تبليغاتX
حرف‌هائی به‌رنگ سکوت

این‌قدر این‌جا ننوشتم و حتی دیر به دیر سر زدم که رسما خودم دارم با اینجا غریبه می‌شوم و مرام اینجا نوشتن را هم دارم از یاد می برم. راستش شرمنده دوستانی هستم که گاه و بی‌گاه این وبلاگ و صاحبش را مورد تفقد قرار می‌دادند ولی جوابی دریافت نمی‌کردند. نه که در این‌مدت حرفی برای گفتن و نوشتن نبود، نه. اتفاقا کلی حرف و مطلب بود ولی اصلا حال و حوصله و حتی وقتش هم نبود.
روزگار سختی بود و کماکان هست. اما با افسردگی و بی‌حوصلگی و ...نتوان کاری از پیش برد. تا مطلبی در ذهنم جرقه می‌زد و کلی هم با کلماتش بازی بازی می‌کردم تا قابل نوشتن باشدو به‌محض اینکه در موقعیت ـ پشت دستگاه ـ مستقر می‌شدم تا بنویسمش، و تا می‌آمدم مستحبات و مخلفات ماجرا را به انجام می‌رساندم. اعمالی چون کمی وبلاگ‌گردی، فیس‌بوک‌بازی، چک کردن ایمیل و ... این آغاز و پایان ماجرا بود. با خواندن و دیدن خیلی از عکس‌ها و کلیپ‌ها و اتفاقات حالم دگرگون می‌شد و دیگر تمام آن‌چه را که می‌خواستم بنویسم بالکل فراموشم می‌شد.
نمی‌دانستم چه باید بگویم و چه بنویسم؟! همه‌اش احساس می‌کردم که دیگران بهتر گفته‌اند و نبشته‌اند و با یان توجیه می‌خزیدم به گوشه عزلت و تنهائی خودم.

از طرفی تو این حیص و بیص و هاگیر و واگیر و بگیر و ببند و بلبشو و داد و بیدادها ـ متوجه عمق فاجعه شدید؟ ـ  این ترم تابستانی هم شده برای ما شده قوز بالا قوز. که خودمان خواستیم و کلی اصرار و الحاح که ما می‌خواهیم و کوتاه نمی‌خواهیم. حالا تو این گرما با کلاس‌های خفه و دم‌کرده هشت ساعت هشت ساعت کلاس داریم و کانه جنازه افتان و خیزان و عرق ریزان می‌رسیدم خانه و یک خروار کار و درس و ترحمه و بدو بدو کردن ...

در ضمن هوس این را هم داشتم که از بلاگفا هجرت کنم به یک جای دیگر که شبیه آدمیزاد باشد و آدمی احساس امنیت کند ولی حوصله این را هم نداشتم. از بلاگ اسپات به اینجا آمدم و نتوانستم آرشیوم را منتقل کنم؛ حالا باز از این‌خراب‌شده بروم به یک خراب‌شده دیگر باز اینجا آرشیو مطالبم را به یادگار بگذارم برای کی و چی؟ اگه روزی روزگاری یک خیّری کسی پیدا شد و لطف کرد که آرشیو مطالبم را برایم نقل و انتقال دهد. بلا شک از اینجا خواهم رفت. البته من فقط از سیستم ارسال مطالب و در واقع میزکار بلاگفا استفاده می‌کنم وگرنه که دیر زمانی است که این وبلاگ روی دومین http://hedil.ir/ سوار است و خلاصه ما خیلی باکلاسیم ولی دست‌مون به جائی قد نمی‌دهد.

همین دیگر ... ایشالله از این به بعد بیشتر خواهم نوشت.

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت 10:49 PM توسط هدی نجفی