپات به اینجا آمدم و نتوانستم آرشیوم را منتقل کنم؛ حالا باز از این‌خراب‌شده بروم به یک خراب‌شده دیگر باز اینجا آرشیو مطالبم را به یادگار بگذارم برای کی و چی؟ اگه روزی روزگاری یک خیّری کسی پیدا شد و لطف کرد که آرشیو مطالبم را برایم نقل و انتقال دهد. بلا شک از اینجا خواهم رفت. البته من فقط از سیستم ارسال مطالب و در واقع میزکار بلاگفا استفاده می‌کنم وگرنه که دیر زمانی است که این وبلاگ روی دومین http://hedil.ir/ سوار است و خلاصه ما خیلی باکلاسیم ولی دست‌مون به جائی قد نمی‌دهد.

همین دیگر ... ایشالله از این به بعد بیشتر خواهم نوشت.

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت 10:49 PM توسط هدی نجفی

 

هم مرگ بر جهان شما نیز بگذرد  
هم رونق زمان شما نیز بگذرد

وین بوم محنت از پی آن تا کند خراب 
بر دولت آشیان شما نیز بگذرد

باد خزان نکبت ایام ناگهان 
بر باغ و بوستان شما نیز بگذرد

آب اجل که هست گلوگیر خاص و عام 
بر حلق و بر دهان شما نیز بگذرد

ای تیغ‌تان چو نیزه برای ستم دراز 
این تیزی سنان شما نیز بگذرد

چون داد عادلان به جهان در بقا نکرد
بیداد ظالمان شما نیز بگذرد

در مملکت، چو غرش شیران گذشت و رفت  
این عوعوی سگان شما نیز بگذرد

آن کس که اسب داشت، غبارش فرو نشست
گرد سم خران شما نیز بگذرد

بادی که در زمانه بسی شمع‌ها بکشت
هم بر چراغ‌دان شما نیز بگذرد

زین کاروانسرای، بسی کاروان گذشت 
ناچار کاروان شما نیز بگذرد

ای مفتخر به طالع مسعود خویشتن 
تاثیر اختران شما نیز بگذرد

این نوبت از کسان به شما ناکسان رسید 
نوبت ز ناکسان شما نیز بگذرد

بر تیر جورتان ز تحمل سپر کنیم 
تا سختی کمان شما نیز بگذرد

در باغ دولت دگران بود مدتی 
این گل، ز گلستان شما نیز بگذرد

آبی‌ست ایستاده درین خانه مال و جاه 
این آب ناروان شما نیز بگذرد

ای تو  رمه سپرده به چوپان گرگ‌طبع 
این گرگی شبان شما نیز بگذرد

پیل فنا که شاه بقا، مات حکم اوست
هم بر پیاده‌گان شما نیز بگذرد

ای دوستان خواهم که به نیکی دعای سیف
یک روز بر زبان شما نیز بگذرد

>> سیف الدین فرقانی

+ نوشته شده در چهارشنبه دهم تیر 1388ساعت 1:17 AM توسط هدی نجفی

 

زندگی هنوز به روال عادی بر نگشته ولی بلاشک در تاریخ ثبت خواهد شد که دقیقا در همین روزها و اوج رخدادهای تند و تلخ؛ ما ـ جمعی از دانشجویان مقیم مرکز ـ بدون داشتن هیچ حق انتخاب دیگری، درس خوانده و نخوانده مثل بز رفتیم امتحان دادیم و هی زدیم تو سرمان و برگشتیم. بعد از هر امتحان هم کلی توصیه و سفارش به ما سرازیر شد که بچه‌ها جائی نروید چون کشته می‌شوید! ولی سر امتحان بعدی مشخص می‌شد که همه رفته‌اند و تنها کسی که نرفته انتظامات دانشگاه بوده !!!

حالا هم باید برای امتحان اصول نگارش زبان فردا با دلی خجسته‌تر از قبل بنشینم یک مقاله به‌رشته تحریر در بیاروم در باب اینترنت و مخلفاتش تا چند نمره‌ای عایدمان شود! خود امتحان رایتینگ هم که سر جای خود دارد!

فردا آخرین امتحان را به منصه ظهور برسانیم تا بعدش برویم با خیالی راحت‌تر از قبل به مابقی بدبختی‌های سابق و لاحق خویش برسیم.

 

+ نوشته شده در شنبه ششم تیر 1388ساعت 11:27 PM توسط هدی نجفی

 

۱) ما، گروهی از وبلاگ‌نویسان ایرانی، برخوردهای خشونت‌آمیز و سرکوب‌گرانه‌ حکومت ایران در مواجهه با راه‌پیمایی‌ها و گردهم‌آیی‌های مسالمت‌آمیز و به‌حق مردم ایران را به شدت محکوم می‌کنیم و از مقامات و مسوولان حکومتی می‌خواهیم تا اصل ۲۷ قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران را که بیان می‌دارد «تشكيل‏ اجتماعات‏ و راه‌ پيمايی‌ها، بدون‏ حمل‏ سلاح‏، به‏ شرط آن‏‌که‏ مخل‏ به‏ مبانی‏ اسلام‏ نباشد، آزاد است» رعایت کنند.

۲ ) ما قانون‌ شکنی‌های پیش‌آمده در انتخابات ریاست جمهوری و وقایع غم‌انگیز پس از آن را آفتی بزرگ بر جمهوریت نظام می‌دانیم و با توجه به شواهد و دلایل متعددی که برخی از نامزدهای محترم و دیگران ارائه داده‌اند، تخلف‌های عمده و بی‌سابقه‌ انتخاباتی را محرز دانسته، خواستار ابطال نتایج و برگزاری‌ی مجدد انتخابات هستیم.

۳ ) حرکت‌هایی چون اخراج خبرنگاران خارجی و دستگیری روزنامه‌نگاران داخلی، سانسور اخبار و وارونه جلوه دادن آن‌ها، قطع شبکه‌ پیام کوتاه و فیلترینگ شدید اینترنت نمی‌تواند صدای مردم ایران را خاموش کند که تاریکی و خفقان ابدی نخواهد بود. ما حکومت ایران را به شفافیت و تعامل دوستانه با مردم آن سرزمین دعوت کرده، امید داریم در آینده شکاف عظیم بین مردم و حکومت کم‌تر شود.



Statement by a group of Iranian bloggers about the Presidential elections and the subsequent events

1) We, a group of Iranian bloggers, strongly condemn the violent and repressive confrontation of Iranian government against Iranian people's legitimate and peaceful demonstrations and ask government officials to comply with Article 27 of the Islamic Republic of Iran's Constitution which emphasizes "Public gatherings and marches may be freely held, provided arms are not carried and that they are not detrimental to the fundamental principles of Islam."
2) We consider the violations in the presidential elections, and their sad consequences a big blow to the democratic principles of the Islamic Republic regime, and observing the mounting evidence of fraud presented by the candidates and others, we believe that election fraud is obvious and we ask for a new election.
3) Actions such as deporting foreign reporters, arresting local journalists, censorship of the news and misrepresenting the facts, cutting off the SMS network and filtering of the internet cannot silence the voices of Iranian people as no darkness and suffocation can go on forever. We invite the Iranian government to honest and friendly interaction with its people and we hope to witness the narrowing of the huge gap between people and the government.

A part of the large community of Iranian bloggers
July 26, 2009

+ نوشته شده در شنبه ششم تیر 1388ساعت 10:25 AM توسط هدی نجفی

 

انگار به عزا نشسته‌ام. اشک‌ریزانِ مدامم. بغضی فروخفته چون جرقه‌ای که آماده اشتعال باشد؛ دیگر برای گریستن و باریدن بهانه نمی‌خواهد. فقط و فقط می‌بارد. در بهت و ترسی عمیق دست و پا می‌زنم. تصویر خون‌آلود ندا و دیگران یک لحظه هم از جلوی چشمانم نمی‌رود. زندگی روی دور کند و بیحالی برای خودش می‌گذرد. بی‌آنکه به من که گیج و مبهوتم، کمکی کند. برای هیچ‌کاری انگیزه و توان ندارم. شب‌های که نمی‌توان سر بر بالش گذاشت و خوابید. زندگی پیش از این‌روزها انگار فراموشم شده باشد. هیچ یادم نمی‌آید. دست و دلم به کاری نمی‌رود. دلم از درد و غم این‌روزها زخمی شده. زخمی که بر آن نشسته گمان نمی‌کنم به این زودی التیام یابد. زخم و غمی که خرداد امسال بر دل‌هایمان نشست. دوستان زخمی و خونی. دوستان در بند. دوستان کتک‌خورده و کبود. ترس مداوم از رفتن در خیابان و ترس از همه‌چیز و همه‌کس. کام‌مان هنوز به تلخی زهرآلود این روزها و وقایع و فجایعش عادت نکرده و عادت هم نمی‌کند و خدا نکند که عادت کند و یادش برود که چه بر سرش آمده! مردم را چه راحت می‌زنند! هنوز تاب باور آن‌چه بر ما گذشت و رفت را ندارم. این وحشت مداوم و این دروغ مجسم، نفرت و خشمی را پدید می‌آورد که نمی‌دانم کجا و چگونه خالی‌اش کنم؟! عکس‌ها و تصویرهایی که مثل پتک بر سرم فرود می‌آیند. فریادهایی که جان و حیات تازه می‌دهند. امیدهایی که می‌ماسند و واقعیت تلخی که مثل دشنه در دل فرو می‌رود. همین! یعنی حق ما همین بود؟!

+ نوشته شده در چهارشنبه سوم تیر 1388ساعت 10:22 PM توسط هدی نجفی

با حالی نزار و فرتوت و چشمانی خسته و قرمز از بی‌خوابی و کابوس مداوم و فکری آشفته و مشوش، امروز اولین امتحان پایان‌ترم را افتتاح فرمودیم و این پروژه نه چندان دلچسب و ناخوشایند و وقت نشناس؛‌ رسما کلید خورد. حالا این‌که  امتحان را چه کردیم و چه‌طور دادیم هم بماند.

... شب نزدیکای ده و یازده با جواد داریم از تجریش، خیابان ولی‌عصر را به سمت پارک‌وی پیاده میائیم پائین. بوق مداوم ماشین‌ها و علامت ویکتوری و کمی بعدش هم تک و توک صدای الله اکبر از پشت بام‌های دور دست می‌آید. حال آدم را ـ ولو کم ـ ولی کمی بهتر می‌کند.

از زعفرانیه به بعد یعنی سر خیابان‌های اصلی مثل همون زعفرانیه و فرشته و ... کلی ماشین نیروی انتظامی و پلیس و اینا مستقر شده تا به محض بروز اغتشاش به محل اعزام شوند و اغتشاش و مغتشش را یکجا در نطفه خفه کنند!!!

اما پارک‌وی چهره خشن‌تری دارد. دور تا دور و سر چهارراه به جای نرده‌ها نیروهای گاردی باتوم‌ بدست مسقر هستند. گله به گله هم نیروهای لباس شخصی و بسیجی‌ها که گنده‌هاشون بی‌سیم بدست و فنچ‌هاشون هم زیر پل به فاصله نیم‌متر نیم‌متر ایستاده‌اند. لباس شخصی بودند ولی گارد یا کلاه و یا باتوم نیروی انتظامی در دست داشتند. و البته خیلی‌هایشان هم چماغ خوش‌تراشی در دست داشتند.

حالا دستمان می‌آید که آن بوق‌زدن‌ها در چه‌راستایی بوده! چون انی‌ها شش‌دانه مواظبند که ملت بوق نزنند و خدای نکرده یه وقت اغتشاش ایجاد ننشود و خاطر کودتاچی  مکدر نشود!  هر چند مردم همین‌که کمی از آنها فاصله بگیرند شروع می‌کنند به بوق زدن و اینا هم حیران و ترسان نگاه می‌کنند و دنبال منبع صدا می‌گردند.

گذشتن از کنارشان آسان نبود. حالم را عجیب بد می‌کنند.  زل می‌زنند تو تخم چشم آدم که یعنی ببینید ما چقدر قوی و نترس هستیم. وحشت می‌کنم از این جوانک‌های به بلوغ نرسیده که امنیت شهرمان را در دست گرفته‌اند! که خود منبع ایجاد رعب و وحشت هستند در دل مردمی که فقط حق و رایشان را می‌خواهند و از کودتا و دیکتاتور کوتوله متنفرند و نفرت‌شان را هم پای صندوق‌ها اعلام کردند ولی ....

... توی ماشین تا برسیم خانه بغض امان نمی‌دهد و افکار جورواجور.

خلاصه این‌که خواستم بگویم که خوش بخوابید و ترس و هراس به‌دل راه ندهید و خواب‌های خوش ببینید که شهر در امن و امان است و مبادا حتی در خواب هم به تقلب فکر کنید که همه‌چیز در کنترل چکمه‌پوشان باتوم به‌دست است!

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388ساعت 11:56 PM توسط هدی نجفی

 

بدین‌وسیله به‌اطلاع کلیه عزیزان و دوستان و اطرافیان می‌رسانم که:

آهای شمایانی که به این مردک رای داده‌اید و کلی برای خودتان استدلال بی‌ربط و به‌دور از منطق دارید و یا این‌که باور داریدکه برنده شدید و یا این‌که حقیقتا و از اعماق وجودتان باورتان شده که چون شما به او رای داده‌اید پس بی‌شک بیست و چهار میلیون ... دیگر هم پیدا شده‌اند و با جان و دل به او رای داده‌اند؛ با تمام احترامی که به رای و نظرتان دارم ولی باور توهم‌آلودتان را بر نمی‌تابم از این‌رو لطفا تا اطلاع ثانوی تحت هیچ شرایطی دور و بر این حقیر پیدایتان نشود و بی‌تعارف عرض کنم که نه حوصله شنیدن و گفتن و بحث کردن با شما را دارم و نه تمایل به دیدن ریخت و شمایل مبارک‌تان.

البته فعلا این تا اطلاع ثانوی با توجه به حوادث و رخدادها هم‌چنان قابل تمدید است؛ لااقل تا زمانی که حالم کمی بهتر شود.

پانوشت: کاش جز احترام ـ ان‌شاء‌الله متفابل ـ به درک متقابل هم می‌رسیدیم.

 

با تشکر و سپاس از همکاری شما

وَ السَّلامُ عَلی مَن إِتَْبَعَ الهُدی

هدی

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم خرداد 1388ساعت 11:9 PM توسط هدی نجفی |

 

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم خرداد 1388ساعت 11:51 PM توسط هدی نجفی

 

شنبه / ۲۳ خرداد / ساعت پنج بعد از ظهر / مکان اتوبان مدرس و صدر و خیابان‌های اطراف

انگار نه انگار که دیروز در این مملکت انتخابات ریاست‌جمهوری بوده. هیچ نشانی از بنرهای و بیلبورده و عکس‌های تبلیغاتی نامزدها نیست. قریب نود و پنج در صد شعارهای دیوار نویس هم پاک شده‌اند. هیچ اثری از دیروز نیست. همه مات و مبهوت هستند. انگار بر شهر گرد مرگ پاشیده‌اند و همه روحی سرگردان و متحرک هستند... اکنون وسط خیابان بهشتی هستیم. از جلوی ستاد احمدی‌نژاد رد می‌شویم. خبری از شادی آن‌چنانی نیست. کلی نیروها امنیتی و بسیجی ایستاده‌اند. ماشین‌ها قفل شده‌اند. برای اولین بار گارد مسلح و باتوم به‌دست را از نزدیک می‌بینم. جوانانی شعار گویان می‌دوند. این‌ها هم بی‌رحمانه هر کسی را که ایستاده و دارد رد می‌شود را هم می‌زنند. دنبال مردم و جوانان بی‌دفاع می‌کنند. شعارشان هم "ایرانی با غیرت/ حمایت حمایت" اما خبری از کسی نیست. همه شیشه‌های ماشین را بالا می‌دهند تا مبادا گزندی به آنها برسد. دلم برایشان می‌سوزد. چه‌قدر تنها هستند. ماسکی بر صورت و بطری آبی در دست و کینه ونفرتی از دیکتاتور و نظامی که حق و رای‌شان را به یغما برد. حالا نیروهای ناپو و تا دندان مسلح می‌ریزند بین ماشین‌ها و غیر از آن جوانان به عابران در حال تماشا و یا از ترس خشک‌زده و کسانی که دارند فیلم می‌گیرند را هم می‌زنند. تا حالا این صحنه‌ها را از نزدیک ندیده‌ام... یعنی اگر با چشم خود نمی‌دیدم، محال بوود باور کنم که تا این حد می‌توان وحشی بود و با صدای یا علی و یا زهرا باتوم را بر سر و دست جوانان خورد کرد.

... پیاده راه می‌افتیم سمت مطهری... دودی که می‌آمد از اتوبوس به آتش کشیده شده‌بود. خیابان‌ را بسته‌اند. جوانان بی‌‌دفاع می‌دوند و و کمی می‌ایستند و شعار می‌دهند. پارچه‌ها و ماسک‌هایشان را می‌کشند روی صورت و می‌روند نزدیک‌تر. گارد وحشیانه به سمت آنها می‌دود. حالا لباس شخصی‌ها هم به آنها اضافه شده است. موتورسواران باتوم به دست. بسیجی و لباس‌شخصی‌های موتور سوار و چماغ به‌دست. دنبال همه می‌دوند و هر که را ببینند می‌زنند. زن و مرد و جوان و حتی کودک نُه ساله را. پسرک را در پارکینگ زده بودند و خونی کرده بودند. در داروخانه‌ای پنهان شده بود و داشتند باندپیچیش می‌کردند. نمی‌دانم جرمش چه‌بود. مگر جرم بقیه چیست. من همه اینها را به چشم خویشتن دیدم. باورم نمی‌شود که اینجا تهران است.

... ما دقیقا باید از وسط همین معرکه و منازعه ناجوانمردانه رد شویم و برویم آن‌طرف. از ترس خشکم زده. اگر جواد دستم را نمی‌کشید که بدوم، شاید باتومی، چماغی نصیبم می‌شد. در تمام عمرم تا این حد نترسیده بودم و حتی تا این حد عصبی و غمگین.

... پایانی ندارد. هم‌چنان جماعت  چماغ به‌دست و موتورسواران بی‌رحم باتوم به‌دست دنبال مردم هستند. پناهی موقتی می‌آورند به مرکز درمانی که ما آنجا بودیم، و بعد سریع می‌روند. دختر و پسر جوانی هراسان و لرزان می‌آیند. از سر پسر خون می‌آید و سرش بدجوری شکسته است ... مردم می‌آیند و می‌روند... ما سکوت کرده‌ایم... شب شده و خیابان مطهری پر است از شیشه‌های شکسته بانک‌های دولتی. به یانک‌های خصوصی و دیگر مغازه‌هایی که حتی کرکره هم نداشتند، دست‌ نزده‌اند. کف خیابان پر است از سنگ و بطری آب و بعضا خون و پارچه‌های پاره. این‌جا خیابان‌های تهران است. هنوز نیرهای ناپو گارد و لباس شخصی و نیروی انتظامی در خیابان هستند. ماشین‌ها رد می‌شوند و نمی‌دانم چرا بوق ممتد می‌زنند. من هنوز می‌لرزم و بغضم را هی فرو می‌خورم... گناه این بیچارگان چیست. چرا می‌زنندشان آخر. مگر چه می‌خواهند.

... صبح یکی از دوستان که حوالی فاطمی بود در فیس بوک پیغام گذاشته بود که هجده تیر مقابل چشمانش است... جواد می‌گوید این کجا و ماجرای کوی و هجده تیر کجا... تمام این‌ اتفاقات در مقابل آن هیچ است... خدایا باور نمی‌کنم آنچه که می‌بینم را. 

... یادم باشد که کودتا بدون این چماغ و باتوم به‌دستان و موتورسواران بی‌رحم و وحشی استقرار نمی‌یابد. همه‌جای شهر یک‌خبری هست. ونک درگیری شدیدی شده و تیراندازی هم شده. وانت وانت نیروهای مسلح و گارد ویژه از این‌طرف شهر به آن‌طرف شهر می‌روند. 

... نزدیک نیمه‌شب است... حوالی پارک‌وی خبر از شلوغی و درگیری می‌رسد. جوانان فراری و بعضا خونی را می‌بینیم... حتی در خیابان‌ها فرعی و کوچه‌پس‌کوچه‌های اطراف هم خبری از آرامش و خواب نیست.

... تجریش ... من خود به چشم خویشتن دیدم که خیل عظیم موتور سوار بسیج و جوانان و نوجوانان چماغ به‌دست منتظر و خندان ایستاده‌اند تا خبری از ناامنی! و اغتشاش برسد و به محل اعزام شوند. بی‌سیم به دستان به مردم می‌گفتند ـ دستور می‌دادند ـ که بوق بزنید و شادی کنید! مردم همه از ترس و عصبیت بوق می‌زنند ولی شادی کردن را نمی‌دانم!

... تا صبح صدای تیر و فریاد می‌آمد. اینجا تهران است. هنوز می‌لرزم از ترس و بغض فروخورده راه نفس را بسته بود... بغضم یهو می‌ترکد و تا چندین و چند ساعت هم گریه‌ام بند نمی‌آید...

یکشنبه / ۲۵ خرداد /

اینجا تهران است. اکثر سایت‌ها و خبرگزاری‌های آن‌وری در محاق فیلتر و لوپ گرفتار شده‌اند. دوستم خبر می‌دهد که دیشب پارک‌وی با قمه دنبال مردم افتاده‌بودند و کلی آدم مجروح و زخمی را به نمی‌دانم برده‌اند. تا صبح می‌لرزیده! خدای من با قمه! مگر چماغ و باتوم کم آوده‌اند؟!

... خب دیکتاتور نمی‌خواهیم! چه باید کرد؟ حالا هی سایت فیلتر کنید و به ما بخندید و حمله ور شوید و خود را پیروز بدانید و شادی کنید!

من هیچ‌وقت این صحنه‌ها را از نزدیک ندیده بودم. از کنار هجده‌تیر گذشته بودم و با تعریف‌های جزء‌به‌جزء جواد هم هیچ‌گاه به‌چنین تصوری نرسیده بودم. فیلم و عکس‌هایش را دیده بودم اما میان دیدن و شنیدن و بودن در آن میان خیلی تفاوت هست. من خود به چشم خویشتن دیدم که خیابان‌های شاد و آرام دیروز شهرم تبدیل به میدان نبرد و غلبه دروغ و بی‌عدالتی. شده شبیه عکس‌هایی که از فلسطین و این‌ور و آن ور می‌دیدم. شهر اشغال شده توسط کودتاچیان وحشی و دروغگویان متقلب و فریب‌کار و خدا نترس...

هنوز می‌لرزم و بغض و سر درد و سر گیجه امانم را بریده! خدایا بر ما چه می‌رود؟ خودت به ما و این جوانان بی‌گناه رحم کن!

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم خرداد 1388ساعت 3:28 PM توسط هدی نجفی |

...

تا صبح خواب به‌چشم نیامد. سردرد و سرگیجه از آن‌چه که در حال وقوع است، امان ما را بریده بود. نتایج به شوخی بیشتر شبیه بود تا واقعیت! از تحلیل و بررسی نتایج شگفت‌آور و مضحک چیزی جز کودتا بر علیه جمهوریت و نظم و رای مردم چیزی به‌دست نمی‌آمد!

ما می‌دانیم به چه‌کسی و چرا رای داده‌ایم. می‌دانم و مطمئنم که نتیجه آرا چنین نیست. می‌دانم که حق ما این نظام دیکتاتوری نیست. خبرها حاکی از درگیری‌های خیابانی و زد و خورد‌های شدید است. نمی‌دانم خدا را شکر کنم که مردم هنوز آن‌قدر غیرت و حمیت دارند که بخواهند رای‌شان را مطالبه کنند یا بمیرم از نگرانی آنچه که بر سر ما و آنها خواهد آمد.

بچه‌ها لحظه به لحظه گزارش مصور می‌دهند از درگیرهای خیابان‌های اطراف وزارت کشور و خیابان‌های دیگر. از باتوم‌ها شکسته و صورت‌های خونی. از ناله‌ها و فریادهای اعتراض‌آمیز.
همه مبهوت و بغض‌آلود و معترض هستیم و دقیقا در همین وضعیت من باید بروم خیابان مطهری که MRI  بدهم. می‌ترسم و نمی‌دانم چه خواهد شد؟!

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم خرداد 1388ساعت 4:22 PM توسط هدی نجفی

دیدن این صف‌های طولانی و بی‌سابقه نوید از رخ‌دادن تغییر و اتفاق مهمی می‌دهد. ما حدود ساعت سه بعدازظهر رفتیم و تا پنج هم طول کشید. ولی از صبح توی فیس بوک و سایت‌های مختلف خبر از کارشکنی‌ها و اتفاقات عجیب و غریب را خوانده بودیم. همه یک‌جوری ترسیده بودیم که یعنی دارد یک اتفاق مهم می‌افتد. از دیشب که شبکه اس‌ام‌اس کلا قطع بود. موبایل به‌سختی می‌گیرد. خیلی از سایت‌ها هم که بالا نمی‌آید. سرعت اینترنت هم که در حد توابع ورامین است.

توی صف کسانی بودند که بعد از انقلاب برای اولین‌بار رای می‌دادند. یا فقط یکی دو دوره خاتمی رای داده بودند وحالا فهمیده بودند که چه اشتباهی کردند و آمدند برای جبران شاید. کسی از صف‌طولانی و آفتاب تیز نمی‌نالید. ماشین‌هایی که رد می‌شدند، می‌گفتند که مسجد آن‌طرف پل صدر خلوت است و کسی نیست، خب بروید آنجا. ولی کسی از جایش تکان نمی‌خورد. در دل لعنت‌شان می‌کنم که مردم را حتی به مساجد هم بی‌اعتماد کرده‌اند!

اگر تا دیروز طرفداران میرحسین را می‌شد با نشانه‌های سبز شناخت؛ امروز با خودکارهای در دست‌شان آمده بودند که عدم اطمینان و بی‌اعتمادی خود را به این دولت به‌رخ بکشند. و جالب این‌که همه در صف خودکار داشتند!همه هم حواس‌شان بود تا بهانه دست کسی ندهند و بی‌هیچ نشانه ونمادی آمده بودند. با تمام خلق و خوی مدنیت و شهروندی!

صبح بچه‌های برای همدیگر پیغام می‌گذاشتند که دارند می‌روند و رای سبز خود را به صندوق بسپارند. می‌روند برای آینده خود و فرزاندشان به امید و آرامش رای دهند. از شادی و حس خوبی می‌گویند که چه‌قدر متظرش بودند و لحظه‌شماری می‌کردند. همه شاد و خوش و نغمه‌زنان از سراسر جهان ساعت به ساعت و با اختلاف زمان خبرهای خوب می‌دادند.

اما چند ساعت بعد ...

غروب خبر از درگیری و گروگان‌گیری و حمله لباس‌شخصی‌ها و زد و خورد و گازاشک‌آور و ... به ستاد میرحسین در قیطریه می‌رسد. عکس‌ها و دیده‌ها و شنیده‌ها حاکی از همکاری ضمنی نیروی انتظامی با آنان و فراری دادن عمدی آنان. بچه‌ها ترسیده‌اند و می‌لرزند و گریان هستند. همه می‌دانیم که شب راحتی نخواهیم داشت و این شب آبستن حوادثی خواهد بود. محال است تا صبح خواب به چشم‌مان بیاید.

هنوز ساعت ده و یازده نشده که خبرگزاری‌های وابسته و دولتی خبر پیروزی بلامنازع این مردک را می‌زند. صندوق‌ها سر از ناکجاآباد وزارت کشور در می‌آورد. خبرهای ستاد ولی چیز دیگری می‌گوید.... مردم نگران هستند و شاکی؛ نمی‌گذارند رای بدهند.

نکند واقعا از چند روز قبل دارند آرا را می‌شمارند؟؟؟

خدا از شما نگذرد که حتی چندساعت هم نگذاشتید شادی حضور را بی ترس و واهمه بچشیم!

 تا صبح چه خواهد شد...

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم خرداد 1388ساعت 11:50 PM توسط هدی نجفی

 

یکی بیاید بگوید که ما قبل از بالاگرفتن تب انتخابات در مورد چه‌چیزهایی حرف می‌زدیم. از چه می‌گفتیم و از چه می‌شنیدیم. کجاها می‌رفتیم و چه‌چیزهائی را می‌دیدیم. به چه چیزهائی فکر می‌کردیم و از چه چیزی دلتنگ یا شاد می‌شدیم. نگرانی‌ها و دغدغه‌هایمان چه بودند مثلا؟

راستش خسته شدیم. کاش این انتخابات زودتر تمام شود و برود. هر چند از فردایش می‌ترسم و می‌دانم که هیچ‌کاری از این مردک بعید نیست ولی باز هم می‌خواهم تمام این‌شادی‌های شبانه و روزانه و آشنائی‌ها و لبخندهای سبز گذرا به‌انجام برسد و برویم پی کار و زندگی‌مان!

خب برنامه‌ها و شعارها را جائی ثبت نمودیم تا بعدا بایستیم طلب‌کار و مدعی و خواهان اجرا باشیم. نه این‌که او بگوید انجام شده و همه جیز خووووووووب شده ما هم بی‌هیچ فکری بگوییم اوووه عالی و دیگه از این بهتر بدتر نمی‌شه!

راستش خسته‌ شدیم از بس بیانیه و اعلامیه و تکذیبیه و تحریمیه و تهدیدیه و اثباتیه و کذبانیه و صادقانیه و خط و نشون کشانیه و پسا مناظریه و چه و چانیه خواندیم. والا درس و مشق داریم. امتحان داریم. بالا گفتم که کار و زندگی هم داریم.

به نظر من الحق که این دولت کریهه در سر کار گذاشتن ملت تبحر خاصی دارد و حتی بدون دست‌کاری تعریف شاغلین هم می‌توان ثابت کرد که یکی از برگ‌های زرین این دولت همان سر کار بودن اکتر اقشار و نهادها و آخاد ملت و افراد جامعه است. کافی نگاهی بیاندازید به عواقب بعدی هر سخنرانی و صحبت‌های گهربار ایشان. بعدش کلی نهاد و مرجع و سازمان و ستاد در صدد تکذیب بر می‌آیند و بیانیه می‌دهند که ثابت کنند باز ایشان دارد دروغ می‌گوید. بالاخره همه یه جوری در تکاپو هستند تا حقانیت خود را به اثبات برسانند. ما هم می‌خوانیم تا بدانیم چه خبر است. تازه قبلش هم کلی از اطرافیان و رسانه‌های وابسته به ایشان در تلاشند تا سند و مدرک و  آمار و کوفت بسازند و جعل کنند تا کمی باورپذیر باشد حرف‌هایش ولو برای عوام. بعدش هم سریع می‌روند سراغ دروغ و پرونده‌سازی و جعل سند و مدرک تقلبی بعد.

خلاصه که خدا کند از دست این دولت دروغ‌گو و مردم‌فریب و پرونده‌ساز رها شویم؛ که ایشان تقدیر ما نیست بلکه تقصیر ما و عده قلیلی از ماست!

تا فردایی سبز و پر امید ...

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388ساعت 8:4 PM توسط هدی نجفی

امروز راهپیمائی بوده و تجمع میلیونی سبز پوشان و من دقیقا در همان لحظه باید دانشگاه می‌بودم و امتحان می‌دادم. آن‌هم چه امتحانی! خب خیلی ستم بود دیگه.

راستش چندسالی بود که وسط جمعیت راه نرفته و شعار نداده‌ام. هیچ‌گاه عکس کسی را از خودم آویزان نکردم تا برای او تبلیغ کنم و یا حمایتم را فریاد کنم. امسال هم بعد برای اولین بار بعد از خرداد ۷۶ و آن‌چه که بر من رفت و گذشت؛ تنها با یک دستبند رایم را نشان دادم و از دو سه ماه پیش هم پیگیری و کمی هم شبه‌فعالیت انتخاباتی که لال از دنیا نرفته باشم. اما امسال و بعد از این چهار سال کذایی، همه به میدان آمدیم تا رای همه را جمع کنیم. تا تحریمی‌ها و بی‌خیال‌ها و معترضین هم حتما حتما رای بدهند. به هر کسی غیر از آن مردک متوهم.

دیگر حالم از بحث کردن با آن‌وریا به‌هم می‌خورد از بس که بی‌منطق و بی‌استدلال حرف می‌زنند. از بس که مثل خودش شده‌اند و شبیه او حرف می‌زنند و همه‌چیز را از بیخ می‌زنند.

کاش این انتخابات هم زودتر تمام شود و ما باز با همه دوست شویم و اس‌ام‌اس و طعنه آن‌چنانی بار ما نکنند و ما هی به خود نهیب زنیم و حرمت نگه‌داریم که این‌روزها بگذرد و شادی کنیم.

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم خرداد 1388ساعت 11:52 PM توسط هدی نجفی

مطالب قدیمی‌تر